ورزش برای مبارزه با درد مفصل

 

ورزش,آرتریت ,ورزش برای کاهش درد مفاصل

ورزش,آرتریت ,ورزش برای کاهش درد مفاصل

ورزش برای مبارزه با درد مفصل
پژوهشگران علوم پزشکی می گویند نتایج بررسی ورزش در تعداد زیادی از بیماران ثابت کرده است که ورزش ،درد مفصل یعنی دردهای ناشی از التهاب مفصلی ( آرتریت ) را کاهش می‌دهد. آنان عنوان می کنند که با فعالیت ورزشی ، شما می توانید قدرت عضلانی را افزایش دهید ،‌ سفتی مفاصل را کاهش دهید ، انعطاف پذیری را بهبود ببخشید و وضعیت خلقی و اعتماد به نفس را افزایش دهید.

در صورتیکه دچار درد مفاصل و احیاناً التهاب آنها هستید ،ورزش می تواند به شما کمک کند. کارشناسان معتقدند حرکات مفاصل می توانند درد آن ها را تخفیف دهند . پزشکان معتقدند که ورزش کردن باعث تقویت عضلات اطراف مفاصل می شوند و در نتیجه تنش مفاصل را کاهش می دهد.

 

ورزش باعث خواب بهتر نیز می شود و در عین حال وزن را نیز تحت کنترل درمی آورد و انرژی بیشتری به شما می دهد . علاوه بر تخفیف دردهای ناشی از آرتریت ، ورزش می تواند سایر مشکلات سلامتی مانند دیابت ، استئوپروز و ناراحتی های قلبی را کاهش دهد . ولی بخاطر داشته باشید که اگر به تازگی تصمیم به ورزش کردن گرفته اید ، به آرامی شروع کنید و هرگز عجله نکنید.
قبل از شروع حرکات ورزشی حتماً بدن خود را گرم کنید :
تفاوتی نمی کند که شما از آرتریت رنج می برید یا نه ، حتماً قبل از شروع بدن خود را گرم کنید . پرداختن به یک فعالیت ورزشی بدون گرم کردن عضلات فقط باعث درد و آسیب می شود.با وجود آرتریت شاید بهتر باشد فعالیتهای فوق العاده تری انجام داد تا مفاصل به اندازه کافی گرم شوند.

خیلی از مردم تلاش می کنند قبل از شروع فعالیت ورزشی با دوش گرم گرفتن و یا استفاده از کیسه های آب گرم مفاصل خود را گرم کنند و به این ترتیب مفاصل خودر ا به اندازه کافی نرم نمایند.حرکات ورزشی نیز خود ، عضلات را گرم می کنند . مثلاً شما می توانید برای آماده شدن برای یک فعالیت ورزشی نظیر شناکردن یا پیاده روی به مدت کوتاهی نرمش کنید. فقط خیلی آهسته اینکار را بکنید. حرکات کششی نیز قبل از هر ورزشی می توانند مفید واقع شوند : چند حرکت کششی در بالاتنه انجام دهید و چندبار خم و راست شوید بطوریکه زانوهایتان صاف باشد سعی نکنید که انگشتان پای خود را لمس کنید.
فعالیت های ورزشی برای آرتریت :
گروهی از کارشناسان فعالیت های زیر را برای گرم کردن در آرتریت توصیه می کنند . از هر کدام می توانید ۳ تا ۵ بار تکرار نمائید :

– به پهلوها خم شوید : دست ها را بر روی کمر بگذارید : از کمر در هر کدام از طرفین خم شوید و سپس به بالا برگردید.در طرف مقابل هم تکرار کنید.

– شانه را بالا بیندازید : هر دو شانه یا یکی از آنها را به سمت گوش هایتان بالا و پایین بیاورید و تکرار کنید .

– حرکات دورانی در بازوهایتان انجام دهید : دست هایتان را به طرفین باز کنید.سپس بازوهایتان را به سمت جلو بیاورید و بعد به سمت عقب ببرید.

– پاهایتان را به اندازه عرض شانه ها بازکنید و انگشتان پاها را تا حدودی به بیرون متمایل کنید . به سمت چپ بدنتان بچرخید سپس به سمت راست بچرخید.
فعالیت های تقویت کننده برای مبتلایان به آرتریت :
کارشناسان معتقدند تقویت عضلات حتی با جابجایی وزنه های کوچک ، استفاده از میله های فنری و حتی بلند کردن ظرف های یک لیتری آب ، حاصل می شود. تقویت عضلات حتی زمانی که روی صندلی نشسته اید و به تماشای فیلم می پردازید قابل دستیابی می باشد. در صورتی که می خواهید یک برنامه تقویت عضلات دست را انجام دهید ، از وزنه هایی استفاده کنید که بتوانید ۱۲ تا ۱۵ بار آن ها را جابجا کنید . مطمئن باشید که این وزنه ها به شما آسیبی نمی رسانند.
حرکات چرخشی در عضلات تاکننده :
آرنج هایتان را در طرفین خود بصورت خم نگهدارید. در حالیکه بازوهایتان را در طرفین بدنتان نگهداشته اید ، سمت شانه بالا بیاورید ، سپس به حالت اولیه برگردانید و با دست مقابل تکرار کنید .

 

-حرکات بازوها در طرفین : در حالیکه دستهایتان در طرفین شما هستند به آرامی بازوهایتان را تا حد شانه ها بالا بیاورید سپس پایین برده و تکرار کنید .

– فشار بر دیوار : این حرکت بخصوص برای افرادی که قدرت فشاردادن کمی دارند بسیار مؤثر می باشد . در حالی که حدود ۳۰ سانتی متر از دیوار فاصله دارید بایستید . دو دست خود را در حالی که کمی بیشتر از عرض شانه بازکرده اید بر روی دیوار بگذارید . سینه خود را به دیوار نزدیک کنید و سپس به عقب برگردید.
حرکات ایروبیک برای آرتریت :
برای هر فرد بزرگسالی چه مبتلا به آرتریت باشد یا نه ، سی دقیقه برنامه ورزشی در روز حداقل سه بار در هفته توصیه می شود . البته شما می توانید آنرا به زمانهای کوچکتر تقسیم کنید و حاصل جمع را به مقدار کل برسانید . ابتدا به ۵ تا ۱۰ دقیقه شروع کنید و سپس بتدریج افزایش دهید . پیاده روی ، دوچرخه سواری ، شنا ، یوگا و ورزش های ایروبیک آبی برای مبتلایان به آرتریت توصیه می شود. ورزش های آبی بخصوص بخاطر لطافت آب و حالت شادابی و شناوری آن ها ایده آل هستند . در واقع این یک روش مناسب برای گرم کردن و تقویت عضلات و مفاصل می باشد.
علاوه بر اینکه می توانند باعث افزایش قدرت عضلانی شوند. چشمه های معدنی و استفاده از وان های آب گرم کاملاً آرامش بخش هستند و اجازه فعالیت های ورزشی سبک را می دهند. اما باید توجه داشت که افراد سالمند مستعد افزایش دمای بدن و حالت گرمازدگی هستند لذا استفاده از وان های آب گرم باید کوتاه تر باشد. فعالیت های ایروبیک آبی بخصوص در افراد مبتلا به آرتریت در استخرهای سرپوشیده بیشتر رایج هستند.
در طی فعالیت های روزمره البته می توانید در بعضی فرایندهای کاهش دهنده درد شرکت نمائید مانند : شستن ماشین ، چمن زنی ، کشیدن جاروبرقی و گشت و گذار در بازارها . در حالی که به تلویزیون نگاه می کنید ، در اطاقتان قدم بزنید.

شاید زیاد به نظر نرسد لیکن فعالیت های جزئی می توانند کمک کنند تا حرکات مفاصل شما حفظ شوند ، مضافاً اینکه به این ترتیب شما انرژی مصرف می کنید. اگر هر کدام از فعالیتها منجر به درد شد برای کاستن درد بر روی مفاصل یخ بگذارید . یک کیسه از سبزیجات یخ زده بر روی حوله بسیار مؤثر می باشد.اگر درد بیش از یکساعت طول کشید شرایط جدی می باشد و باید فعالیت ورزشی خود را قطع کنید و یا با پزشکتان مشورت کنید.
منبع: elmevarzesh.com

Originally posted 2014-03-16 03:35:22.

چرا عاشق‌ها بیشتر عمر می‌کنند؟

عشق باعث می‌شود همیشه احساس شادی و شوق و ذوق بکنید. این احساسات مثبت به شما کمک می‌کنند زندگی خود را با قدرت هرچه بیشتر به جلو پیش ببرید و در کارهای‌تان موفق شوید. اما فواید عشق فقط به اینها ختم نمی‌شود؛ تحقیقات نشان می‌دهند کسانی که عاشق هستند بدن سالم‌تری دارند و بیشتر عمر می‌کنند! چه مجرد باشید و چه متاهل با خواندن این مقاله متقاعد می‌شوید که باید عشق را در زندگی خود داشته باشید.5664556645

عاشق‌ها کمتر سرما می‌خورند!
تحقیقات نشان می‌دهند عملکرد سیستم ایمنی بدن در زوج‌های موفق و عاشق، قوی‌تر است. در مقابل آن دعواهای زناشویی باعث اختلال در کارکرد سیستم ایمنی می‌شوند. اما زوج‌هایی که با منطق و آرامش اختلافات خود را حل می‌کنند در برابر عوامل بیماری‌زا نیز مقاوم‌تر هستند. جالب است بدانید زوج‌های عاشق کمتر به سرماخوردگی و آنفلوآنزا دچار می‌شوند!

واقعا عاشق‌ها بیشتر عمر می‌کنند؟
آمار مرگ و میر زودرس در میان زوج‌های عاشق بسیار کمتر از افراد مجرد یا مطلقه است. درواقع افراد وقتی در روابط سالم و متعهد هستند استرس کمتری را تجربه می‌کنند. استرس کمتر هم به معنی سلامتی بیشتر است. علاوه براین بیشتر آقایان وقتی ازدواج می‌کنند از برخی رفتارهای پرخطر از جمله مصرف سیگار و قلیان و مصرف مواد مخدر دست بر می‌دارند که خود باعث ارتقای سلامتی می‌شود.

عشق باعث کاهش وزن می‌شود؟!
زوج‌هایی که با هم ورزش می‌کنند یا رژیم می‌گیرند در دست یافتن به اهداف‌شان موفق‌ترند. این درحالی است که تقریبا ۵۰ درصد از کسانی که تنهایی ورزش می‌کنند و رژیم‌غذایی می‌گیرند بعد از یک سال ناامید می‌شوند و دست از تلاش بر می‌دارند. برای اینکه این موضوع به شما ثابت شود کافی است  همراه همسر  خود در پارک ورزش کنید و با یکدیگر غذاهای رژیمی بخورید تا ببینید چقدر وزن کم می‌کنید. علاوه براین جالب است بدانید که هر نیم ساعت رابطه زناشویی چیزی حدود ۱۰۰ کالری می‌سوزاند!

کمتر درد می‌کشند
شاید شما هم تا به حال این موضوع را تجربه کرده باشید؛ هنگام بیماری و درد کشیدن وقتی دست همسرتان را می‌گیرید دردتان کاهش می‌یابد، به خصوص اگر در یک رابطه سالم و موفق باشید. البته این واقعیت در مورد دوستان و سایر اعضای خانواده نیز صدق می‌کند اما انرژی مثبتی که از تماس با عشق خود می‌گیرید تاثیرگذاری بسیار بیشتری دارد. عشق باعث افزایش ترشح اکسی‌توسین و اندورفین می‌شود که از مسکن‌ها و آرامبخش‌های طبیعی بدن هستند. علاوه براین، هورمون اکسی‌توسین باعث کاهش التهاب و مرگ سلولی می‌شود.

قلب سالم‌تری دارند
انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستند و نیازهای بیولوژیک آنها را به سمت دوست‌یابی می‌کشاند بنابراین وقتی نمی‌توانند برای خود یار و همراه پیدا کنند استرس‌شان بیشتر می‌شود. اما کسانی که روابط عاشقانه دارند استرس کمتری را تجربه می‌کنند؛ در نتیجه سلامت قلب و عروق‌شان نیز ارتقا می‌یابد. در مقابل آن افرادی که طلاق گرفته‌اند بیشتر دچار بیماری‌های قلبی – عروقی و سکته می‌شوند.

کاهش استرس درمتاهل‌ها
استرس می‌تواند عملکرد سیستم ایمنی بدن را دچار اختلال کند و شما را مستعد ابتلا به انواع بیماری‌ها کند. زوج‌های موفق وقتی در موقعیت‌های استرس‌زا قرار می‌گیرند بدن‌شان کمتر از بقیه افراد هورمون کورتیزول ترشح می‌کند. این درحالی است که افزایش کورتیزول، سیستم ایمنی را سرکوب می‌کند و راه را برای انواع بیماری‌ها باز می‌کند. علاوه براین کورتیزول باعث تجمع چربی در اطراف احشاء شکم می‌شود که این چربی خود با بیماری‌های قلبی، دیابت، سرطان و … در ارتباط است. ازدواج با معشوق می‌تواند باعث کاهش خطر دیابت، بیماری‌های قلبی، آلزایمر و دیگر بیماری‌های مزمن شود.

مثبت‌اندیش‌تر هستند
همه ما می‌دانیم که عشق روحیه را تقویت می‌کند اما این موضوع فقط به روان ختم نمی‌شود. پژوهش‌های علمی بسیاری وجود دارند که نشان می‌دهند که عشق واقعا روی مغز تاثیر می‌گذارد. در یکی از تحقیقات مشخص شد وقتی داوطلبان به عکس معشوق خود نگاه می‌کنند فعالیت هورمون دوپامین در مغزشان افزایش می‌یابد. این هورمون باعث مثبت اندیشی، افزایش انرژی و بهبود سلامت می‌شود.

کاهش فشار خون
محققان به این نتیجه دست یافته اند که توجه به همسر باعث کاهش فشارخون و افزایش ترشح هورمون آرامش‌بخش اکسی‌توسین می‌شود. پس هرچه بیشتر به همسر خود توجه داشته باشید بیشتر می‌توانید از این تاثیر بهره‌مند شوید.

بهتر می‌خوابند
خوابیدن در کنار کسی که عاشقش هستید باعث افزایش حس امنیت، آرامش و بهبود خواب می‌شود. خواب کافی نیز با سلامت بدن و قلب و ثابت ماندن وزن و فشار خون در ارتباط است. هورمون اکسی‌توسین به شما کمک می‌کند خیلی راحت به خواب عمیق فرو بروید.

بی‌اختیاری ادرار نمی‌گیرند!
روابط زناشویی عاشقانه باعث تقویت عضلات کف لگن می‌شوند. باید بدانید که ضعف این عضلات به خصوص در خانم‌ها باعث بی‌اختیاری ادرار در سنین میانسالی می‌شود. از طرفی تقویت این عضلات خود باعث بهبود عملکرد در روابط زناشویی می‌شود.

کمتر دکتر می‌روند!
آمار نشان می‌دهد افراد متاهل نسبت به افراد مجرد کمتر به مراجعه پزشکی احتیاج پیدا می‌کنند و کمتر در بیمارستان بستری می‌شوند. زوج‌های عاشق بیشتر به سلامت یکدیگر اهمیت می‌دهند و اگر معشوق‌شان مشکلی پیدا کند به او گوشزد کرده و از او مراقبت می‌کنند. به همین دلیل این افراد کمتر بیمار می‌شوند.

چند واقعیت جالب:
– وقتی عاشق هستیم و استرس‌مان کمتر است، زخم‌های‌مان سریع تر ترمیم می‌شوند.
– عشق اعتماد به نفس را بالا می‌برد و باعث می‌شود بیشتر به سلامت جسمی‌مان  اهمیت دهیم.
– آمار افسردگی شدید در مردان مجرد ۹ برابر بیشتر از مردان متاهل است. از طرفی طلاق گرفتن، احتمال خودکشی را دوبرابر در مردان افزایش می‌دهد.
– روابط زناشویی عاشقانه در سنین جوانی خطر سرطان پروستات را در سنین بالاتر کاهش می‌دهد.
– زنانی که حداقل هفته‌ای یک بار رابطه زناشویی عاشقانه دارند، استروژن بیشتری تولید می‌کنند و عادت ماهانه‌شان منظم‌تر است.

Originally posted 2014-03-16 03:32:03.

مرغ سرخ شده همراه با لیمو و مریم گلی


مرغ سرخ شده همراه با لیمو و مریم گلی

زمان آماده سازی: ۳۰ دقیقه

زمان پخت: ۱ ساعت ۱۵ دقیقه

مجموع زمان: ۱ ساعت ۴۵ دقیقه

۴ نفر (به اضافه مقداری باقی مانده) (اندازه سرو: ۸/۱ مرغ و ۲/۱ فنجان سبزیجات سرخ شده)

این دستور غذایی هنگامی که به خوبی پخته شود و همراه با سبزیجات تازه سرو شود فوق العاده است.

این دستور غذا: دارای چربی اشباع شده پایین و کم سدیم می باشد.

مواد لازم

  • ۲ لیمو، نازک برش خورده
  • ۶ برگ مریم گلی
  • ۱ (۶ پوند) مرغ
  • ۳ قاشق چای خوری روغن زیتون تقسیم شده
  • ¾ پوند هویج وحشی پوست شده و برش خورده
  • ¾ پوند هویج ، پوست کنده و بریده شده
  • ½ پوند شلغم، پوست کنده و بریده بریده
  • ۱ سیب زمینی fingerling ، نصف
  • ۲ قاشق غذاخوری آویشن تازه خرد شده

طرز تهیه

  1. فر را به دمای ۴۲۵ درجه برسانید. ۶ تکه لیمو و برگ مریم گلی را زیر پوست مرغ قرار دهید. لیمو باقی مانده را در حفره ها قرار دهید. پاهای مرغ را به هم ببندید و بالها را زیر آن ببندید. ۱ قاشق چای خوری روغن روی مرغ بمالید. مرغ را در تابه قرار دهید و در قسمت پایین فر به مدت یک ساعت و ۱۵ دقیقه در معرض گرمای فر قرار دهید یا تا زمانی که دمای فر به ۱۶۵ درجه برسد بگذارید در فر بماند. مرغ به تخته برش انتقال دهید؛ اجازه دهید ۱۵ دقیقه بماند.
  2. ریشه سبزیجات را به اندازه های کوچک تقسیم کنید. سپس این سبزیجات را با سیب زمینی در یک تابه با روغن و آویشن سرخ کنید. ترکیب را به مدت ۴۵ دقیقه سرخ کنید.
  3. پوست مرغ را بکنید. لیمو را از حفره خارج کنید. مرغ را به اندازه های کافی برای سرو برای ۴ (مانند سینه) نفر تقسیم کنید، و با نیمی از سبزیجات سرو کنید.

