دوشنبه , اردیبهشت ۳۰ ۱۳۹۸

دانلود رمان یک شب طولانی نوشته الناز محمدی فرمت pdf apk epub

دانلود رمان یک شب طولانی نوشته الناز محمدی فرمت pdf apk epub

دانلود رمان یک شب طولانی

خلاصه رمان یک شب طولانی:

رمان یک شب طولانی رمان عاشقانه ایرانی نوشته الناز محمدی که به درخواست شما کاربران عزیز به آرشیو رمان های ایرانی تک سایت اضافه شد.
خسته تر از میزبانی زمین و نوازش های پر از زخم بادهایی که به صورتش سیلی می زدند .
بی هویت تر از ناشناخته های عبورش ، به راهی دل بسته بود که رو به خانه متروکه اش کشیده می شد .
در آیینه خیالش ، هیچ تصویری جز چهره حکاکی شده دختری که تسخیرش کرده بود و روحش را به غارت می برد ، نمی دید .

دانلود رمان یک شب طولانی با فرمت apk اندروید

قسمتی از متن رمان یک شب طولانی:
سکوت کرد! نخواست به این گفتگوی پر از کینه ادامه دهد. در رو شدنِ پرسش هایش، روحش به پرواز رفته بود و گویی، در مرور خاطره ها، در پستوی لانه ای از ترانه های مُرده می چرخید و بی بازگشت شده بود! روحش همان جا مانده بود و می نگریست!
شب، کوچه های تاریکِ زمین را، با لباسی یک دست سیاه می کرد و او، کودکانه از میان غریبه ها می

گذشت! پشت نقاب های آرام، تهاجمی از خشونت و وَحش اجسامِ منزجر را می دید، که هر لحظه گویی می خواهند، لگدی به او بزنند و یا ضربه ای را به او وارد کنند! او بی اراده ،خود را از چشم تمامِ شخصیت های ساخته شده در ذهنش دور می کرد و راه را، به خلوت ترین گوشه پرتِ عبور می بُرد! رمان یک شب طولانی
اوّلین باری بود که جرأت پیدا کرده بود، تا به خانه برنگردد! خانه ای که طلسمش می کرد، تا دوباره روزهای سختش را تکرار کند، با همان روالِ غریبِ پُر از نامردی های تصوّرات کودکانه اش!
دربدرِ ویرانه های زمان بود و کسی، کودکی اش را آدم حساب نمی کرد! آن لباس های پینه بسته زرهی پولادین شده بودن، تا نگاهی به ترحّم نبیندش و چقدر نامرسوم بود! وقتی حتّی محبّت هم، خرجِ پول می شد! انگار برای کمترین حقِّ دیده شدن هم، باید اندکی پول داشت! رمان یک شب طولانی
تمامِ دارایی اش، کمی از تحفهِ فروش اجناسش شده بود و کوله باری از جنس های به جا مانده، که به دوش داشت و او را از همیشه، کولی تر نشان می داد.گویی نمایش زندگی، او را به خوبی می شناخت و نقشِ بودنش، این بار ستِ خودش شده بود؛ همان کودکی که سرنوشت می خواست ببیند!
زمان لنگ می زد و می گذشت، اما کندیِ عبورِ دقیقه ها، مثل همیشه -شبیه به پاک کنی بی رحم- امتدادِ آمد و شدها را از بین می برد و هرچقدر بیشتر در دل شب فرو می رفت، رنگ و روی آدم ها، کمتر دیده می شد.
لحظه ها، حقیقت های رونشده را فاش می کردند و این تنهایی سمّی، حسّی تازه بود و کشنده! تا به حال این وقت شب را تجربه نکرده بود و هنوز، تمام بی رحمی های شب رو نشده بود!
دلش می خواست باز هم آدمی راببیند،همان دوپاهای نفرت انگیز، که گویی حالا محتاج دیدن شان بود، نه نگاه آن ها! رمان یک شب طولانی
زمان، به نیمه های شب نزدیک شده بود و او هرچقدر، خود را به خیابان های اصلی می کشید.

باز هم شب، بی رحم تر از همیشه،همان تک نمایش های حضور آدم ها را، هراسان و دل زده از سیاهی هایش به خانه می فرستاد و این وسط او مانده بود و تهاجمِ حوادثی که شاید پیِ او می گشتند.

تا بزم شبانه شان را به صید امنیّت او برپا کنند.همه اتفاق ها رو به نمایشی سرد از صیاد ظالم زندگی بود که هرچقدر او را شاد می دید خود را ناامیدتر و افسرده تر از زندگی می یافت

.
زیر نورِ چراغی روشن، در شب سرد شهر اتراق کرد!پیِ پناهی می گشت، که جایی برای او داشته باشد! می دانست، خیلی سخت باید پیدایش کند! خسته بود و بیشتر از خستگی، احساس تنهایی بود و ترس، که بر او چیره می شد!رمان یک شب طولانی
به آرزوهایی که در سر داشت فکر می کرد! رویاهایی که تمام شان رو به رهایی بودند! فقط حرف از حذف شدن غم ها بود! حضور خوشی ها و آمدن لبخندها، مهمّ نبود! مهمّ فرار اشک ها بود و نبودن دردها…

او همین ها را خوشبختی می دانست؛ امّا حالا همه چیز فرق کرده بود! راهش را اشتباه آمده است!؟ این پیچ و خمِ کوچه ها و خانه هایی که دَه در میان، یکی چراغ کم رنگی را به بیداری برده است.

آیا تصویرِ رویاهای او بود و راهش برای آزادی از این مسیر می گذشت!؟ نه! همه وجودش به او می گفت: اشتباه کرده ای، تو محکوم به ویرانی و تحمّل غمی! نباید از بازارچه به این جا می آمدی و حالا خانه ات را هم از دست داده ای! غم های خانه، بیشتر از رنج های وحشیانهِ ندیدن های این شهر، کشنده نبود! این جا، همه بی رحم تر از تصوّرات او شدند.
ناامنی، رو به روی نگاهش می رقصید و او، هر آن بی قرار بود که باید فرار کند! حتّی از یونیوفرم هایی که امنیّت می دهند به این شهر…! چون او حقی برای شهروندی ندارد! اصلاً آدم بودن، در این شهر قانونی داشت که او را نفی می کرد و از جمع آدم ها خط می زد.رمان یک شب طولانی
به ردِّ عبور حیواناتِ شهری خیره بود، که چه می کنند!؟ شاید، او هم باید خود را شبیه به گربه ها و سگ های ولگردِ شهر،به گوشه ای از پرت ترین تاریکیِ پنهان -که دست هیچ دوپای زمینی به او نرسد- برساند و تا روز صبر کند، شاید شهر ،خورشیدش را به او نشان دهد و باور کند، فردا هم خواهد آمد

دانلود رمان رویای خیس چشمانت

Author: علی میر

علی میرحسینی هستم .
۱۹ سالمه و تقریبا ۵ سال هست که وبلاگ نویسی رو آغاز کردم .
دوسال و نیم پیش وب تک سایت رو با هدف گسترش فرهنگ کتابخوانی تاسیس کردم و امیدوارم تونسته باشم به بخشی از هدفم رسیده باشم 🙂

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

قالب وردپرس