اطلاعات تغذیه

  • کالری در هر وعده ۲۹۲
  • چربی در وعده ۵ گرم
  • چربی اشباع شده در هر وعده ۱ گرم
  • چربی Monounsaturated در هر وعده ۲ گرم
  • چربی Polyunsaturated در هر وعده ۱ گرم
  • پروتئین در هر وعده ۳۷ گرم
  • کربوهیدرات در هر وعده ۲۲ گرم
  • فیبر در هر وعده ۴ گرم
  • کلسترول در هر وعده ۹۶ میلیگرم
  • آهن در هر خدمت ۲ میلیگرم
  • سدیم در هر وعده ۱۲۰ میلیگرم
  • کلسیم در هر وعده ۶۳ میلیگرم







برنامه اینستاگرام و ارائه ۳ ویژگی جدید در طول یک ماه




برنامه اینستاگرام یکی از شبکه‌های اجتماعی شکل گرفته در فضای اینترنت است، سال‌های گذشته کامپیوتر و اینترنت مسئله‌ای واقعا پیچیده برای بسیاری از افراد تلقی می‌شد، اما امروزه با پیشرفت فناوری به خوبی می‌توان فهمید که تمامی رده‌های سنی یک جامعه را درگیر خود کرده و شاید بتواند در کنار مزایای بسیار فراوان، خطراتی را نیز داشته باشد. برای مقابله با خطرات احتمالی، مسئولین رده بالای هر کشور لازم است تا تدابیر لازم را در این حوزه به کارگیری نمایند، این شبکه‌های اجتماعی توانایی هجوم به فرهنگ غنی کشوری همچون ایران را خواهند داشت و تنها راه‌حل آن نیز آموزش درست است. در این مقاله قصد داریم تا به بررسی کلی برنامه اینستاگرام و ۳ ویژگی جدید ارائه شده بپردازیم.

برنامه اینستاگرام و بررسی آن

علاقه‌مندان به سایت پارسی وان؛ در بحث آموزش نیاز است تا از پایه این مسئله صورت بگیرد، زیرا بر اساس آمار ارائه شده بیشتر کاربران این برنامه را افراد با سنین ۱۴ تا ۲۴ سال تشکیل داده‌اند و در صورتی که از آموزش‌های درستی بهره‌مند نشوند، قطعا آسیب‌های بسیار جدی به آنان وارد خواهد شد.

برنامه اینستاگرام

مسئله آموزش باید در رابطه با تمامی شبکه‌های اجتماعی برنامه‌ریزی و انجام شود اما برحسب میزان آسیب‌پذیری می‌توان برنامه اینستاگرام را یکی از مواردی به حساب آورد که باید در اولویت این کار قرار گیرد.

برنامه اینستاگرام در سال ۲۰۱۰ به وسیله کوین سیستروم و مایک کراگر انتشار یافت و توانست تا موفقیت‌های بسیار زیادی را نیز کسب نماید، نسخه نصبی این برنامه را می‌توان در سایت‌های بزرگی همچون گوگل‌پلی و اپ‌استور دریافت کرد.

میزان کاربران برنامه اینستاگرام

بر اساس آمارهای به دست آمده مشخص شده است که این برنامه توانسته تا میزان ۸۰۰ میلیون کاربر فعال ماهانه به دست آورد که میزان ۵۰۰ میلیون نفر از آن‌ها فعالیت روزانه دارند و حقیقتا این مسئله یک شگفتی بزرگ به حساب می‌آید.

لازم به ذکر است که برنامه اینستاگرام در کنار خود رقیبانی را هم می‌بیند، برنامه SnapChat یکی از این موارد بوده که توانسته اخیرا تا میزان ۱۷۰ میلیون کاربر روزانه رشد داشته باشد و اینطور که از شواهد پیداست در حال تلاش برای ایجاد بروزرسانی‌های بیشتری نیز می‌باشد.

یکی از رقیبان اینستاگرام

برنامه Snapchat تنها یک سال پس از اینستاگرام منتشر شده و مسلما برای خیلی از افراد جای سوال خواهد بود که چگونه اینستاگرام توانسته تا چنین میزان از کاربران را جذب نماید.

پاسخ روشن است، انجام بروزرسانی‌های مستمر تاثیر فراوانی در این مسئله داشته است، به طور مثال باید بدانید که در کمتر از یک ماه شرکت اینستاگرام توانست تا ۳ مورد بروزرسانی و امکانات جدید را اضافه نماید و تمامی این موارد را می‌توان دلیلی برای پیشرفت دانست.

در این بخش از مقاله قصد داریم تا به ۳ ویژگی جدید ارائه شده توسط اینستاگرام بپردازیم.

مورد اول، قابلیت افزودن فایل GIF در Story

در ابتدا باید توضیحی در رابطه با بخش Story برنامه اینستاگرام خدمت شما ارائه دهیم، اینستاگرام با افزودن این بخش کاری کرد تا تمامی کاربران بتوانند تصاویر و ویدیوهای خود را در مدت زمان محدودی به اشتراک بگذارند، اینطور که پیداست زمان آن ۲۴ ساعت در نظر گرفته شده است.

برنامه اینستاگرام

هم اینک و در بروزرسانی جدید کاربران قادرند تا فایل‌های GIF را نیز در Story به اشتراک بگذارند، در گذشته تنها امکان اشتراک‌گذاری فایل‌های GIF بدین صورت بود که کاربر همانند ارسال یک فیلم عمل نماید و امکان اشتراک در Story وجود نداشت.

برخی از افراد ممکن است هنوز هم قابلیت افزودن فایل GIF در Story را نداشته باشند، برای انجام این کار کافی است تا نسخه جدید برنامه اینستاگرام را دانلود و نصب نمایید، این قابلیت به طور خودکار فعال خواهد شد.

برخی از تنظیمات اختیاری این بخش

این بخش تنظیمات خاصی داشته و اختیاراتی را نیز به کاربران ارائه خواهد داد، یکی از این اختیارات بدین شکل است که کاربر می‌تواند برخی از مخاطبینشان را از دیدن Story محروم کند، برای این کار کافیست به تنظیمات و بخش Hide Story From برود.

یکی دیگر از امکاناتی را که اینستاگرام در اختیار کاربران قرار داده را می‌توان اجازه دادن به کاربران جهت ثبت پیام در رابطه با Story دانست، این گزینه به نام Allow Message Replies در تنظیمات وجود دارد.

در آخرین مرحله قرار دادن تصاویر درون Story نیز گزینه‌ای به نام Camera وجود دارد که از شما سوالی مبنی بر قرار دادن تصاویر در گالری خواهد پرسید.

مورد دوم، ارائه گزارش ورود آنلاین بودن و نبودن کاربر

قابلیت جدیدی که برنامه اینستاگرام در بروزرسانی جدید خود ارائه کرده است به تمامی کاربران و مخاطبین شما وضعیت حضورتان نمایش داده خواهد شد، این وضعیت حضور را می‌توان آنلاین بودن و همچنین آخرین ورودتان دانست.

این مسئله برای افراد زیادی از اهمیت بالایی برخوردار نبوده اما هستند کسانی که تمایل ندارند دیگران وضعیتشان را در این رابطه بدانند و به همین دلیل برنامه اینستاگرام این مورد را نیز اختیاری قرار داده و به راحتی می‌توان غیرفعال کرد.

نشان دادن وضعیت آنلاین بودن مورد بسیار خوبی به حساب نمی‌آید اما وجود آن برای برنامه اینستاگرام لازم است، مدیران این شبکه اجتماعی به خوبی می‌دانند که برنامه‌ای در این زمان موفق خواهد بود که تمامی امکانات را در خود نهادینه کرده باشد.

مورد سوم، ویژگی Recommend Post

ویژگی جدیدی که مدیران اینستاگرام در برنامه قرار داده‌اند می‌تواند امکانات جالبی را برای شما رقم بزند، ویژگی Recommend Post به میزان ۳ تا ۵ پست مورد علاقه شما را در یک لیست قرار خواهد داد.

این ویژگی شاید برای اکثر کاربران از اهمیت بالایی برخوردار نباشد اما هستند کسانی که به تمام جزئیات یک برنامه توجه می‌کنند و ممکن است نبود این ویژگی را ضعف تلقی کرده و بدین سبب اعتبار برنامه کاهش یابد.

به همین دلیل مدیران این شرکت تمامی امکاناتی را که فکر می‌کنند شاید برای عده‌ای هم لازم باشد را طراحی و با بروزرسانی نسخه برنامه منتشر می‌نمایند.

برنامه اینستاگرام

جمع‌بندی

در مجموع می‌توان برنامه اینستاگرام را کامل و جامع توصیف کرد، هم اکنون کاربران بسیار زیادی از این مجموعه ۸۰۰ میلیونی را هم وطنان عزیزمان تشکیل می‌دهند و مسلما علاوه بر مزایای گوناگون آن در زمینه‌های هنری و کسب و کار می‌تواند مضراتی را نیز به همراه داشته باشد که البته ابتدای مقاله به آن اشاره کردیم، باید بدانید که تمامی و یا بهتر بگوییم، اکثر موارد خطرناک آن را می‌توان با فرهنگ‌سازی حل و فصل کرد.

آیا شما از این برنامه استفاده می‌کنید؟ نظرتان در رابطه با آن چیست؟

Source: http://www.parsi1.com


Loading…

دانلود رمان در انتظار چیست ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان در انتظار چیست ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان در انتظار چیست ویژه نگاه دانلود : نگار دختری با گذشته‎ی رمزآلود و دردناک است که سعی می‎کند نفس بکشد و زندگی کند.

روزی در دانشگاه یک دانشجوی مرموز و جدید می‎آید که از قضا دلباخته‎ی نگار می‎شود؛ اما نگار علاقه‎ای به ازدواج ندارد و از او به دلایلی فرار می‎کند.

او که در خانه شرایط سخت و دشواری دارد،در انتظار روزنه‎ای از امید نشسته است و آیا به امید می‎رسد؟

درحالی‎که از ناامیدی شدید رنج می‎برَد، با اتفاق عجیبی مسیر زندگی‎اش عوض می‎شود

و در راهی بی‎بازگشت قدم می‎گذارد…

توجه: افراد زیر شانزده‎سال و آن دسته از دوستانی که روحیه‎ی حساسی دارند، از خواندن این اثر بپرهیزند!

پیش‎گفتار: این رمان از دو بخش تشکیل شده است؛ بخش اول رمان از متکب رئالیسم(واقع‎گرایی) پیروی می‎کند و بخش دوم آن از مکتب رئالیسم جادویی.

همان‎طور که گفته شد، رمان با ژانر تراژیک نوشته می‎شود. ترکیب این مکاتب با ژانر تراژدی، سبک و سیاق تازه‎ای درست می‎کند که مطمئناً خواندن آن خالی از لطف نیست. رئالسیم جادویی به رمانی می‎گویند که از واقعیت پیروی می‎کند؛ اما یک عنصر جادویی و یا غیرواقعی در داستان وجود دارد.

فرق میان رئالیسم جادویی و رمان تخیلی علی‎رغم خیلی از چیزها، حاشیه‎ای در “زمینه” آن است که زمینه‎ی رئالیسم جادویی، مسائل انتقادی و سیاسی و همچین اجتماعی است. خواننده از بخش اول انتظار این عناصر غیرواقعی را نداشته باشد؛ اما سبک نوشتاری و فنی بخش دوم داستان کاملا با بخش اول متفاوت است.

دانلود رمان در انتظار چیست ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان در انتظار چیست ویژه نگاه دانلود

مقدمه:

آسمان می‌غرید و می‌بارید. صدای زوزه‌ی باد بود که جان را به لرزه می‌انداخت؛ صدای شلاق‌های بی‌امان ترس در کوچه‌های معصومیت می‌تاخت.
غم را که در جان بود می‌دید. دست‌هایش از ترس به رعشه افتاده بود. چشم‌های اشک‌آلودش را بست.

مژه‌های بلند و خیسش روی هم نشست

و نعره‌های بی‌دریغش گوش‌های کر آسمان را درید و بی‌محابا به خاطرات چنگ زد…
چه چیز خواسته‌ای؟ چه لحظه رفته‌ای؟ چه چیز در انتظارت است؟ یک رویای بدون مرز؟ یا یک قصه‌ی بدون ترس؟
یک وحشت بدون گذر، یک خانه‌ی بدون در و یک تنهایی بدون امید…!
سرد بود زندگی در عاشقانه‌ها، امروز می‌روی در آواره‌ها. زندان خستگی، یک‌عمر بردگی.
امروز وقتش است، شاید زندگی…

نامه یک مرد به همسرش


نامه یک مرد به همسرش

 

#نامه ی آن مرد به همسرش
قسمت اول
@nazkhaatoon

همیشه یک تنه به قاضی رفتن خیلی راحت بوده.!
مدتها بود که دلم میخواست باهات رو در رو حرف بزنم. با تویی که پای حرفش که میشد خودت رو خیلی فداکار و همسر دوست میدونستی ومن و یک مرد بی رحم کم توجه؟!!! در حالیکه من همون مرد همیشگی بودم! همون مردی که سالهای اول زندگیت بامن احساس خوشبختی میکردی! دنبال توجیه نمیگردم.برای مقصر وانمود کردن این واون هم شاید کمی دیر باشه! ولی حالا که لب به گلایه وا کردی و همینطوری پشت سرهم بریدی و دوختی و تن من و خانوادم کردی حیفم اومد دفاع نکنم. اره.!!من یک خاینم یک مرد عوضی!! ولی بی انصافیه که همه ی خوبیهامو فراموش کنی! بزار باهم به عقب برگردیم خیلی عقب تر..!!!! درست به سیزده سال پیش که پسر اولمون به دنیا اومد وتو تمام دنیات شد مهر مادری..! هرشب خسته از تموم دنیا میومدم خونه تا مثل قبل با نگاه مهربونت نوازشم کنی و برام دلبری کنی ولی تو تا کنارم مینشستی میپرسیدی شام و بیارم؟؟؟ میگفتم حالا زوده تا تو یکم بیشتر کنارم بنشینی اما در عوض تو میرفتی وپسرتو در اغوش میکشیدی و خودتو مشغول اون میکردی! هر وقت هم که تو رختخواب میومدم سروقتت با التماس میگفتی وای نمیشه فردا الان خیلی خسته ام.!! در حالیکه من بوی تنتم برام اکتفا میکرد.! اوایل حاملگیت سر شکم دومت بود که یه روز تو همون زمونا یکی اومد شرکتمون واسه مصاحبه! با اینکه خیلی ساله گذشته همه چیزش خوب یادمه. چون اینقدر شیک و زیبا و وبه روز بود که نمیتونستم نگاش نکنم. با اینکه عین هرلحظه نگاهی که بهش مینداختم صدتافحش میدادم به خودم وبه چشمام که ای لعنت به تو رامین تو زن داری..ولی بخود خدا قسم محو زیبا ییش نبودم محو صحبتهاش شدم که میگفت دوتا بچه داره و با وجود اونها دنبال کار میگرده چون مطلقست..و من در تمام این مدت با حیرت از خودم میپرسیدم که چطور این زن باوجوددوتابچه اینقدر شکمش تخته؟! یا چرا اینقدر ناخنهاش قشنگه؟؟ مگه لباس بچه نمیشوره.؟ ناخنهاش تن بچشو زخم نمیکنه؟ پس چرا اینقدر خوشبوست؟کی وقت کرده موهاشو به این قشنگی ارایش کنه؟برای یک لحظه ازش متنفر شدم! گفتم ناهید من با هزار تا بدبختی ازصبح تا شب زحمت میکشه.خونه رو مثل دسته گل نگه میداره.نمیزاره اب تو دل بچم تکون بخوره و امثال این زن میان و با ترگل ورگل کرد خودشون عقل وهوش و از سر مردایی مثل من میبرن.! از لجم بهش گفتم شرایطتون رو نمیتونیم قبول کنیم وکاری هم به التماسش نداشتم.! ولی از یه طرف دیگه ازش خوشم اومد که خودشو با دوتا بچه فراموش نکرده و آنروز به خودم گفتم شاید من برات کم گذاشتم وباید بهت وقت بیشتری بدم تا به خودت برسی.اره من خودمو مقصر میدونستم چون فکر نیکردم سکوت تو نشونه ی رضایتته! شاید بهتر بود کمکت میکردم تا برای خودت هم وقت بگذاری. بخاطر همین وقتی برگشتم واست یه پیراهن خشگل خریدم و از لوازم ارایشی فروشی که اخرین خریدمون ازش،همون واسه خرید ازدواجمون بود واست کرم پودر و چندتا رژ لب ویه سری خرت وپرت دیگه که همشم برندهای معروف بود خریدم و به خانومه گفتم کادوش کن! خانوم فروشنده با لحن معنی داری ازم پرسید تولدشونه یا سالگرد ازدواجتون؟ گفتم هیچ کدومشون! برای تشکر از خوبیهاشه! واون یک دفعه با چشمانی پراز حسرت بهم زل زد وگفت خوش بحال همسرتون.! چه مرد قدرشناسی دارن! و من خوشحال از تعریف اون خانوم با شوق وشعف راهی خونه شدم .کلیدم رو در اوردم ولی سریع پشیمون شدم.گفتم نه تمام قشنگیش به اینه که خود ناهید بیاد در و باز کنه غافلگیر شه

پایان قسمت اول

ادامه دارد

#داستان_کوتاه

@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۴]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه ان مرد به همسرش

قسمت دوم

@nazkhaatoon

چندبار زنگ زدم .اما کسی درو باز نکرد..!! مطمین بودم تو این ساعت خونه ای.! چون زنی نبودی که در زمان برگشتنم جایی بری..!صدای گریه بچه میومد!!نگرانت شدم با هول و ولا گشتم دنبال کلیدم که یهو در وا کردی با موهای ژولیده وخیس و لباسی که یک طرفش بالا بود بخاطر شیر دادن به بچه! لبخند زدم..ولی تو انگار هیچی رو ندیدی!نه گلهای توی دستمو نه بسته ی کادو پیچ شده رو! فقط با غر غر گفتی مگه تو کلید نداری؟ تازه داشتم میخوابوندمش از صدای زنگت بیدارشد! ! و بی توجه به من رفتی و اونو بقل گرفتی و خودتو با بی حالی و کلافگی انداختی رومبل! اولش
حسابی خورد تو ذوقم ولی بعد دلم واست سوخت.میدونستم چقدر پسرمون بد قلق ولجباز بود و مدام بهت میچسبید.کادوها رو گذاشتم رومیز و بچه رو ازت گرفتم گفتم بدش من حسابی خستت کرد این بچه..بعد کنارت نشستم و گل واز رو میز برداشت

م مقابلت گرفتم ..با تعجب پرسیدی این چیه؟ به چه مناسبت؟ با تمام وجودم بهت گفتم دوست داشتن مناسبت نمیخواد.خوشحال شدی! از نگاهت فهمیدم.خط نگاهت و دنبال کردم که گره خورد به بسته ی کادو پیچ شده ی روی میز.پرسیدی ایناهم برای منه؟؟ برق چشمهات نشون میداد که خیلی غافلگیرشدی.گفتم اره.عین بچه ها خم شدی بسرعت بازشون کردی وهی تکرار میکردی وای من اصلن ازت توقع نداشتم که با باز کردن پیراهن یهو وارفتی و گفتی ممنون قشنگه. فهمیدم خو
شت نیومده گفتم نپسندیدیش ؟گفتی اخه من که یقه باز نمیپوشم! گفتم
خوب بپوش.مگه چه اشکالی داره؟بجاش پوزخند تلخی زدی که وجودم یخ زد و به یک تشکر اکتفا کردی.هنوز امید داشتم خوشحالت کنم .گفتم این یکی هم وا کن.بازشون کردی و باز یخ تر از قبل گفتی. من که لوازم ارایشیهای عروسیمو هنوز داشتم چرا خودتو تو خرج انداختی؟!اینهه اسرافه رامین! بچه خیلی بقلم نق میزد..نمیدونم از کی ولی صداش برام سرسام اور بود.دادم دستت گفتم فک کنم تو رو میخواد. شام چی داریم؟!!!!
ادامه دارد
ادامه نامه ی آن مرد به همسرش

@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۴]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه آن مرد به همسرش
قسمت سوم
@nazkhaatoon

 

از این مثالها تو زندگی پانزده سالمون زیاده.!حتما خودت هم نمونه هاش رو بخاطر میاری.! تو در این سالها از حق نگذریم زن خوب و بس از و خانه داری بودی.! و من همیشه و همه جا هم گفتم.مادرم هم هرجا نشست از خوبیها و فداکاریهای تو گفت.! ولی واقعا بی انصافی.! بی انصافی که گناه پسر رو به پای مادر مینویسی.! مادر من روحشم از خطای من خبر نداره.اون بارها در این چندسال بهم تشر میزد هواتو داشته باشم.میگفت ناهید زن بساز ودلسوزیه.لنگش تو دنیا نیست.میدونم الان ازنظرتو قیافم به این صحبتها نمیخوره ولی تو که اینقدر خوبی کردی و اینقدر به مادرم رسیدگی کردی چرا با منت و تهمت اجر خودتو از بین میبری؟ همین یکی دوماه پیش بود که مادرم گفت ناهید این روزا رنگ وروش پریده گناه داره طفل معصوم.با این پسرهای شیطونت.، مامان مریضش براش توانی نمونده ببرش مسافرت. منم از اونجایی که میدونستم جواب تو چیه بهش گفتم ناهید چسبیده به اون پسراش و خونه زندگیش میگه اگه جایی برم اینا از درس ومدرسه میفتن! دروغ چرا خودمم دلم نمیخواست باهات جایی برم والکی بهونه ها رو انداختم گردنت.! چون این مسافرت بهم خوش نمیگذشت. چون مثل همیشه از لحظه راه افتادن باید هی از دهنت میشنیدم که وای اگه مامانم قرصاش یادش بره چی؟ وای بچه ها.وای گلدونا..وای کوفت وزهرمار…..
راستی الان میدونی چی دستمه؟؟ همون لباس یقه بازه که حتی اتیکت روش هم کنده نشده! وقتی دیدم محلش نمیدی یروز از تو ساک لباسهات برداشتم و بردم سرکارم و با خشم وحسرت نگاهش میکردم. جالب اینجاست که هیچ وقت هم متوجه نشدی اون لباس تو ساک لباسهات نیست!! شایدم شدی و برات مهم نبود چیزی نگفتی.!!! از اون روز قسم خوردم برات هیچی نخرم..هر چند که اگه نخوام بی انصافی کنم از لوازم ارایشی که واست خریدم تو چندتا مجلس زنونه استفاده کردی و وقتی برگشتی خونه بی توجه به دل صاحاب مرده من که له له میزد واسه دیدن صورت نقاشی شده ولباسهای مرتبت سریع میرفتی دسشویی و ارایشت رو میشستی و لباسهات و در میاوردی میگفتی وای خفه شدم تو این لباسها.!!!!!

ادامه دارد

@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۴]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه آن مرد به همسرش
قسمت چهارم
@nazkhaatoon

اااااه…..امروز از یک جهت خوشحالم.خوشحالم که با فهمیدن خیانت من به خودت اومدی.!!!پسرها گفتن با خودت چیکارکردی!!.کوچیکه گفت موهاتو شبیه اون بازیگر ترکیه ایه کردی! میگفت ناخنهات یک ساعته شکل وشمایلش عوض شده! میگفت پیتزا خوردین! و تو واسه خودت میوه درست کردی! ولی باخوندن حرفهات باز فقط یاد یک چیز میفتم.اینکه خیلی بی انصافی! من نذاشتم خوب لباس بپوشی؟ من گفتم ارایشگاه نرو؟؟؟چطور چندسال پیش که هنوز یک کورسوی محبتی در حریان بود بهت گفتم اینققور خوشم میاد موهاتو زرد کنی بهم گفتی زشته جلو پسرا…چطور گفتی رنگ وروت سبزست بهت نمیاد! گفتی اگه روشن کنی مجبوری همش با ارایش باشی و وقتی با شوروشوق گفتم این که خیلی خوبه با اخم بهم نگاه کردی گفتی چیه؟ داری بطور غیر مستقیم بهم میگی زشتم و بدون ارایش تحملم ناممکنه.؟؟ ؟!!
و هرچه قسم خوردم نه اینطور نیست گوشت بدهکار نبود و قهر کردی.! شبش دوباره اومدم سمتت گفتی بچه هامون بزرگ شدن خجالت بکش.شاید خودشونو به خواب زده باشن بفهمن میخوای چیکار کنی! !!بهت گفتم پس کی باید باهم باشیم؟!با تمسخر گفتی هرسری باهات بودم یکی پس انداختم! در حالیکه اونروز خودم بصورت کاملن اتفاقی از دهنت شنیدم که به لاله میگفتی هرسری به این امید باردار میشدی که یک دختر خدا بهت بده! اما حالا بچه دارشدنمونم شدگناه من!!!!! در رابطه با پسرها هم که من همیشه بهت گفتم تو تمام دنیات شده اونها.پس حالا چرا محبتت رو به اونها تبر میکنی رو سر من؟گناه من در این زندگی فقط یک چیز بود اون هم پناه بردن به زنی که آنطور که من میخوام لباس بپوشه.بجای شورتهای پاره و پوره لباس خوابهای زیبا به تن کنه و یادش باشه مهمترین غذای هر مرد روح ومیل سرکششه.!

ادامه دارد…

#داستان
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۴]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه آن مرد به همسرش
قسمت پایانی
@nazkhaatoon

تو به فکر اتوی
لباسهای من بودی.تو به فکر غداهای مورد علاقم بودی ولی به فکر میل سرکوب شدم نبودی.حتی لحظه ای نخواستی خودتو جای منی بزاری که از صبح تا شب هزارتا هرزه رو تو خیابون میبینم و چشمام پراز نیاز وخواهش میشه.!
هه!! ازم گلایه میکنی که چرا تو هال میخوابم؟؟؟ خوب معلومه !!!!!!!چون هروقت کنارت خوابیدم بهم تشر زدی الان وقتش نیس.!!! بچه ها بیدار میشن..!! ای لعنت به این بچه ها که زندگیمونو به لجن کشیدند! و حالا همه چی رو حتی اخلاق شون هم افتاده گردن من! !! میخوای بهت بگم از کی اولین خیانت و مرتکب شدم؟ از بیست وپنج ساعت قبل!!!! اره میدونم باور نمیکنی ولی قسم به اون حجی که قرار بود بریم خیانت من بیست وپنج ساعت پیش بود! چون کمرم درد میکرد .چون تنم داغ داغ بود.کلی اب یخ خوردم حالم بهترشه نشد.بخاطر دیدن یکی از همون هرزه ها…ولی از اونجا که خدا خیلی دوستم داره سریع رسوام کرد تا غلط اضافه نکنم. ! تا همونطور که تو این پونزده سال پاک موندم پاک بمونم.ولی الان تصمیمم رو گرفتم.میخوام طلاق
ت بدم.چون تو احساس آزادی میکنی! از زندانی که خودت واسه خودت ساخته بودی ازاد شدی.!! دوست داشتم ازادیت رو باهم جشن بگیریم ولی انگار این ازادی رو تنها میخوای.چون اگر بنا بود آزادی ت رو با من بخواهی قطعا در این پونزده سال مثل دخترهای بیست ساله میگشتی!!! چقدر بخت من سیاه بود که تا حس کردی دیگه متعلق به یکی دیگه هستم یاد خودت افتادی و بیست سالگیت!!! وچقدر انسان سست و کم ظرفیتی هستی که با زرد شدن موهات مذهب برات مسخره اومد و ارزوی سالیانه ت رو که سفر حج بود حقه ی کثیفی از جانب مادر مریض وپیر من دیدی…!!! و حاضر شدی بخاطررویای بیست سالگیت قلب مادرمنو به درد بیاری! او باهزار ذوق وشوق اومده بود برای خوشحال کردنت باخبر سفر حج!! میگفت مدتها بود که میخواست به جبران خوبیهات تو رو به آرزوت برسونه!! وتو حتی جواب سلامش هم ندادی!!! گناه من فقط فکر خیانت بود اما گناه تو چی؟؟؟ تهمت ناروا..بی توجهی به من نیازهای من…ووووووو
بازهم میگم دنبال توجیح نمیگردم.فقط میخواستم قبل از اومدن حکم، درد دلهای این پانزده سال رو کرده باشم.!
حالا هم بعد از اینهمه سال شهامت پیدا کردم برای جدایی.!!! جدایی از زنی که بایک نگاه به من ویک زن تو ماشین تمام خوبیهای من و محبتهای مادرم رو فراموش کرد وحتی مرگ پدرش رو هم گردن ما انداخت! خیلی بی انصافی. …بیست سالگیت مبارک

#داستان

@nazkhaatoon

 








لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1288




نامه یک زن به شوهرش


نامه یک زن به شوهرش

 

 

نامه یک زن به #شوهرش(قسمت #اول)

تو رو دیدم!
دیروز که با لاله رفته بودم مغازه یکی از دوستاش،یه زنه دیگه هم اونجا بود،اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، ناخن هاش بود شیک و زیبا و بلند!
اومده بود چند تا لباس خواب بخره و نقد پرداخت،نه مثل من که با لاله اومده بودم که چند تا لباس زیر اونم قسطی بردارم!
چه ارایش زیبایی چه بوی خوبی ،چه لباسهای ست شیکی!
با خودم فکر کردم اگه این زنه، پس من چی هستم؟اگه من زنم، پس این چیه؟
داشت حساب میکرد و گوشیش زنگ خورد،گفت ،لطفا زودتر،اقامون اومده دنبالم،نه چونه و نه هیچی،کارت کشید و رفت و نگاه ما را به دنبال خودش کشید،من تو رو دیدم!که با ماشین قشنگت اومدی دنبالش،همون ماشینی که ذوق خریدنش رو داشتیم!همون که واسش چند تا چک دادی و من النگوهامو دادم تا خوشحال شی!گفتی همه دوستات دارن و واسه پیشرفت کارت لازمه،خوب پیشرفت کردی!!!!!!

 

تو منو ندیدی! لاله داشت میلرزید، دستم رو گرفت،منو نگاه کرد و من هیچی نگفتم،زیر نگاه ترسیده لاله چند تا لباس زیر خریدم،نقد حساب کردم و اومدیم بیرون!
نگاه لاله ولم نمیکرد،گفتم چیه؟چیه لاله؟حرف بزن؟!بگو!
لاله ایستاد اول یه قطره اشک از این چشمش ریخت و بعد از اون چشمش!ناز گریه میکرد همیشه!نه مثل من که دهنم دومتر وا میشد و اب از دماغم سرازیر میشد و چشمام میجوشید!من حتی بلد نبودم قشنگ گریه کنم!
گفت، ناهید فدات شم، ناهید!و دوباره گریش گرفت!من اما سنگ شده بودم!من گریه نمیکردم،من دلم شده بود مثل ساعت شنی،ذره ذره فرو میریخت. تمام میشد و دوباره. برعکس میشد!و دوباره ذره ذره فرو میریخت!

@nazkhaatoon

کنار جوب بالا اوردم!لاله گریه میکرد!دلم فرو میریخت داشت از دهانم میریخت بیرون!سرم را گرفتم وگرنه میپاشید!
بالا اوردنم تمام شد!دهانم مزه تلخی میداد!تلخ مثل زندگیم!
گفتم لاله،چه جوری ناخن ها این قدر تمیز بلند میشن؟!
لاله نگام کرد، هنگ کرده بود!و زیر لب اروم گفت، اونا ناخن مصنوعیه!!!!
گفتم منم ناخن مصنوعی میخوام،دور و برم رو نگاه کردم، لاله گفت چی میخوای؟گفتم ارایشگاه!!!!!
و راه افتادم تندو سریع،مثل همون موقع که نون گرم دستم بود،و صبح زود تند تند راه میاومدم تا نون صبحانت سرد نشه!دستامو مشت کرده بودم،از همون لحظه که در مغازه دیدمت دستام گره خورد!نمیخواستم ناخن های زشتم رو ببینم!

 

لاله مثل توله سگ گیج دنبالم می دوید!نفس نفس میزد،کم اورد،گفت ناهید تو رو خدا وایستا،خیلی تند میری،……کم اورده بود اون که هر روز صبح نمیرفت نونوایی نون گرم بگیره که بعدش مجبور شه تند تند راه بره!اون نون رو مینداخت تو مایکرو!
واسه همین الان کم اورده بود و واسه همین الان من بودم که بهش خیانت شده!!!!!خندیدم!
لاله بنده خدا هنگ کرده بود،حتما فکر میکرد من دیوونه شدم،گفت واسه چی میخندی؟گفتم واسه خاطر نون!
گفت ها؟!!!!نون!!!!!
گفتم هیچی!بریم

 

و رفتیم چند تا ارایشگاهو رفتیم تا یکی با منت قبول کرد،بقیه رو باید وقت قبلی میگرفتی!یا اینکه یه نگاهی به سر و لباس ما میکردن و لابد با خودشون میگفتن،اخه تورو چه به این کارا،گیرم ناخن تو درست کردی،صورتت چی؟لباست چی؟
ارایشگاه ها پر بود از امثال همون زن!زیبا شیک،
امثال من، امثال من پول ارایشگاه نمیدن!یه بند و ابرو که دوستامون واسه هم انجام میدن!با پولش میوه میخریم!
این استدلال امثال منه!
خلاصه زیر نگاه های متعجب لاله و نگاه تحقیر امیز ارایشگر منم ناخن مصنوعی کاشتم و دستانم زیبا شد!
کسی چه میدانست دز ذهن ما، سه زن چه میگذشت؟!

ادامه دارد!
پایان قسمت اول

📬نامه یک زن به #شوهرش(قسمت #دوم)

ارایشگره اما خیلی تیز بود،بو برده بود انگار،گفت میخوای موهاتو رنگ کنم؟
گفتم اره! رنگ کن!
گفت دکلره میکنم موهات زود میگیره!؟
رفتم تو فکر!گفتم من تا حالا دکلره نکردم!
لبخند گوشه لبش نشست،و گفت چرا اخه؟خانم به این خوشگلی؟چرا به خودت نمیرسی؟
خانم خوشگل؟!!!من؟!!!پوزخند زدم،اون مهربان نگام میکرد،انگار دستم که تو دستش بود، تمام زندگیم رو خونده بود منتها نه از رو کف دست،از رو ناخن ها!
او میدانست،او تمام پانزده سال زندگی من و این یک ساعت کابوس وار گذشته رو فهمیده بود
و شروع کرد!
موهایم را دکلره کرد،صورتم رو بند کرد ابروهامو برداشت و رنگ کرد،

هر سه زن ساکت بودیم،سکوت چون مادری دختران زخم خورده خود را در بر گرفته بود!
هر زنی به شیوه خودش انتقام میگیره،و ارایشگر شاید با زیبا کردن من از دنیای مردانه انتقام میکرفت و من شاید با زیبا تر شدن!

تمام شد!
ارایشگر مرا جلوی اینه برد!
این من بودم با موهای طلایی!مثل گندمزار زیر افتاب ظهر میدرخشیدم!
گفتم پس زیبایی این جوریه!

لاله ساکت بود و ناگهان داد زد،چقدر چقدر…..و حرفش رو خورد، شاید فکر کرد گفتن این که چقدر خوشگل شدی یعنی تا حالا زشت بودم و اگه من زشت بودم پس تو حق داشتی!!!!!
گفتم چقدر شد؟
گفت مهمون من! دفعه بعد که اومدی ازت میگیرم!
زرنگ بود!فهمید دیگه مشترریش شدم!
با لاله اومدیم بیرون،لاله اون قدر محو من بود که همه چیز یادش رفته بود
گفت، منم باید بیام اینجا، خیلی کارش خوبه،فقط لباسات بهش نمیاد،به موهات!
گفتم اره،باید لباس بخریم!
چقدر تغییر کرده بودیم!بهم پیشنهاد لباس خریدن میدادیم!
دیگه حساب نکردیم با پول مانتو میشه چه کار کرد با پول روسری چی کار!
رفتیم، خریدیم!اندازه خرید عید ذوق داشت،تا حالا دو ماه مونده به عید لباس نخریده بودم!

ادامه دارد!
پایان قسمت دوم

@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش(قسمت سوم)
@nazkhaatoon

 

پانزده سال!!!!
پانزده سال،ذره ذره خوشیها رو از یاد برده بودم
پانزده سال در حاشیه ایستادم
نفر دوم بودم با تو
بچه ها که امدند شدم نفر چهارم
راستی نه!پدرو مادرت هم بودند!با خواسته ها ی عجیبشان بیماریهای من دراوردی شان
و خواهرت و برادرت
نفر چندم بودم در زندگی خودم؟!
نفر چندم؟!!!!
ناهید ارام گفت بچه ها الان از مدرسه میایند!میترسید پیش من حرف از بچه بزند و حق داشت!
تو و بچه ها در ذهن من به جایی دور پرتاب شده بودید!
خیلی دور و هر دقیقه دورتر میشدید!
گفتم الان یه اژانس میگیریم و میریم!
ما اژانس گرفتیم مثل دوتا خانم! نشستیم و در خونه هامون پیاده شدیم، دیگه حاضر نبودم مثل خرگوش بدوم تا برسم خونه!
لاله دم در ایستاد و گفت ناهید حالت خوبه؟بیام؟گفتم نه و اومدم توی حیاط!
حیاط گلها،گلدونها،همش غریبه شده بود و خونه!و وسایلش هم!
پانزده سال!
بچه ها رو مبل نشسته بودن!پسرا اخم کرده بودن!
ما گشنه ایم کجا بودی؟
گفتم بیرون!
تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم!
ناخنهامو تازه درست کرده بودم نمیشد با ظرف و غذا خرابشون کنم!
دوتا پیتزا اومد!یکی برای من، یکی واسه اون دوتا!
پسرا شاخ در اورده بودن! تا حالا نشده بود مادرشون یه پرس غذا کامل واسه خودش بخواد،مامان تیکه خور بود،کنار بقیه!
گفتم ناهار خوردین ساکت باشین سرم درد میکنه!
تازه هنوز روسریم رو برتداشته بودم خیال برداشتنشو هم نداشتم!
پسرا رفتن تو اتافشون لب و لوچه شون اویزون بود!به درک!
رفتم تو اتاق با لذت به لباسای نو نگاه کردم!
در زدن،درو قفل کرده بودم،پسر گفت، فردا باید پول کلاسارو ببریم،
گفتم به بابات بگو!
به تو بگن!اخه کی به تو گفتن پول بده؟با چندر غاز خرجیه خونه من بودم که پول کلاسو کوفت و زهر مار رو میدادم!
نصف ماه نرفته بود ولی پولها خرج شد!لباس خریدم!ولی هنوز خیلی مونده بود به تیپ و لباس اون زن برسم!
توی اتاق موندم،
دراز کشیدم
نشستم
دراز کشیدم
نشستم
راه رفتم
واین خونه داشت منو میخورد!
در رو باز کردم
به بچه گفتم لباس بپوشین ببرمتون خونه مادر بزرگ!
بی صدا لباس پوشیدن،حس کرده بودن!
خب تویه کوچه هستیم با مادرت!
زنگ رو زدم و بچه ها رو فرستادم تو
پسره پرسید نمیای
گفتم نه!میرم خونه مادرم

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت سوم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت چهارم

 

در حیاطو بستم، را افتادم برم خونه مادرم،یه دفعه یه چیزی تو ذهنم اومد،
دوباره رفتم خونه و دویدم تو اتاق، طلاهامو برداشتم، شناسنامه،و لباسای نو و لباس زیرای نو و یه سری خرت و پرت دیگه!
چند تا تیکه طلا داشتم و بقیه زندگیم تو یه نایلون جا شده بود!پانزده سال زندگی!
کشوها رو باز کردم،کمد هارو!انصافا هیچ لباس درست و حسابی توشون نبود!
نصف بیشتر شرتهام پاره شده بود،دوخته بودمشون!
تو دلم گفتم زنی که شورتش رو جای دور انداختن، میدوزه،حقشه!
حقشه این بلا سرت بیاد
توی اینه نگاه کردم،روسری چسبیده بود به سرم، یه دسته مو رو انداختم بیرون!نه راضیم نکرد
روسری رو انداختم و شال نو پوشیدم موهامو باز گذاشتم،گندم زاری که باید باد لابه لاش میپیچید!
زنگ زدم اژانس!
با نایلون پانزده سال زندگیم!
راننده هایده گوش میکرد!
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته……….

چه سوزناک میخونه این هایده،اصلا ادم که با قلب شکسته گوش میده،سوزشم بیشتره!
کی میدونه، کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو به صداش داده بود؟!
دم خونه مامان پیاده شدم.
میدونی که مادرم الزایمر داره؟تو رو یادش نمیاد!چقدر لجت در می اومد!
میگفتی چه طور تا پنچ سال پیشو یادشه ولی منی که پونزده ساله دامادشم رو یادش نیست؟
درست میگفتی پدرم سه ساله که مرده،دو سال مریض بود و حالا مادرم این پنج سال رو کلا یادش نیست وبا خیال پدرم زندگی میکنه!
و هیچ قسمت مربوط به تو رو هم به یاد نمیاره!
مادرم شاید تموم اتفاقای ناخوش ایند زندگیشو فراموش کرده و فقط داره توی دنیای قشنگه خودش زندگی میکنه! و بچه هاشو تو بهترین حالت عمرشون یادشه!منو تا ۲۰سالگی،پدر رو تا پنجاه و پنج سالگی!
مرگ پدر و وجود تو بدترین اتفاق زندگی مادرم بودند!و فراموش شدند!
مادرم تنها نشسته بود پای تلویزیون،دلم خیلی سوخت
منو که دید گفت،کجا بودی؟ مگه موقع امتحانت نیست؟باز بشین شب امتحان گریه کن!
روسریم رو برداشتم!
گفتم موهامو رنگ کردم مامان!
گفت چقدر بهت میاد!
شک کردم،مگه نمیگه من بیست سالمه مجردم؟پس چرا چیزی نگفت؟
شاید تو حق داشتی!مادرم ازت متنفره،و دوست داره تو رو از یاد ببره!
از تو نپرسید از بچه ها
نپرسید!
من برای همیشه دختر لوس این خونه هستم!
وسایلو بردم تو اتاق،تو کمد قایم کردم
با هم شام خوردیم،نگران پدرم بود!گفتم بابا امشب نمیاد گفت میره خونه عمو!
گفت باشه
زیاد پیگیر نمیشد شاید میترسید دروغ ما لو بره!
برای او حتی خیال زنده بودن پدرم کافی بود!زنده باشه وخونه عمو باشه!
قرص هاشو خورد،من فکر کردم چطور میزاریم تنها بمونه؟اگه قرص هاشو زیاد بخوره؟اگه بیفته زمین؟و هزار اگه دیگه از ذهنم گذشت…..

بقلش کردم و گفتم مامان! منو یادت نمیره؟
گفت چرا یادم بره بیست سال بزرگت کردم،تو دختر لوس منی،داری گریه میکنی؟
زار زار گریه کردم،برای اولین بار تو این روز!
تو دلم گفتم اخه یکی بعد پونزده سال زتدگی منو فراموش کرد!
بعد دوتا بچه منو فراموش کرد!
پونزده تا بهار،پونزده تا پاییز!
حتی بچه هامم تا وقتی سیرن منو فراموش میکنن!
تو دلم گفتم و گریه کردم!
مادرم گفت،باز امتحانتو خراب کردی؟
تو دلم گفتم اره تو امتحان زندگی از یه زن باختم!
و گریه کردم
مادرم گفت اشکال نداره دوباره بردار،خودتو کشتی……
اشکامو پاک کردم
گفتم مامان من فعلا میرم
گفت برو ولی زود برگرد!

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت چهارم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت پنجم

@nazkhaatoon

اومدم خونه،بچه ها خونه بودن!
مادرت نتونسته بود نگهشون داره،میبینی؟
فقط جلوی تو ادای مادر بزرگه مهربونو در میاره!
پسره پرسید شام چی داریم؟
گفتم چیه؟ننه بزرگت شام نداشت بهتون بده؟
از تو یخچال یه چیزی بردارین!
چشاشون گرد شده بود!
چی به سر مامانه اشپزشون اومده بود؟
گفت چی بخوریم؟
رفتم کنار اوپن از ظرف میوه موز برداشتم و داشتم میخوردم،
گفتم نمیدونم یه چیز پیدا کن!موز بخور! دوتا موز پرتاب کردم سمتشون!
موز میوه محبوب توعه!همیشه باید تو خونه باشه،
من کی نشستم یه دل سیر موز خوردم؟کی جلومو گرفته بود؟خود احمقم!من احمق با ایفای نقش زن صرفه جو!زن کد بانو! زن بساز!
اصلا لجم در اومد یه موز دیگه خوردم!
موزا تموم شده بود
بچه ها نگام میکردن،دوتا لیوان شیر ریختم،فرص خوابمو نصف کردم تو هر دوتا ریختم!هم زدم و دادم بخورن!
گفتم موزاتونو بخورین برین بخوابین
مثل دوتا موش ترسیده بودن!
رفتن خوابیدن!و چه زود خوابشون برد
شالمو باز کردم
یه قرص برداشتم بخورم!
ولی پرتش کردم نمیدونم یه جایی تو هال افتاد
از وفتی پدرم مرد بیشتر شبها قرص میخوردم!
به خاطر تو به خاطر بچه ها و به خاطر مادرت که واسه اینکه زیاد به پدرم سر نزنم خودشو دایم به مریضی میزد،نتونستم مراقب پدرم باشم،
مادرم ناتوان شده بود و من کمکش نکردم!
خواستم عروس نمونه باشم مادر نمونه باشم همسر نمونه باشم

دختر خوبی برای پدرم نبودم!
حالا این عذاب وجدان از صدقه سر تو و خاندانت نمیزاره شبا راحت بخوابم!
همش قیافه ناراحت پدرم رو میبینم تو اوج مریضی!
قرص که میخورم خواب نمیبینم!
امشب نه! امشب باید بیدار باشم،

 

ادامه دارد
پایان قسمت پنجم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت ششم
@nazkhaatoon

 

چراغها رو خاموش کردم،رفتم توی اتاق،کاش امشب نیای
لاله زنگ زد،
گفت ناهید چطوری خوبی؟
کجایی
گفتم خونه
گفت اومده؟
گفتم نه
گفتم به سهراب نگفتی که!؟
گفت نه
چی کار میگنی؟
گفتم میخوام بخوابم
گفت چی کار می خوای بکنی
گفتم نمیدونم
و سکوت
سوالاش تموم شده بود و حالا نمی دونست چی بگه
گفتم خدافظ!
سهراب شوهرش دوستته،دوست ندارم بهت خبر بده گرچه شک دارم به لاله که بهت نگفته باشه
پتو بالشتو انداختم تو هال
عادت داری تو هال بخوابی!
من تو اتاق میخوابم!
چه خوبه که کنار هم نمیخوابیم من مجبور نیستم امشب تحملت کنم!

به اینه نگاه میکنم،به زن مو بلوند روبرو!بدون ارایش رنگم پریده
یه روژ قرمز میزنم رنگ خون!
دوباره زیبا میشم!
به ناخن هام نگاه میکنم
من باید با این دست ها چه کنم؟باید ظرف بشورم؟باید پیاز خورد کنم؟باید کف دستشویی رو با حوله خشک کنم؟باید به پای مادرت کرم بمالم؟
باید جارو بکشم؟شیشه پاک کنم؟ده مدل غذا برای خاندان تو دوستات درست کنم؟
که چی؟که من زن زندگی ام؟
پس مرد زندگی من کجاست؟
اگه من زن زندگی ام،پس اون یکی دیگه چیه؟
اگه من زن زندگیم؟ پس چرا تنهام؟
من زن کدام زندگی ام؟
اگه اون زن. ..اون زن یک روز جای من کار کنه بچه بزرگ کنه، بازهم بوی خوب میده؟بازم حال داره ست بپوشه؟وقت میکنه بره ارایشگاه؟
من باید چه کنم؟من با این دستها چه کار کنم؟
وقتی موهامو بشورم،تو یه دوش هول هولکی! کی برام سشوار میکشه؟کی پولشو میده؟
من با این دستها و این موهها به بن بست خوردم!
این زندگی،این تخت خواب تنهایی،نیازی به زیبایی نداره!
زیبایی برای همون زنه که هفته ای یکی دوبار میبینیش و با هم خوشین!
این زندگی نیاز به اشپز داره نیاز به بشور و بساب داره،نیاز به کلفت داره،که جلوت غذا بزاره!شکمتو سیر کنه!
چایی بزاره که خستگی کثافت کاریت در بره!
حموم رو برق بندازه تا عطر کثافت اونو از تنت بشوره
این زندگی فاضلاب کثافت کاریه توعه!
که بیای انرژی بگیری و بری پیش اون تخلیه کنی خیالت راحت باشه بچه هات با ارامش بزرگ میشن!و اخرش یکی بشن لنگه خودت!

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت ششم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت هفتم
@nazkhaatoon
صدای ماشینت اومد،چراغو خاموش کردم پریدم تو تخت خواب،پتو رو کشیدم روی سرم
دنیا رو ببین!کثافت کاری رو تو کردی من خودمو قایم میکنم!
اومدی تو هال، قلبم تند میزد،تو دلم گفتم خدایا خدایا!نیاد تو!
نیومدی!
خدا دلش به بیچارگی من سوخت!
من باید چه کنم؟
بیام و تو صورتت فریاد بکشم؟فحش بدم؟
نمیتونم! گریم میگیره و میشم یه زن ضعیف لعنتی!
نه تلویزیون روشن میکنی و نه سراغ یخچال میری!
تو هم میفهمی چیزی عادی نیست!
اصلا خبرای بد زود میرسن حتی قبل اینکه کسی بگه،از در و دیوار میان سراغ ادم!
این خاصیت فاجعه ست
شاید اون زن تو ماشین نشست و گفت وای چه زنهای زشتی پیدا میشن!زنه تو مغازه بوی سبزی و پیاز میداد!
شاید اونجا شک کردی که اون زن من باشم!
شاید مادرت زنگ زد و گفت که زنت بچه ها رو انداخته و رفته خونه ننش!و اونجا تو شک کردی
شاید پسرت بهت زنگ زدو گفت ناهار پیتزا خوردیم تازه مامان یه دونه کامل خورد و تو شک کردی!
شاید اومدی خونه ودیدی شام نیست!چای نیست!وزنت که پوی پیاز میده ننشسته سریال ابکی ترکی نگاه کنه و تو شک کرد ی؟
نمیدونم!
بزار فکرت مشغول شه!
شایدم داری به اون زن فکر میکنی
منو گذاشتی یه طرف مغزت، اونو گذاشتی اون ور مغزت و مقایسه میکنی؟
فکر میکنی از کجای شکم من بزنی تا واسش عطر پاریسی بخری؟!
به لباس خوابش فکر میکنی و به شورت های پاره من؟!
فکر میکنی کاش امشب پیشش میموندی؟
دوباره حالم بهم میخوره!
خدایا خدایا الان نه!
با هزار بدبختی خودم رو کنترل میکنم
زندگی من کجا رفت؟جوونی من کجا رفت؟میشینم لبه تخت!
به تو فکر میکنم به اون زن فکر میکنم!
شما مثل همون تروریستهای هستین که بمب انداختن وسط پاریس و مردم بیخبر رو تیکه تیکه کردن!
امثال شما همون قدر بی رحمن!
اونا بدن ها را هزار پاره میکنند و شما دلها رو!
و هر دو دزد شادی هستید!دزد امید و دزد زندگی
بله درسته!یکی بمب انداخته وسط زندگی من!وسط خوش خیالی من!

یکی به قلب من شلیک کرد!
شما هر دو ماشه را کشیدید!

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت هفتم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت هشتم

@nazkhaatoon

 

خوابم برد!
نمیدونم کی،ولی خوابیدم
خواب پدرم رو دیدم
قبل مریضیش!
من بیست ساله بودم،پدرم شادو سرحال بود مادرم هم!
خواب دیدم از دانشگاه اومدم خونه!
پدرو مادرم سفره انداخته بودن
پدرم گفت،اخرش اومدی؟
دیر کردی بابا!
من چه شاد بودم!
پدرم گفت پونزده سال منتظرت بودیم!
دیر کردی بابا!
توی خواب گریه کردم
گفتم بابا من میدونم تو مردی!منو تنها گذاشتی!
پدرم خندید و گفت تو مارو تنها گذاشتی ولی عیب نداره!دیگه تنها نذار!
گریه کردم وگریه کردم از خوشحالی گریه کردم!

و بیدار شدم!

چشمهام خیس بود
بچه ها رفته بودن مدرسه
یخچالو بهم ریخته بودن،اشپز خونه کثیف بود
من که با ناخن مصنوعی هام نمیتونستم تمیز کنم!
بو برده بودی هم تو هم توله هات که صبح بی صدا در رفته بودین!
حتما فکر کردی دوروز گریه میکنم خوب میشم!
من و تو که رابطه جنسی نداریم که نگران قهرم باشی
دیگه اون قدر بدجنس نیستم که به بچه هات نرسم!
هه!!!!
کور خوندی
حتما فکر کردی من چقدر بدبختو بی غرورم که حتی یه شب قهر نکردم برم خونه ننم!
یا شاید فکر کردی زرنگم و سیاست دارم و عرصه رو خالی نکردم!
لابد ازین به بعد باید بیشتر تلاش کنم تا تو رو سمت خودم بکشم؟!
واسه سیر کردن خودم و ارامش بچه هات حرفی نزنم؟!
نمی دونم چی فکر کردی!؟
هنوز خودمم نمیدونم چه کار کنم!
به اشپزخونه کثیف خیره میشم!
زنگ درو میزنن
مادرته!!!!!!

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت هشتم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت نهم
نمیدونستم چه کار کنم!
درو وا کنم یا نه؟!
به اینه نگاه کردم،موهام یه طرف ریخته بود چه خوش حالت شده بود!
گفتم حالا که اومده فضولی، بزار خوب فضولی کنه!
رژ قرمز زدم،درو وا کردم و نشستم رو مبل
لخ لخ کنان داشت چار تا پله رو میاومد بالا،مثلا پا درد داره،حتی نرفتم استقبالش،
پامو انداختم رو پام و سفت نشستم!دستامم گذاشته بودم رو پاهام
درو باز کرد!
احتمالا یه لحظه منو نشناخت!
یهو به خودش اومد و گفت وااااااای ناهید جون! چه خوشگل شدی؟!!!
خوب کاری کردی واااای
……
ای و وای هاش تموم شد، من سلامم بهش نکردم
نشست کنارم
گفت خوبی؟دیروز نگرانت شدم
گفتم:چرا نگران شدی؟
گفت اخه…..هممم اخه بچه هارو تنها فرستادی خونه ما….مادرت طوریش شده؟
گفتم نه،رفتم سر بزنم!
ساکت شد
دوباره گفت خوب کاری کردی به خودت برس!
چیزی نگفتم!دیگه داشت منو مقصر اعلام میکرد!
گفت میخوایم با حاج اقا بریم مکه!حاج اقا گفت اسم تو رو بنویسیم!یه ماهه رفتیم!عیدم همین جاییم!
تو دلم گفتم!بفرما ناهید خانم!سرنوشتت مشخص شد!بشی حاج خانم!با مادر شوهر سرگرم این روضه و اون روضه بشی!قاطی پیرزنها و بیوه های افسرده بزنی تو خط مذهب!
دیگه از دید اینا من با زن بیوه فرقی ندارم
باید قید شوهرم رو بزنم و بچسبم به بچه ها و مذهب!مذهب بشه ابزار کنترل من!بریدن از
دنیا!
کور خوندی!
ولی طرز فکرتو دوست داشتم!خیلی زرنگین!خدایی به عقل جن هم نمیرسید این نقشه!
اره پسرت بره عشق و حال!
منم پیر بشم به اندازه تو!
بشم یه مثال زنده واسه نجابت و صبوری زنی که شوهرش سرش گرمه!
که تو روضه هات! پیرزنها چادرشون رو بکشن رو دهنشون و پچ پچ کنان داستان منو واسه هم تعریف کنن!سرکوفت بشه واسه عروساشون!
که زن اگه بساز و نجیب باشه،میچسبه به زندگیش،شوهرت بده،تو خوب باش! زن زندگی باش!

بشم یه زن بدبخت که زنهای جوان با نفرت نگام کنن!

نه! کور خوندی!
از دیروز تا حالا بدجور تیز شده بودم!حالا مفهوم هر کلمه رو میفهمیدم
حالا داشتم یاد میگرفتم وسط گرگها زندگی کردن یعنی چی!

گفت چی میگی!شناسنامه تو بده، واسه ثبت نام با کارت ملی!

زندگیم رو گرفتن حالا هویتم رو هم داشتن میبردن!
نگاش کردم!پر از نفرت،به چروکهای صورتش،قیافه سبزه و زشتش!
با خودم گفتم من، من به خاطر مراقبت از تو، واسه پدرم کم گذاشتم؟!
من به پای تو کرم میمالیدم!
من روز و شب غذا میپختم میاوردم دم خونت؟!
واسع تو؟به خاطر تیکه های تو دیر به دیر به مادرم سر میزدم!
حالا وایستادی و میخوای منو ببری مکه خونه رو واسه پسرت خالی کنی؟!!!!
وای ناهید ناهید!
تو با خودت چه کار کردی؟!!!!

گفت گلوم خشک شد!چایی نداری؟
سرد گفتم نه ندارم
الانم کار دارم میشه بری؟!
نگاش کردم،اماده بودم تیکه تیکش کنم!
فهمید
و تو ثانیه ای غیبش زد
انگار بسم الله گفتی و جن رو پروندی!

 

ادامه دارد
پایان قسمت نهم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت دهم

@nazkhaatoon

 

گفتم که از دیروز تا حالا بدجور تیز شده بودم!
ذهنم مثل ساعت کار میکرد
حالا تموم روزهایی که به من خیانت کردی رو به یاد میارم
شبهایی که میگفتی مادرت مریضه بردیش دکتر!
مهربون میشدی و میگفتی تو نیا خسته ای!
من خرم فردا سوپ میپختم میبردم واسه ننت!!!!!
اونم واسم نقش بازی میکرد!!!
چقدر نفرت انگیزید!
پارسال بود، دوستت اومد و گفت، قدر خانمتو بدون!به خدا! خوب زنی داری شانس اوردی!
نگاه معنی داری به تو انداخت و نگاه دلسوزانه ای به من!
حالا میفهمم!
چندین ساله!چندین سال!!!!

لاله زنگ زد!از دستش ناراحتم!
من که بهم خیانت شده از دیروز تا حالا به کسی نگفتم، این به همه گفته!!!!!
قطع کردم!
زنگ زد
قطع کردم
زنگ زد
برداشتم،چیزی نگفتم،
گفت ناهید خوبی؟
گفتم چرا گفتی؟
گریه کرد به خدا به سهراب فقط گفتم!!!
گفتم چرا گفتی؟چرا؟!!!!
تو هم خاینی!
قطع کردم!من با این جماعت کاری نداشتم!
به اشپزخونه نگاه کردم!
اینجا خونه من نیست که نگرانش باشم!
چی کار کنم؟
چی کار کنم؟
دارم دیونه میشم!
میرم اتاق بچه ها
من چم شده؟چرا اینجا غریبه ام؟
چرا حسی به بچه ها ندارم!
چند برگ کاغذ برمیدارم!

 

 

ادامه دارد
پایان قسمت دهم
@nazkhaatoon

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۱۰٫۱۷ ۱۴:۳۳]
[Forwarded from ناز خاتون]
#نامه یک زن به شوهرش
قسمت پایانی
@nazkhaatoon
الان ۲۵ساعت از اگاهی من میگذره!
مینویسم اگاهی! چون تازه ۲۵ساعته چشمهام باز شده ومیتونم ببینم
توی این ۲۵ساعت وقت داشتم واقعا فکر کنم
چرا دارم اینا رو برای تو مینویسم؟!
چون حقته بدونی!
من مثل تو مرموز نیستم من نمیتونم با دروغ زندگی کنم!
نمیتونم مثل مادرت خودم رو بزنم به مریضی!
من دختر ساده ای بودم که اومدم خونه تو
و حالا من هم مثل مادرم میخوام توی دنیای قشنگ خودم زندگی کنم!
تو و خانوادت منو به شصت ساله بودن دعوت کردین!من حتی لایق یک عذر خواهی نبودم؟!!!!!!!
من میرم تا با جادوی مادرم دوباره بیست ساله بشم!
میرم تا با مادرم با رویای پدرم زندگی کنم!
به جای اینکه تو رو ببینم و مثل زن بیوه زندگی کنم، میرم تا با خیال داشتن پدرم، با وجود اینکه هرگز او را نخواهم دید زندگی کنم!

به دنبال من نیا

من تو رو از یاد بردم،این نامه مثل بالا اوردن تمام این پانزده ساله! تا مغزم سبک شه،خالی شه!
کسی رو دنبالم نفرست

میخوام الزایمر بگیرم، اون قدر مادرم رو بقل میکنم که یکم فراموشی ازش بگیرم!هیچ کدوم از شماها رو به یاد نمیارم
پسرها برای خودت،اگه دختر داشتم با خودم میبردم تابا شما قبیله گرگها بزرگ نشه!
ولی پسرهات شبیه خودتن،نمیدونم مهر مادری من کجا رفته؟ولی باور کن هیچی ازش باقی نمونده!
تازه من هیچ وقت انها را نخواهم برد که تو و اون زن ازادتر باشید!
میخوام بدونم اون زن میتونه با ناخن هاش،اشپز خونه رو تمیز کنه!!؟
پسرها بمونن واسه تو و اون زن!
حالا که همو میخواین،بچه ها هم برای شما،تا تو خونه پر عشق بزرگ شن!!!!!!
چیزی نمیبرم!
من ازین خونه کثیف چیزی نمیبرم!
نامه ای بسیار طولانی شد!
حرفهام خیلی زیاد بود!
دیروز سیلی بود که روزگار توی گوشم زد تا منو از خواب پانزده ساله بیدار کنه!
با هر کلمه سبک تر میشم!مصمم تر میشم!حالا مثل یک دختر بیست ساله هیجان شروع زندگی جدیدم رو دارم!
من خوشحالم!
دیروز صبح که دیدمت، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز بتونم خوشحال باشم!
ولی حالا فقط ۲۵ساعت گذشته ومن خوشحالم!
اون قدر که هیچ وقت تو زندگی باتو اون قدر خوشحال نبودم!

باید تمومش کنم!دلم برای مادرم پر میکشه!

احساس گنجشکی رو دارم که از قفس فرار کرده و نشسته لب پنجره!و میخواد جوری بپره که ازادی رو با تمام وجود حس کنه!

من رفتم………..

 

 

پایان
@nazkhaatoon








لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1285




رمان آنلاین کاش قسمت ۲۱تا۳۰


رمان آنلاین کاش قسمت ۲۱تا۳۰

رمان:کاش

نویسنده:مریم میرزایی

 

#کاش
#قسمت۲۱

نخیر خیلی زحمت کشیدین ممنون واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم مامانم یه دسته چک دراورد و گذاشت
جلو محمد و گفت بفرمایید مبلغشو بنویسین هرچی خرج بیمارستان و اژانس و این حرفا شده
-این حرفا چیه سارا خانم هم مثل خواهر من
– اخه اینطوری که نمیشه
– چرا میشه فعلا خدا نگه دار
– خدا نگه دار واقعا ممنونیم
وقتی محمد رفت خداروشکر بابام اومد اخه بابام خیلی باهوش بود و همش ارزو میکردم نیاد از زیر زبون محمد
حرف بکشه خلاصه که شب از بیمارستان مرخصم کردن و من اومدم خونه و تا دو هفته هم نباید به مدرسه میرفتم از
این بابت خیلی ناراحت بودم چون من بیشتر مطالب رو تو کلاس یاد میگرفتم واسه همینم برام عذاب اور بود که
بشینم خودم بخونم تا دوهفته از محمد خبری نبود بعد از دو هفته که دیگه گچ پام رو باز کرده بودم به مدرسه رفتم
صبح وقتی داشتم میرفتم محمد اومد دنبالم وگفت
– سلام چطوری ؟
– مهمه؟
– معلومه که مهمه
– باشه حالا فکر کن خوبه خب دیگه مزاحم نشو
– مزاحم!
– اره مزاحم ، تو مزاحمی
– سارا با منی
– غیر از تو کسی اینجا نیست
– سارا بخدا من نمیخواستم اینطوری شه
– حالا که شده
– میدونم مقصر بودم اما خودم خیلی پشیمونم میدونی چندمین باره دارم ازت معذرت خواهی میکنم
– یه نگاه به صورتم بنداز هرکی ببینه حالش بهم میخوره این تا کی میخواد اینطوری بمونه
– نخیر من اصلا حالم بهم نمیخوره بخدا تا یک ماه دیگه صورتت خوب میشه
– اگه خوب نشد
– اگه خوب نشد دیگه یک کلمه هم با من حرف نزن
– برو بابا
– سارا توروخدا این کارارو با من نکن به همونی که میپرستیش تو این دو هفته داغون شدم
– از من داغون تر ، میدونی روزی چند بار میرفتم تو اینه خودمو میدیدم و گریه میکردم
– میدونم ،میدونم اما خواهش میکنم منو ببخش دیگه جوابشو ندادم و رفتم داخل مدرسه موقع برگشت مدرسه هم
دوباره با ماشین
اومد دنبالم نرفتم سوارشم اروم اروم از کنار من میومد و التماس میکرد برم سوار شم بعدش دیگه دیدم درست
نیست واقعا اونم خودش نمیخواسته اینطور شه رفتم سوار شدم
خب الان چیکار داری ؟
-بخشیدیم یا نه؟
-فکر کن بخشیدم
-پس بخشیدی؟
سکوت کردم دیگه اخلاق منو میدونست فهمید که وقتی حرفی نمی زنم یعنی علامت رضایته یه هدیه از صندلی عقب
اورد و گفت
– اینم واسه عزیز ترینم، سارا
– این چیه ؟
– بازش کن
– وای محمد مرسی خیلی نازه
– خواهش میکنم عزیزم ناقابله
محمد یه عروسک خرگوش سفید خیلی بزرگ و اسم خریده بود خیلی مامانی بود خلاصه که منوزود رسوند خونه اما
بهم گفت نمیخواد بخاطر پات بیای پارک اما اگه تونستی بیا لب پنجره که ببینمت
-محمد تو واقعا الان هم میخوای با من باشی با این صورتم؟
– اولا مطمئنم صورتت خوب میشه بعدشم اگه صورتت همین طوری هم بمونه بازم خوشگلی به جون مامانم راست
میگم زیاد تغییری نکردی
– خدافظ
-خدافظ
وقتی اومدم خونه کلی به خودم امیدوار شدم دوباره که خودمو تو اینه نگاه کردم دیدم اونقدرم که فکر میکردم
صورتم وحشتناک نیست غروب تحمل نیاوردم ورفتم پارک که محمد رو ببینم جونم به جونش بسته بود یه روز که
نمیدیدمش انگاراون روز واسم روز نبود اما با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم خیلی واسش ناز میکردم البته نه اینکه
بخوام اذیتش کنم فقط داشتم واسش ناز میکردم اونم نازکشم بود
خلاصه وقتی رسیدم پارک بعد از بیست دقیقه محمد اومد
– سلام
– سلام
– عزیزدلم مگه نگفتم امروز نیا پارک ببخشید به خاطر من مجبور شدی بیای محمد میدونست من بدم میاد کسی
تظاهر کنه که من خودمو واسش کوچیک میکنم میخواست اذیتم کنه واسه همینم منم حرصم گرفت گفتم
-نه اتفاقا فقط چون حوصلم سر فته بود اومدم یه هوایی عوض کنم
– باشه سارا خانم حالا شما هی مارو ضایع کن بابا یه بارم بهم بگو دوسم داری که حداقل دلم خوش باشه
-خب از کجا فهمیدی من اومدم پارک؟
– نفهمیدم تو اومدی پارک اومدم قدم بزنم دیدم ا این که سارا خودمونه اومده پارک
– پس بخاطر من نیومدی پارک
– حالا توچرا با این پات اومدی پارک؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۳۲]
#کاش
#قسمت۲۲

خودتو داری میزنی به اون راه میخوای تلافی دربیاری اره؟برو اصلا نمیخوام ببینمت
محمد دید من عصبانی شدم و داشت عمیق به من نگاه میکرد و حرفامو گوش میداد با لبخند گفت
– غلط کردم سارا ، بخدا از پنجره دیدم اومدی منم حاضر شدم که بیام ببینمت
– حالا شد اخرین بارت باشه که از من تقلید میکنی ها
– عاشق همین دیوونه بازی هاتم
– بایدم باشی
– بله هستم . اونروز خیلی مظلوم شده بودی وقتی اونطوری گریه میکردی میخواستم زمین دهن باز کنه من بیفتم
توش
– تو هم که چقدر نگران بودی
-بخدا بودم راستی مامانت خیلی مهربونه ها
– نخیر خیلی ساده تشریف دارن ای حال میداد اونروز مچتو میگرفت مینداختت زندون
– با اون نقشه ای که شما ریختی به عقل هیچکس نمیرسید که قضیه غیر از این باشه
– ما اینیم دیگه
– گوشتو بیار میخوام یه چیزی بهت بگم
– کسی اینجا نیست بگو
– نه میترسم بشنون
– خودتو لوس نکن بگو
– نه تا گوشتو نیاری نمیگم
– باشه خب بگو
– عاشقتم یه دونه ای با دنیا عوضت نمیکنم
– خودتو لوس نکن
-بخدا جدی میگم
– حالا چرا اروم میگی تا اینو گفتم محمد داد زد
– همگی گوش کنید من عاشق این دخترم واسش می میرم اما نمیدونم این منو دوست داره یا نه
– محمد ساکت شو دیوونه ابرومونو بردی باشه بابا فهمیدم
– نگاه کنید هیچ وقت به من نگفته دوست دارم یه دختره که تقریبا نزدیک ما بود و با دوست پسرش بود گفت
-بگو دیگه نگاه کن چقدر دوست داره
من تا حالا به محمد نگفته بودم دوست دارم اما انگار مجبور شدم همه داشتن نگاه میکردن و محمد هم انگار خیلی
خوشحال بود ومیدونست خیلی برام سخته که مستقیم بهش نگاه کنم و بهش بگم دوسش دارم گرچه خودش
میدونست واقعا دوسش دارم وحتی حاررم جونمم واسش بدم اما نمیتونستم بگم وقتی دید از خجالت گونه هام قرمز
شده بودن و سرمو انداخته بودم پایین گفت
– اهان حالا شد پس معلوم شد دوسم داری یکی از پسرا داد زد مگه بهت گفت دوست داره محمد گفت
-اره اما یواش به خودم گفت
الهی فدای اون اخلاق خجالتیت بشم میدونم دوسم داری باشه نگو سرم پایین بود
-سارا جونم زندگیه محمد تا کی میخوای سرتو پایین نگه داری سرمو اوردم بالا و نگاش کردم
– اهان حالا شد راستی سارا میدونی چند وقته با همیم
– اره ۴ ماه
– پس یعنی ما کی با هم دوست شدیم
– دوم مهر
– و الانم دوم دی هست
– و منم دو روز دیگه امتحانای ترمم شروع میشه
– خوب شد یادم انداختی میخواستم بهت بگم تو این روزا که امتحان داری فقط پنج شنبه ها بیا که ببینمت
– باشه راستی شما هم واسه کنکور میخونی ها
– اگه قبول نشم چی
– باید بشی
– باشه چون تو میخوای
– خب دیگه من باید برم خونه
– چرا اینقدر زود
– دلم شور میزنه نمیدونم چرا؟
– نگران نباش
– باشه خب کاری نداری
– نه قربونت برم دوست دارم مواظب خودت باش خدافظ
– منم همین طور
– توهم کدوم طور؟؟؟
– منم دوست دارم
– فدات شم این اولین بارت بود بهم گفتی مزاحمت نمیشم برو
– خدافظ
– خدافظ
وقتی اومدم خونه داشتم کلید مینداختم که تلفن به صدا دراومد زود کفشامو دراوردم و رفتم داخل و تلفن رو
برداشتم
– الو
– الو سلام سارا
– سلام راحیل چطوری دختر؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود ببخشید نتونستم زنگ بزنم
– ممنون خوبم تو چطوری
– منم خوبم
– مامان اینا خوبن چه خبر با درسات؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۳۵]
#کاش
#قسمت۲۳

همه خوب اما من نه!
– چیشده راحیل چرا اینطوری حرف میزنی
– سارا بدبخت شدم سارا خاک به سر شدم
– چی میگی راحیل دارم سکته میکنم چیشده مثل ادم بگو چیشده
– هیچی بیچاره شدم
– واسه مامانت اینا اتفاقی افتاده
– نه
– خب بگو دیگه لامصب چیشده
– سامان! سامان
– دیوونه گفتم ببینی چیشده با سامان قهر کردی اینطوری میکنی به قران نزدیک بود بیفتم غش کنم
– نه سارا سامان، سامان مرد
– چه بهتر بی خیال همه پسرا همینن دو روز با ادمن بعدش میرن و با یکی دیگه دوست میشن
– سارا من دارم جدی حرف میزنم سارا شاید منو ببندازن زندان
– چی میگی راحیل واضح حرف بزن بخدا گیج شدم چیشده داری چی میگی
– دیروز با سامان رفتیم بیرون یه جا نشسته بودیم که یه پسره اومد بهم متلک انداخت سامان رفت باهاش دعوا کرد
پسره چاقو کشید و…
– راحیل شوخی میکنی؟
– نه سارا بخدا راست میگم
– دیدی راحیل به حرفم رسیدی؟
– اره سارا کاش اونموقع به حرفت گوش میدادم سارا اگه منو ببرن زندون چی
– چه ربطی به تو داره
– مامانش اینا هر روز می ان دم خونمون و نفرینم میکنن میدونم حق دارن اما من نخواستم اینطور شه رفتن ازم
شکایت کردن
– هیچ نگران نباش هیچ کاری نمی تونن بکنن
– سارا میتونن سارا من می میرم اگه برم زندون من سامان رو دوست داشتم من نمیخواستم اینطور شه سارا حالا
چیکار کنم تو بگو تو که همیشه نصیحتم میکردی بگو ابجی بگو خواهر دلسوزم بگو الان بگو الان دیگه هر چی بگی
گوش میکنم قول میدم، قول میدم نه نگم قول میدم نگم مام ان بزرگ سارا بگو توروخدا بگو دارم میمیرم هر لحظه
یاد اون لحظه می افتم که چاقو رو فرو کرد تو شکم سامان میخوام
سکته کنم من بدون سامان می میرم من قاتلم من باعث شدم سامان بمیره من سامان رو از خانوادش گرفتم سارا
وقتی مامانشو میبینم دوس دارم زمین دهن باز کنه من بیفتم توش سارا بگو چیکار کنم دیگه زندگی برام پوچه دیگه
از زندگی سیر شدم
– راحیل گریه نکن تو روخدا به خدا دلم میگیره راحیل هیچی نمی شه فقط به خدا توکل کن راحیل توروخدا گریه
نکن باور کن همه چی درست میشه
چی درست میشه دیگه سامان رفت دیگه برنمیگرده
– میدونم اروم باش شاید خداخواسته
– چرا واسه من چرا خدا واسه من خواست مگه من چقدر گناه کرده بودم مگه فقط من با پسر دوست بودم مگه
– نه راحیل جان عزیزدلم توروخدا گریه نکن قول میدم همه چی درست میشه نگران نباش
– خواهش میکنم واسم دعا کن
– باشه عزیزم حتما حلالم برو و به هیچی فکر نکن فکر کن هیچ اتفاقی نیفتاده فکرکن همه چی خواب بوده باشه
قربونت برم؟
– باشه خدافظ
– خدافظ منو خبر دار کن من منتظر زنگت هستم راحیل یادت نره
– باشه خدافظ
– خدافظ
وقتی تلفن رو قطع کردم دیدم دلشورم بیخودن بود داشتم سکته میکردم خدایا اخه این چه بلائی بود سر راحیل
اومد مگه بیچاره چه گناهی کرده بود که این مجازاتش بود گناهش دوست داشتن بود گناهش این بود که عشقشو از
دست بده خدایا اونموقع راحیل رو درک نمیکردم اما الان درک میکنم الان میفهمم چی میکشه الان میفهمم چقد ر بر
اش سخت بوده که عشقشو جلوی چشماش با چاقو کشتن و جلوش جون میداده خدایا این مجازاتش بود همون طور
که داشتم گریه میکردم مامان اینا اومدن انگار این اخر حرفای منو شنیده بودن
-سارا چیشده عزیز دلم
-هیچی مامان تو روخدا نپرس هیچی نشده
– بگو عزیزم بگو چیشده شاید تونستم کاری کنم
-هیچی مامان میشه از اتاق برین بیرون حالم بده دارم میمیرم
– اخه اینطوری
– خواهش میکنم
– باشه هر جور مایلی اما هروقت به این نتیجه رسیدی که میتونم کاری کنم بیا بگو
-باشه
مامانم رفت بیرون راحیل رو خیلی دوست داشتم تحمل نداشتم یه ثانیه عذاب کشیدنش رو هم ببینم دیوونه شده
بودم وقتی مامانم رفت فقط داد کشیدم خدایا ،خدایا کجایی بگو چی میشه بگو یه کاری میکنی که راحیل از این بلا
راحت شه بگو یه کاری براش میکنی مگه نگفتی من بنده هامو دوست دارم پس کجاس دوست داشتنت خدایا اگه
کاری نکنی…
– چی میگی سارا چرا داری کفر میگی
– مامان مگه نگفتی خدا مارو دوست داره پس چر ا بعضی وقتا یه بلا هایی میاره که ادم از زندگی متنفر میشه
– حتما حکمتی توشه خدا همه ی کاراش از روی حکمته شاید صلاحش اینه شاید اینطور به نفعش باشه برای راحیل
اتفاقی افتاده
– نه راحیل دوستم رو گفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۴۲]
#کاش
#قسمت۲۴

فقط واسش دعا کن خدا خودش همه ی کارارو درست میکنه
اونقدر گریه کردم که ندونستم کی خوابم برد با زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم اما حالم خیلی بد بود نتونستم از
جام بلند شم سرم گیج میرفت نرفتم مدرسه بعد از دو ساعت که یه خرده حالم بهتر شد زنگ زدم خونه راحیل اینا
هرچی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت زنگ زدم گوشی مامانش اونم برنداشت واسه همین
زنگ زدم گوشی باباش
– الو
– الو سلام
– سلام بفرمایید
– دایی من سارام
– خوبی سارا
– دایی چیشده حالتون بده
– سارا بدبخت شدیم
– چرا دایی چیشده
– راحیل
– راحیل چیشده نکنه بردنش زندون
– کاشکی میبردنش زندون
– پس چیشده
– خودکشی کرده
– دایی توروخدا راست میگید الان کجایید
– دکترا خبر دادن که راحیل …
– دایی نه توروخدا تحمل شنیدن این خبر رو ندارم بگین که دارم خواب میبینم
– نه سارا خواب نیستی راحیل از دست رفت
– گوشی رو گذاشتم و همون طور از هوش رفتم وقتی بلند شدم دیدم تو بیمارستانم و مامان بابام بالا سرم هستن
– مامان من کجام چرا منو اوردین اینجا
– سارا با خودت داری چیکار میکنی
– مامان راحیل،راحیل رفت
– ما دیشب ساعت یک نصفه شب خبردار شدیم اما به تو چیزی نگفتیم
– مامان منم میخوام بمیرم منم دیگه از این زندگی بدم میاد خدایا منم بکش خدایا مگه دیشب نگفتم کمکش کن
خدایا راحیل که دلش صاف بود راحیل که خیلی دختر مهربونی بود این مجازاتش نبود
– مامان گریه نکن خدا اینطوری خواسته
– توروخدا بریم ،من میخوام تو مراسمش باشم
– باشه قربونت برم فردا میریم
– نه همین الان توروخدا همین الان مامان خواهش میکنم
باشه
مامان زنگ زد به بابام و بابام چون تو شرکت هواپیمایی اشنا داشت یه پرواز واسه دو ساعت دیگه واسمون جور کرد
حدود چهار ساعت بعد ساوه بودیم سرظهربود مستقیم رفتیم مراسم خاک سپاری داشتن قبر واسش میکندن رفتم
رو سر خاکش داد زدم گریه کردم به راحیل گفتم راحیل کجایی بی معرفت کجایی نامرد مگه قرار نبود من زودتر
ازتو برم مگه وقتی بچه بودیم یادت نیست میگفتیم من دو روز از تو
زودتر می میرم چون من دو روز از تو بزرگ تر بودم بلند شو اول من بمیرم بعد تو نمیتونم ببینم تو دیگه کنارم
نیستی بلند شو بی معر فت میخوام ببوسمت میخوام
اون صورت ماهتو نوازش کنم میخوام واست یه خبرایی رو تعریف کنم میدونم کلی ذوق میکنی راحیل توروخدا بلند
شو میخوام واسه یه لحظه هم که شده دست رو موهات بکشم میخوام اشکای دیروزتو از رو صورتت پاک کنم
میخوام دستاتو بگیرم راحیل بلند شو راحیل بلند شو قول میدم دیگه مامان بزرگ بازی در نیارم بلند شو میخوام
هرچی درد دارم بهت بگم راحیل مگه نگفتم بهت که چقدر دوست دارم
راحیل نگاه کن اومدم دیدنت میخوای اینطوری مهمون نوازی کنی بلند شو خودتو لوس نکن اگه بلند نشی دق میکنم
ها راحیل توروخدا بلندشو یعنی تو دیگه نیستی یعنی از تو فقط یه مشت خاک مونده راحیل همه ی خاطراتتو واسه
خودم زنده میکنم بلند شو میخوام بغلت کنم میخوام تو اغوشت گریه کنم یادته بعضی وقتا سرتو میذاشتی رو پاهامو
بهم میگفتی با موهام بازی کن منم موهاتو نوازش میکردم
بلند شو میخوام سرتو بذاری رو پاهام و دست رو موهات بکشم یادته گفتی من دوست دارم تو یه شب بارونی یا تو
یه شب برفی بمیرم اما امشب که نه بارون بارید نه برف نه حتی اسمون ازعاشقونه ترین لحظه ی دو پرنده ی جا
مونده از غافله عکس گرفتن هوا صافه صافه پس بلند شو راحیل نگاه کن اسمون هم انگار نه به خاطر تو بلکه بخاطر
تنها شدن من میخواد اشک بریزه نگاه کن یه دیوونه داره دیگه حرفی از اومدن نمیزنم چون اگه تو کاری رو نخوای
انجام بدی انجام نمیدی حتی اگه عزیزترین کسی که داری بهت بگه مامانم وقتی دید من دارم دیوونه میشم و تحمل
ندارم ببینم راحیل رو تو قبر میذارن بلندم کرد اما تادیدم راحیل رو میخوان بذارن تو قبر داد زدم چیکار میکنین
سنگدل راحیل زنده اس مگه شده راحیل خودکشی کنه نه من نمیذارم راحیل رو بذارین زیر یه مشت خاک راحیل
نگاه کن اینا چقدر بی رحمن من نمیذارم تو روتو قبربذارن من به جای تو میرم تو قبر خواهش میکنم بلندشو راحیل
بلند شو اینا باور نمیکنن تو زنده ای بلند شو بهشون ثابت کن ، اینا فکر میکنن من دیوونه شدم مگه تو رو من
حساس نبودی مگه تو نبودی که یه بار یکی بهم گفت دیوونه تو کلی باهاش دعوا کردی خب الانم بلند شو ازم
طرفداری کن راحیل خواهش میکنم مامان بلندم کرد که گفتم:
-نه من میخوام امشب پیش راحیل بمونم من میخوام امشب براش تعریف کنم اخه
به هم قول داده بودیم اتفاقامونو واسه هم تعریف کنیم اگه تعریف نکنم ازم دلگیر میشه فکر میکنه بهش اعتماد
ندارم میخوام پیش راحیلم بمونم میخوام منم با راحیل برم کنارش بخوابم میخوام کنارش چشمامو بذارم رو هم و
اسوده بخوابم اخه وقتی میام اینجا با کی حرف بزنم ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۴۵]
#کاش
#قسمت۲۵
میگم پس چرا منو تنها گذاشت راحیل توروخدا بلند شو من تحمل ندارم ببینم از تو یه مشت خاک مونده از ته
دل اشک میریختم همه با حرفای من گریشون گرفته بود وقتی همه رفتن من موندم کنارش تا وقتی که هوا تاریک شد
گفتم نیان دنبالم گفتم میخوام با راحیل حرف بزنم. وقتی همه رفتن کلی باهاش حرف زدم راحیل رو روبه روم
میدیدم احساسش میکردم گفتم راحیل چرا ،چرا رفتی چطور دلت اومد؟
– وقتی از پیشم میری کمی خاک بردار هرچی درد داری تو سینه خالی کن رو قبرم سارا گریه نکن تو گریه میکنی
من عذاب میکشم تورو خدا گریه نکن بسه گلم گریه نکن پاشو برو اخه دیرت میشه من نگرانت میشم ازمن دیگه
فقط یه مشت خاک مونده توروخدا دست بردار برو سارا فقط خاطراتم رو زنده نگه دار ببخشید قدرتو ندونستم کاش
میتونستم اشکاتو پاک کنم کاش دستامو از تو ی تابوت میذاشتن بیرون که بفهمن چیزی با خودم نبردم کاش
موهامو شونه نمیکردن تا میفهمیدن کسی دست نوازش رو سرم نکشیده بود کاش میشد بهش میگفتم منتظرش بودم
وقتی که تو بیمارستان بود کاش میشد ،؛ بهش میگفتم چشام به در بود نیومدی سراغم بگم که به یادش بودم بگم که
عاشقت مرد دیگه نیاد سراغم سارا برو برو و شبای پنج شنبه واسم فاتحه بخون و به همه هم بگو برام بخونن تا شاید
عذاب خودکشیم کم شه راحیل اینو گفت و از جلو چشمام محو شد چقد دلم میخواست پیشم میموند چقدر دلم
میخواست واسش حرف بزنم چقدر دلم میخواست برم تو بغلش چقدر دلم میخواست خودم رو سبک کنم اما اون
دیگه رفته بود کاش بلند میشدم و میدیدم همه ی این اتفاقا خواب بوده اما همش واقعیت بود راحیل دیگه نبود وقتی
هوا گرگ ومیش بود مامانم اومد دنبالم و گفت بریم تهران منم دیگه بلند شدم و رفتیم تهر ان تا یه هفته نرفتم
مدرسه اصلا به یاد محمد هم نبودم فقط به راحیل فکر میکردم با مرگ راحیل دیگه هیچکس و هیچ چیز نمیتونست
خوشحالم کنه همش تو حال خودم بودم با هیچ کس حرف نمیزدم فقط اشک میریختم دیگه بعد از یه هفته رفتم
مدرسه با اینکه اونموقع هم هنوز تو اون حال خودم نبودم تو راه برگشت از مدرسه بودم که محمد رو دیدم به طرفم
اومد اما من جواب نمیدادم یعنی انگار یه نفر جلو زبونم رو گرفته بود و نمیذاشت حرف بزنم.
– سلام سارا کجا بودی تو این چند روز دق کردم
– با توام سارا میگم کجا بودی
– سارا میشنوی چی میگم
– سارا حالت خوبه با من قهری کسی چیزی گفته ،من کاری کردم، خب بگو چیشده بدون این که به سواالی محمد
جواب بدم به طرف مدرسه حرکت کردم و رسیدم به مدرسه تو مدرسه مامانم به معلم ام گفته بود که که من حالم
بده و اونا هم اونروز به من کاری نداشتن موقع برگشت مدرسه دوباره محمد اومد دنبالم دوباره پرسید
-سارا تو چت شده با این کارات حرصم میدی با این کارات عذابم میدی اگه نمیخوای بامن باشی خب بگو چرا
اعصابمو میریزی به هم ؟ سارا چرا چشمات قرمز شده؟چرا اینطوری شدی؟ اخه دختر داری دیوونه ام میکنی بخدا
داغونم کردی یه کلمه بگو چیشده
– محمد میفهمی حالم بده میفهمی یه نفر رو که جزئی از خانوادم بود جزئی از وجودم بود جزئی از زندگیم بود
ازدست دادم میفهمی من خرابم میفهمی دیگه از زندگی کردن متنفرم دست از سرم بردار تو روخدا برو بذار تو حال
خودم باشم
– چی میگی تو کی رو از دست دادی
– هیچی فقط برو
– بیا بریم تو ماشین من ماشین اوردم با محمد رفتیم سوار ماشین شدم محمد رفت کمی دورتر از مدرسه و یه جا نگه
داشت و گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۴۷]
#کاش
#قسمت۲۶

حالا بگوچیشده که اینقدر به هم ریختی
– راحیل دخترداییم رفت خودکشی کرد
– چرا جدی میگی ؟
– قیافه ی من مثل کسیه که داره شوخی میکنه؟
– نه اما خب حالا واسه چی خودکشی کرده نکنه همون دختره بود که عکسشو بهم نشون دادی و ازش حرف میزدی
اره سارا؟
-اره خودش بود دیگه نیست من نمیتونم درک کنم که دیگه نیست یعنی باورم نمیشه هرلحظه هزار بار ارزو میکنم
کاش میخوابیدم و بلند میشدم میدیدم همه این اتفاقا خواب بوده همه ی اتفاقا رو واسه محمدتعریف کردم اونم خیلی
ناراحت شد و گفت
– واقعا متاسفم سارا اما تورو خدا خودتو عذاب نده اونم راری نیست تو اینقدر خودتو ناراحت کنی
– نمیشه نمیشه
– سارا جون من ناراحت نباش باورکن وقتی تو رو با این ورع میبینم اعصابم میریزه به هم راستی امتحاناتو چیکار
کردی تو این یک هفته که رفته
– دو تا امتحان بوده که مدرسه قبول کرده نمره های کلاسمو رد کنه
– خب از این به بعد رو بخون اون رفته حتما خدا میخواسته حتما به صلاحش بوده تو دیگه خودتو عذاب نده که ده
نفر دیگه هم واسه تو عذاب بکشن بخدا تحمل یه لحظه ناراحتیتو ندارم
– باشه میشه منو برسونی خونه
– اره حتما
– ممنون
بعد از بیست دقیقه رسیدیم خونه
– خب محمد ممنون که منو رسوندی خدافظ راستی ببخشید این چند روز نگران شدی شرمندم
– نه این حرفو نزن من شرمندم که اونطوری باهات حرف زدم
– محمد ببخشید من هیچ وقت قدرتو ندونستم و همیشه تو واسه من همه کار کردی و به حرفام گوش دادی اما من
درست برعکس تو
– دیگه این حرفارو نزن اینطوری از دستت ناراحت میشم
– باشه اما اگه این چند روز نیومدم بیرون ازم دلخور نشو بخدا اصلا حال و حوصله ندارم قول میدم یه کم بگذره
جبران کنم
– نه عزیزم لازم به جبران نیست تو حق داری شاید من جای تو بودم از این بدتر بودم
– خب دیگه مزاحمت نمیشم خدافظ
– خدافظ قول بده بهش فکر نکنی البته منظورم این نیست که از یاد ببریش
– باشه
با محمد خدافظی کردم و اومدم خونه نمیتونستم در و دیوار خونه رو تحمل کنم داشتم خفه میشدم وقتی تنها بودم
بیشتر به راحیل فکر میکردم یه عکسشو داده بودم عکاسی واسم بزرگ کرده بودن و قابش کرده بودم و به دیوار
زده بودم وقتی میدیدمش غصه میخوردم وقتی به اون قیافه ی معصوم و دوست داشتنی نگاه میکردم بیشتر دلم
میسوخت واقعا حیف بود سعی کردم بهش فکر نکنم با اینکه کار خیلی سختی بود حدود دو ماه گذشت و من تو این
دو ماه فقط یک بار محمد رو دیدم روز هفتم اسفند بود که اونروز تقریبا دیگه حالم بهتر شده بود امتحاناتم هم تموم
شده بود و کارنامه ام رو هم گرفته بودم معدلم با این که خوب شده بود اما مثل ساالی گذشته واسم رضایت بخش
نبود خالصه که هفتم اسفند رفتم پارک میدونستم بالاخره اگه محمد بیاد کنار پنجره منو حتما میبینه و همینم شد بعد
از پنج دقیقه محمد اومد و پرسید
– خانم ببخشید ساعت دارید
– نخیر ندارم
دوتامون خندمون گرفت
-الهی فدای خنده هات بشم
-ا محمد گفتم بدم از این قربون صدقه ها میاد خدا نکنه
– خب دوست دارم چیکار کنم بعدشم من جدی میگم
– نه من خوشم نمیاد
-باشه سعی میکنم دیگه نگم حالا حالت خوبه
– بد نیستم
-نه نشد بد نیستم یعنی چی اگه تو خوب نباشی منم خوب نیستم
-خب خوبم
– اهان دمت گرم پس منم خیلی خیلی خوبم از این بهتر نمیشم چند دقیقه سکوت کرده بودیم که من سرم همیشه از
روی اون یه خرده خجالتی که داشتم پایین بود اما زیر چشمی متوجه شدم که محمد به من ذل زده
– سارا تاکی میخوای از من خجالت بکشی فکر میکنی نمیفهمم
– نه خجالت نمیکشم فقط حرفی نداشتم
– خب هروقت حرفی نداشتی به من نگاه کن مثل من که به تو نگاه میکنم
– باشه
– نه بگو چشم ناسلامتی قراره خانومم بشی ها باید از الان یه خرده جذبه ام رو بهت نشون بدم
– خب چشم اقامون هرچی شما بفرمایین امر میشه
– سروری سالاری خاک زیر پاتم
– وای محمد این قربون صدقه هاتو اصلا بذار کنار بخدا وقتی اینطوری میگی دوست دارم زمین دهن باز کنه من
بیفتم توش
– خدا نکنه گیر نده دیگه خب من دوست دارم اینطوری قربون صدقه برم حالا یه لحظه چشماتو ببند کارت دارم
– واسه چی
– تو چشماتو ببند میفهمی
– خب باز کنم؟
– نه صبرکن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۵۰]
#کاش
#قسمت۲۷
باز کنم
– حالا باز کن
– وای محمد اینا واسه چیه
– عزیزم تولدت مبارک
– نه ،امروز تولدم بود؟
– اره مگه یادت نبود
– نه باورکن
– اشکال نداره
– محمد تو خیلی خوبی نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم
– خواهش میکنم عزیزدلم هرکاری کردم وظیفه بوده وقتی میدیدم محمد اونطوری بود ازخودم خجالت میکشیدم
همونم وقع بغض کردم و
گریه کردم واسه بی رحمی خودم واسه سنگدل بودن خودم چطور میتونستم در برابر کسی که اینقدر واسش اهمیت
دارم اینقدر بی تفاوت و بی احساس باشم چشمامو از محمد دزدیدم که اشکامو نبینه که گفت
-سارا عزیز دلم ،قربونت برم داری گریه میکنی
– محمد من واقعا لیاقت این همه محبت تورو ندارم برو بایه نفر که قدرتو بدونه با اینکه جونم به جونت بسته اس با
اینکه دیگه بدون تو بودن رو جزء محالات میدونم با اینکه فقط وجود تو و پدر مادرمه که امید زندگی بهم میده اما
– شروع نکن سارا بذار امروز رو خوب بگذرونیم دیگه از این تصور ها هم نداشته باش حالا شمعارو فوت کن دیگه
شمع های کیک تولدی که محمد واسم گرفته بود رو فوت کردم کیک تولد هفده سالگیم بعدش هم کادومو باز
کردم دو تا جعبه بود یکی مکعب مربع بزرگ ویکی
هم یه جعبه شکلات شکل بود اول کوچیک تره رو باز کردم یه ساعت و یه دستبند خیلی گرون قیمت و شیک بو که
ست هم بودن و اون یکی هم یه ادکلن خیلی خوشبو و گرون قیمت
– محمد من الان نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم و اقعا ممنون خیلی خوشحالم کردی امیدوارم که بتونم جبران کنم
– خواهش میکنم عزیزم باور کن کاری نکردم
– به هر حال ممنون
– خب خانومم کارنامتو گرفتی یانه؟
– اره
– خب نیاوردیش
– چرا اما روم نمیشه نشونت بدم
– اشکال نداره حالا چند تا بیست بدون دو اوردی
– بیا ایناهاش ببین
– خب چند لحظه صبرکن ببینم

عد از چند دقیقه دیدم محمد با یه اخم تو چشمام نگاه میکنه با یه اخم خیلی ترسناک منم وقتی دیدمش سرمو
انداختم پایین و با مظلومیت و مثل بچه ها که از وقتی یه کار بدی میکنن و میخوان از پدر مادرشون معذرت خواهی
کنن گفتم
– خب ببخشید
– ببینمت با صدایی که انگار از کسی میترسه درست مثل بچه ها گفتم
-خب قول میدم ترم بعد نمرم خوب شه ببخشید
-میگم نگام کن ببینم
– چیه؟
چند ثانیه تو چشم ام خیره شد ومنم مجبور کرد که بهش نگاه کنم بعد یهو اخماشو بازکرد و گفت
-سارا واقعا فکر نمیکردم اینقدر
-نه نگو میدونم واقعا فکرنمیکردی اینقدر دختر تنبلی باشم
-واقعا فکر نمیکردم اینقدر درسخون باشی
– داری مسخره میکنی
– نه بخدا جدی میگم
– واقعا
– اره واقعا
– اتفاقا اصلا خوب نشدم
– از این بهترواقعا خوشحالم کردی
– خوشحالم که تو خوشحال شدی
– افرین سعی کن همیشه همین طور باشی من تو کارنامم فقط ورزشم بیست بود بقیه تک
– جدی
-جدیه جدی الان که کارنامتو دیدم حال کردم
-بله تو چقدر زرنگ بودی مگه تو چقدردرس داشتی که ده تا رو تک اوردی
-ماها که اصلا تو مدرسه نبودیم
-پس کجا بودین
-همش از مدرسه فرار میکردیم
– میرفتین کجا میرفتین سر قرار؟اره کلک راستشو بگو
– نه به جون خودموخودت.تو اولین دختر زندگیه من هستی
-شوخی کردم میدونم خب محمد جونم اجازه هست فردا برم بیرون
– کجا
-برم بیرون بگردم برم خرید مامانم اصرار میکنه باید بری لباس و این چیزا بخری
– باکی میخوای بری؟
-تنها میخوام برم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۲۱]
#کاش
#قسمت۲۸

نخیر اجازه نیست بری
– چرا؟به من اعتماد نداری؟
– به تو دارم اما به این اشغالای خیابونی اعتماد ندارم
-خب پس من نرم؟
-نه
-بذار برم دیگه
-همین که گفتم دیگم چیزی نشنوم
-باشه خب عزیزم کاری نداری هوا داره تاریک میشه
– نه خدافظ
– خدافظ
حدود دو قدم ازش فاصله گرفتم و داشتم به طرف خونه میرفتم که محمد صدام زد
-سارا!؟ سرمو برگردوندم و جواب دادم :
-بله؟!
-عاشقتم
-منم همین طور …به طرف خونه اومدم محمد بهم اجازه نداد برم خرید با اینکه با عصبانیت گفت وانگار یه جوری
گفت که بهم اعتماد نداره اما از غیرتی بودنش لذت بردم احساس کردم واقعا منو دوست داره و واسش مهم هستم
شب وقتی پای کامپیوتر بودم وصدای اهنگ رو زیاد کرده بودم و داشتم به یه اهنگ غمگین گوش میکردم که یه
دفعه برقا رفت میخواستم سکته کنم تنها تو خونه و شب اونم تاریک فقط سعی کردم زود برم تو پذیرایی و
شمعدونی هارو از رو میز اینه روشن کنم که وقتی رفتم تو پذیر ایی یه چیزی دیدم باور نکردنی مامان وبابام بودن با
ده تا از دوستای مدرسم که واسم تولد گرفته بودن تا منو دیدن جیغ و حورا کشیدن و یه غلغله ای برپا شد که تا دو
خیابون اونورترم فکرکنم فهمیدن
-شما کی اومدین
-خیلی وقته شما صدای موسیقی تون اونقدر زیاد بود که نشنیدین
– ممنون واقعا غافلگیرم کردین رفتم تک تک دوستامو بوسیدم و ازشون تشکر کردم
رفتم لباسامو عوض کردم و بابام هم فقط هدیه اش رو بهم داد و رفت بیرون که دوستام تو لباس پوشیدن راحت
باشن اما اگه بخوام راستشو بگم خیلی هم خوشحال نشدم هیچی به اندازه ی تولدی که محمد واسم گرفت خوشحالم
نمیکرد اون شب دوستام اصرار کردن واسشون گیتار بزنم منم ازشون خواهش کردم اوا یه اهنگ غمگین بزنم بعد
یه اهنگ شاد اولش قبول نکردن اما بعد قبول کردن منم یه اهنگ که واسه یکی از خواننده ها بودو خیلی دوسش
داشتم رو زدم و باهاش خوندم این بود
این گریه نیست این سهمم ازدرده سهم من از بغض نگاه تو خواستم بیام، اما دیگه دورم… از تو و قلب بی گناه
تو،خیلی پشیمونم ،حلالم کن با عشق تو بد جوری تا کردم خیلی واسه جبرانشون دیره این حقمه خیلی خطا کردم
سزامه این تنهایی سزامه که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم سزامه این تنهایی سزامه که پیش چشم تو همه ی
خاطراتو یک شبه پرپر کنم دوستام واسم دست زدن و کلی تشویقم کردن و ازم خواستن یه اهنگ غمگین دیگه
بزنم سرمو بالا اوردم دیدم محمد داره نگام میکنه اخه مامانم پنجره هارو بازگذاشته بود چون خیلی گرم بود و خونه
ی خواهر محمدم تو ساختمون روبه رویی بود و اگه پنجره ها باز میموند قشنگ رو خونه ی ما تسلط داشتن
وقتی نگاش کردم دیدم دستشو گذاشته زیر چونش و منو نگاه میکنه تا حالا واسه محمد گیتار نزده بودم فکر کردم
بدش بیاد جلوی جمع بخوام گیتار بزنم و توجه همه رو به خودم جلب کنم واسه همینم حرفشم نزدم به اصرار
دوستام یه اهنگ دیگه زدم با اینکه میدونستم محمد داره نگام میکنه و خجالت میکشیدم اما سرمو انداختم پایین و
زدم و همراهش خوندم واسه من فرقی نداره بمونم تو این دنیا یا بمیرم ارزوم فقط همینه یه بار دیگه تو رو ببینم
اااااااااااا جز تو کسی ندارم حالو روزمو ببین اسمونِ بی ستارم نفسای اخرم
دیگه کم کم میرنو تموم میشن چشمام از روزی که تورو ندیدن مثل ابر بهار میبارن ای کاش واسه یه لحظه بفهمی
حال من چقدر خرابه زندگیم تباه میشه شبو روز هرچی روبروی منه سرابه ………یه روز میشه میای میبینی که غم
رومو پوشونده از وقت رفتنت رو سرم موی سیاهی نمونده نذار چشمام مثل سیاهی شبام تاریک بشن این چشمام سو
داشته باشن هنوز منتظرن جزتو کسیو ندارن
– سارا یه اهنگ دیگه هم بزن خیلی قشنگ میزنی
– اره سارا وقتی میزنی ما حال میکنیم از صدتا خواننده هم قشنگ تر میزنی و میخونی
– باشه چشم
شروع کردم یه اهنگی رو زدم وخوندم که محمد حال کنه واقعا هم واسه محمد زدم از قص هم بلند خوندم و به
مامانم گفتم میکروفونی که واسه دستگاه سیدی بیاره که صدای گیتار بلند باشه که محمد هم بشنوه مامانم هم قبول
کرد و من با عشق شروع کردم به گیتار زدن و خوندن خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی تو …،دنیا فهمید که
تو انگار نیمه ی گمشدمی زندگی خیلی خوبه چون که خدا تورو داده روز تولدم خدا فرشتشو فرستاده خدا مهربونی
کرد تو رو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم اورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه خدا
فرشته هاشو که نمیسپره دست همه تو نمی اومدی پیشم من عاشق کی میشدم به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم محمد بلند داد زد زندگیه منی و
سریع قایم شد همه میخواستن بدونن صدای کی بود اما صاحب اون صدا رو فقط من شناختم بچه ها زیاد دیگه توجه
نکردن و بعد از او هم اهنگ نازنین سارا رو زدم بازم محمد تو پنجره بود دیگه از گیتار زدن ج

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۲۱]
لو چشم محمد
خجالت نمکشیدم خلاصه اون شب خیلی زود گذشت کادو ها رو باز کردیم مامانم واسم یه سرویس نقره خیلی ناز
ولب تاب گرفته بود بعد از خوردن کیک و شام بچه ها رفتن اونشب خیلی خسته شدم و رفتم خوابیدم اما قبلش هم
کلی به محمد فکر کردم وابستگیم بهش بیشتر شده بود نمیدونستم داشتم خودمو گول میزدم یا نه نمیدونستم
داشتم به خودم تلقین میکردم یا نه امروز طبق معمول با صدای گ وش خراش ساعت از خواب بلند شدم و اماده
شدم که برم مدرسه خودمو تو اینه نگاه کردم دیگه اثری از جای اون زخمارو صورتم نبود و صورتم کاملا خوب شده
بود بعد از اماده شدن از خونه زدم بیرون .امروز صبح محمد رو ندیدم احساس کردم از دستم ناراحت شده چون
بهش نگفته بودم گیتار زدن بلدم اما نه محمد این طور اخلاقی نداشت که به خاطر هر چیز مسخره بخواد دعوا کنه یا
از دستم ناراحت شه بعد از مدرسه محمد رو دیدم با ماشین اومده بود دنبالم اولش خواستم کمی اذیتش کنم
بخاطر همینم هرچی صدام زد جواب ندادم و بی محلش کردم که اون اگه خواست دیشب رو بهانه کنه اصلا یادش
بره از کنارم داشت با ماشین می اومد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۲۴]
#کاش
#قسمت۲۹

سارا؟!
-سارا با توام
– باز چیشده مگه من کاری کردم که دوباره بی محلم میکنی بخدا از دست کارات روانی شدم
-ا محمد توئی
– مسخره یعنی تا الان نفهمیدی
– نه فکر کردم یه نفر قصد مزاحمت داره که داره با ماشین از کنارم رد میشه
– سارا خیلی لوسی از این شوخی ها نکن
-خب خواستم یه خرده بخندیم جو عوض شه
– خب دیگه الان کاملا عوض شد ما هم خیلی خندیدیم
– نخندیدی؟
-چرا میگم خندیدم دیگه
-کو من ندیدم تو بخندی
-نگاه کن خوبه حالا خندیدم
-نه این خنده فایده نداره
-سارا لوس نشو بیا سوار شو
-تا نخندی نمیام سوار شم محمد خندید وگفت
-از دست تو سارا
-ا راستی سلام من سلام نکردم
-علیک سلام الان سلام میکنی
– خب بهتر از اینه که سلام نمدادم
-کم هم نمیاری
-اختیار دارید به پای شما نمیرسم
-راستی یه کتک داری صدامو بچه گونه کردم و گفتم
-میخوای منو دعوا خُنی
-بله میخوام شمارو دعوا کنم دخترِ بد
-چِال اخه مگه من چیچار کردم
– برا چی واسه من گیتار نزده بودی
-خب جفتم شاید ناراحت بشی
-برای چی
-نمیدونم
-خب خانومم مگه امروز نمیخواستی بری لباس بخری
-بله میخواستم برم اما اقامون اجازه نداد منم دیگه نرفتم
– چه اقای نامردی اما اقاتون به من گفت به سارا برو بگو از مدرسه تعطیل شد بره حاضر شه میخوام ببرمش بیرون
برو بهش بگو باشه اما باید زنگ بزنه مامانش اگه قبول کرد میاد
-خب همین الان برو خونه زنگ بزن مامانت به من خبر بده محمد منو رسوند خونه و وایساد جلو در که من خبر بدم
بهش وقتی زنگ زدم
مامانم اجازه داد و به محمد گفتم برو خونه من یک ساعت دیگه حاضر میشم
-یک ساعت دیگه!چه خبره
-ا تازه یک ساعت هم خیلی هنر کردم که اماده بشم
– باشه هرچی شما بگی پس من یک ساعت دیگه جلو در هستم
-باشه
خلاصه که بعد از یک ساعت کلی شیک کردم و رفتم پایین محمد نگام کردو یه لبخند زد و سرشو تکون داد
-سلام
-سلام
– خوشگل شدم
-نه نشدی
-پس من میرم شما با یه خوشگل برو خرید
-باور کن شوخی کردم زندگی منظورم این بود خوشگل نشدی خوشگل بودی از اول
-اهان
-حالا بریم خانم خوشگله
-اره بریم
-کجا
-نمیدونم هرجا که لباس داره
-باشه
با محمد رفتیم یه مجتمع که حدود ده طبقه بود و از اونجا لباس گرفتیم وقتی خواستم پول مانتومو خودم حساب کنم
محمد یه نگاه خیلی بد بهم انداخت که خیلی ترسیدم وقتی از مغازه اومدیم بیرون گفتم
-محمد بیا بریم خونه من چیزی نمیخرم
-چرا مگه نمیخواستی همه چی بخری
-نه نمیخوام
-چرا؟
-چون نمیخوام
-دلیلش؟
-من نیومدم که تو پول بدی مگه من پول ندارم خودم که تو حساب میکنی
-میدونم داری اما من خودم دوست دارم برات بخرم
-نخیر لازم نکرده شما لطف کنی من اینطوری راضی نیستم و چیزی هم نمیخرم
-بیا بریم اینقدر حرف نزن تا اینجا اومدی و تا همه چی هم نمیخری نمیذارم پاتو از این پاساژ بذاری بیرون
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۱۰٫۱۷ ۲۲:۲۶]
#کاش
#قسمت۳۰

نمیخوام
محمد استین مانتومو کشید و منو به زور میبرد تو مغازه ها و خودشم انتخاب میکرد سلیقه ش هم خیلی خوب بود
دقیقا همون چیزایی رو انتخاب میکرد که منم بودم همونا رو انتخاب میکردم بهش فتم
-واسه کی میخری من که اینارو نمیپوشم
-شما بیجا میکنی هرچی من میخرم باید بپوشی
-محمد میدونستی این کارات عذابم میده
– نه نمیدونستم
-خب از الان بدون من از این کارات خوشم نمیاد
-اما خودم از این کارا لذت میبرم خلاصه که محمدکلی اصرار کرد که حرفی نزنم و گفت اگه یک کلمه دیگه حرف
بزنم اعصاب میریزه به هم وقتی خریدامون تموم شد رفتیم سوار ماشین شدیم محمد ازم خواست بریم رستوران اما
من گفتم دیرم شده و باید برم خونه
-سارا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی
– نه ناراحت نمیشم
-من کی بیام خواستگاری
– الان نه الان اصلا فرصتش نیست فعلا تو کنکورتو بده دانشگاه رو قبول شو منم دیپلم بگیرم بعد
-یعنی یک سال بعد
-خب الان مامانم اینا قبول نمیکنن یعنی نمیذارن تازه باید رابطه هامونو کمتر کنیم بابای من از تنها چیزی که به
شدت ناراحت میشه و اعصابش خورد میشه اینه که بفهمه من یه رابطه با یه پسر دارم
-خب منم میخوام دیگه این رابطه تموم شه که اتفاقی پیش نیاد
-نه الان نمیشه
-باشه هرچی تو بگی
-راستی یک ماه دیگه عیده ها
– بله میدونم
-محمد توروخدا واسه کنکور بخون قبول شی
-مطمئن باش قبول میشم
-از خدامه
-پس قراره خواستگاری یک سال دیگه اره سارا خانوم
-اره دیگه
-من که تا اونموقع میمیرم
-ا این چه حرفیه میزنی خدا نکنه
-ببخشید
-دیگه تکرار نشه
-رو چشمم
خب دیگه کاری نداری
-نه ندارم مواظب خودت باش
– محمد؟!
-جون دلم؟
-خیلی دوست دارم
-ما بیشتر
-خدافظ
-خدافظ
وقتی اومدم خونه مامانم اینا هنوز از شرکت برنگشته بودن لباسامو سریع عوض کردم ولباسایی رو که خریدم
گذاشتم دم دست که مامانم اومد نشونش بدم پولایی که بابام داده بود لباس بخرم قایم کردم که نپرسن پس با پول
کی گر فتی میخواستم با اون پولا واسه محمد کادو بخرم حدود نیم ساعت طول نکشید که اومدن
-سلام مامان
-سلام عزیزم چطوری راستی رفتی خرید
-اره رفتم
-خب چی خریدی
-همه چی
-بیار ببینم
اوناهاش کنار کاناپه اس مامان تک تک بازشون کرد و گفت
-سارا خیلی خوش سلیقه شدی ها
-جدا
-اره جدی میگم
-خب خدارو شکر
تودل خودم گفتم سلیقه من نیست سلیقه محمد بعد از شام خوردن و فیلم دیدن اومدم بخوابم فردا جمعه بود ومن از
این که فردا تعطیل بود خیلی خوشحال بودم پنج شنبه ها یه ارامش خاصی داشتم یه جورایی اضطراب نداشتم و خال
صه خیالم راحت بود یه شب نبود که بدون فکر کردن به محمد بخوابم همش تو فکرش بودم الان دیگه بهم ثابت
شده بود هیچ پسری مثل محمد وجود نداره اصلا مغرور نبود تا حالا هیچ وقت عصبانی نشده بود ارزو میکردم که
واسه یک بار هم که شده عصبانیتشو ببینم اما همیشه صبور بود محمد شش سانتی متر تقریبا از من بلندتر بود و
اندامش هم معمولی بود یعنی نه چاق بود نه لاغر خیلی هم به سروورعش می رسید همیشه یه جور لباس میپوشید
من که کلی لباش داشتم در برابرش کم اوردم اما از لحاظ قیافه دوستام میگفتن من سرترم اما از نظر ثروت اونطور
که محمد تعریف میکرد وضعشون از ما خیلی بهتر بود و مطمئن بودم همه ی حرفاش ر استه چون از وضع ماشین و
خونه ی خواهرش معلوم بود از
خانواده های خیلی پولدارن البته ما هم از نظر مالی هیچی کم نداشتیم فقط محمد اینا ورعشون بهتر بود خالصه که
محمد همه ی خصوصیاتی که یه دختر میتونه باهاش ازدواج کنه رو داشت پول،خوشگلی ،خوشتیپی، اخلاق،خانواده
@nazkhatoonstory

 








لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1279




رمان آنلاین کاش قسمت ۱۱تا۲۰


رمان آنلاین کاش قسمت ۱۱تا۲۰

رمان:کاش

نویسنده:مریم میرزایی

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۱۹:۵۷]
#کاش
#قسمت۱۱

بعد از ناهار با راحیل اماده شدیم که بریم بازار. سرکوچه مامان بزرگ یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به طرف بازار همین
که از تاکسی پیاده شدیم سامان و اون علی رو دیدیم راحیل به علامت سلام سرشو تکون داد و منم بی تفاوت بدون
این که حتی نگاه کنم از کنارشون رد شدم خلاصه کمی تو بازار چرخیدیم و برگشتیم خونه .وقتی برگشتیم خونه هوا
تاریک شده بود یواشکی با راحیل رفتیم طبقه بالا که اگه یه وقت مامان بزرگ پرسید کجا بودید بگیم ما طبقه بالا
بودیم
-راحیل یه چیزی بگم
-اگه تریپ نصیحت و سرکوفت زدن به من نیست بفرما؟
-به نظرت سرکار نیستی اخه احساس میکنم بعدا این پسرا میرن خونه بهت
میخندن
-اولا غلط کردن دوما خودشون خنده دار ترن سوما من فکر نمیکنم سرکار باشم
-راحیل این دوستی هارو بی خیال شو داره به منم سرایت میکنه
-ا نه بابا حالا بیماریه اسمش چیه
-بی خیال
-جون من بگو دیگه
-راحیل الکی اصرار نکن من الان نمیگم
وقتی شام خوردیم با راحیل رفتیم طبقه بالا ی خونه مامان بزرگ جای همیشگیمون بعداز اینکه یه کم باهم حرف
زدیم و سریال های تلویزیون رو دیدیم
-سارا من خوابم میاد چراغ رو خاموش کنم بخوابیم
-خاموش کن
-خب عشقم شب بخیر
-یه چیزی بگم ؟
-بگو
-دقت کردی مامانم اینا نیومدن
-زحمت کشیدی مامان بزرگ زنگ زد بهشون گفتن قراره فردا بیان
-جدی میگی
-اره
-باشه شب بخیر
من طبق معمول خوابم نمی اومد اون شب دلم بد جور گرفته بود کاشکی میتونستم این بغضی که تو گلوم گرفته بود
رو بشکنم و گریه کنم که فقط سبک شم خودمم نمیدونستم چه مرگمه اما نه ! میدونستم چه مرگمه فقط میخواستم
به خودم تلقین کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده یه مریضی دچار شده بودم که درمون نداشت یه سوالی که تاحالا کسی
واسش هیچ جوابی پید ا نکرده بود راست میگفتن اگه ادم از چیزی بترسه سرش میاد خدایا من نمیخواستم اینطوری
شه چرا اینکارو کردی من میخواستم پاک بمونم خدایا وسوسه ی شیطان داره عذابم میده چطوری میتونستم به
راحیل بگم منی که خودم اون رو نصیحت میکردم حالا باید بهش میگفتم راحیل خانوم منم عاشق شدم منم میخوام با
یه پسر حرف بزنم پیش خودم گفتم شاید ترس از تنهایی باعث شده که بخوام با یه پسر حرف بزنم اما من که
همیشه تنها
بودم من که به تنهایی عادت کرده بودم ولی من که پدر مادرم با دل و جون حرفامو گوش میکردن به درد دل هام
گوش میدادن پس …
خدایا واقعا به این حس من میگن عشق .به این راحتی نمیتونستم واژه ی عشق رو به زبون بیارم اخه از خودم شرمم
میشد برای این حس بچگانه ی حقیر واژه ی مقدس و پاک عشق رو بذارم این عشق هم شده بود بازیچه ی دست ما
جوونا که اگه ازمون میپرسیدن عشق یعنی چی جوابای جالب میدادیم مثلا یکی میگفت عشق یعنی پول یا عشق یعنی
خوشگلی،خوشتیپی،حساب بانکی،عشق یعنی….
خالصه که هممون این تفسیر هارو واسه ی عشق بیان میکردیم عشق از دید من چی بود؟ خودمم نمیدونستم اما یه
چیزی بود به غیر از اینایی که گفتم اخه علی راننده ماشینه دوست سامان که خوشگل ترو ثروت مند تر یا خوشتیپ
تر از ارمین نبود پس چرا به ارمین گفتم نه؟ با این که اون همه اصرار هم کرد برعکس علی .چطوری باید به راحیل
میگفتم کلی مسخرم میکرد یاد حرف دوستام افتادم که میگفتن اگه یه روز عاشق شدی یاد حرف ما هم بیفت در کل
هرجور بود خودمو نگه داشتم و به راحیل هیچی نگفتم گفتم شاید این یه
حس زود گذر باشه خواستم از این فکرام فرار کنم رفتم یکی از کتاب شعر هایی رو که دوست داشتم برداشتم و
شروع کردم به خوندن با هرکه رفت،رفت دلم،مال من که نیست،این درد کهنه قصه ی امسال من که نیست من بی
دلم،دلی که به نام تو کرده ام دل دل نکن به زمین مال من که نیست ای اسمان به هر چه قسم خوردنی قسم ، حال تو
که مه گرفته تر از من که نیست من ان منم که خیره به سقفم نه اسمان ، پرواز هست؟زیر پرو بال من که نیست اری
خالصه باتو بگویم که روی خوش، با هرکه هست با من و امثال من که نیست
کم کم خوابم برد وقتی بیدار شدم مامانم بالا سرم بود و کنار من دراز کشیده بود
-ا سلام مامان جونم کی اومدین
-سلام عزیز دلم ما یه سه ساعتی هست اومدیم سارا بخدا تو نبودی داشتم دق میکردم
-ا این چه حرفیه مامان خدانکنه
-سارا حالا قدرتو میدونم انگار تونیستی خونه کسی تو خونه نیست
-الهی دورت بگردم ،دردت به سرم منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم اما میخواستم واسم تجربه شه شاید مجبور
شدم برم دانشگاه یه شهر دیگه اونوقت میخوایید چیکار کنین؟
-ماهم خونمون رو میاریم همون شهر
-این هم یه حرفیه
-خب سارا جان حاضر میشی بریم واسه فردا صبح بلیط داریم واسه کیش امروز بریم
یه کم خستگی در کنیم بعدم بریم کیش
-باشه راستی راحیل کجاس؟
-تو حیاطه داره موهاشو شونه میکنه
-زرنگ شده
-بله مگه همه مثل دختر منن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۰۰]
#کاش
#قسمت۱۲

مامان داشتیم
-نه شوخی کردم
-باشه من میرم حاضر شم
-برو
خلاصه که از راحیل خدافظی کردم و با مامانم اینا به تهران رفتیم
-خب سارا خانم دختر بابا چه خبرا خوش گذشت
-جای شما خالی بود خوب بود
-خب خدارو شکر
-زندگی بابا چیشده ناراحتی
– نه بابا ناراحت نیستم
-من دختر خودمو خوب میشناسم اشکال نداره اگه دوست داشتی بگو شاید منو مامانت تونستیم کمکت کنیم
-نه بابا جون چیز خاصی نیست چشم اگه نتونستم مشکلم رو خودم حل کنم بهتون میگم کی بهتر از شما
– اخ قربون دخترم برم
-خدا نکنه
-سارا راستی اون چیزی که دوست داشتی واست خریدم
-چی بابا جون
– یادت رفت؟
-بخدا الان دیگه مخم کار نمی کنه خیلی فکرم مشغوله
– گیتار عزیزم
-وای ممنون بابا واقعا نمیدونم چی بگم واقعا نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم
-خواهش میکنم وظیفم بود بابا جون من که یه دختر بیشتر ندارم زندگیمو به پاش میریزم گرچه خودش زندگیمه
وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودم فقط رفتم تو اتاقم که دراز بکشم از خودم خجالت میکشیدم این همه مامانم اینا
بهم محبت میکردن اخرشم … اما من که گناهی نکرده بودم فقط یه پسر رو دوست داشتم مگه دوست داشتن گناه
بود کاش به راحیل گفته بوم چرا زبونم قفل شد خدایا کاری کن علی رو فراموش کنم اما نمشد روز و شبم شده بود
فکر کردن به علی دوست داشتم حرفامو به یه نفر بکم اما به کی؟به مامانم؟ نه نمیشد..روی گفتن نداشتم فرداش
زنگ زدم به راحیل و گفتم
-سلام
-به به سارا خانم چقدر زود دلت برام تنگ شد
-چطوری؟ خوبی؟
-اره خوبم
-کجایی؟
-خونه
-ا مگه قرار نبود برید کیش
اره اما پروازمون بعد از ظهره
-خوش بگذره
-ممنون راحیل خواستم یه چیزی بهت بگم اما مسخرم نکن
-نه بگو
-قول دادی ها
-باشه بابا سکته کردم بگو دیگه
-عاشق شدم
-زحمت کشیدی خودم میدونستم
-میدونستی؟
-اره اون رفتاری که تو کردی هر خری میدید میفهمید حالا طرف کی هست؟
-بگم؟
-مرده شورتو ببرن بگو دیگه
-علی
-همون دوست سامان!
-اره
-خیلی دیوونه ای خب چرا الان میگی
-همون روزی که سامان گفت زنگ بز بهش باید قبول میکردی
-اخه اون موقع دوسش نداشتم
-باشه تا ببینم چیکار میکنم
-فقط سامان نفهمه
-باشه
-فعلت خدافظ من منتظر خبرات هستم
-باشه خدافظ
وقتی گوشی رو گذاشتم کلی خیالم راحت شده بود به علی میخورد ۳سال از سامان بزرگتر باشه یعنی حدود بیست –
بیست و دو سال سن داشته باشه ومنم سوم تجربی بودم یعنی ینی تقریبا ۵ سال از من بزرگتر بود بعد از ظهر حاضر
شدیم که بریم فرودگاه اصال دوست نداشتم بریم خلاصه که سه روز تو کیش بودیم و به من اصلا خوش نگذشت
چون منتظر خبر راحیل بودم و از راحیل هم خبری نبود بالاخره بعد از سه روز برگشتیم تهران سریع زنگ زدم به
راحیل و گفتم
-الو سلام
-سلام خوبی؟
-مرض دیوونه میدونی من چی کشیدم براچی زنگ نزدی
-پول تلفن می اومد اخه
-لوس نشو میگم چرا زنگ نزدی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۰۴]
#کاش
#قسمت۱۳

چون خبری نداشتم اما امروز میخواستم زنگ بزنم
-خب ؟
-خبر دارم توپه توپ
-چی؟
-یه شماره دارم که میتونی باهاش حرف بزنی
-شماره ی خودشه
-نه بابا شماره ی دوستشه که دوست پسره دوست منه تو زنگ بزن و بگو من با علی کار دارم اونی که خونشون پیش
خونه ی شماس اما شمارشو ندارم بهش بگید به شماره ی من زنگ بزنه کارش دارم
-خب شماره رو بگو
-ممنون خب فعلا خدافظ
-خدافظ دختر خاله ی عاشقم
شماره رو گرفتم و تمام حرفای راحیل رو برای اون پسره تکرار کردم بعد از چند دقیقه یه نفر با یه شماره ی دیگه
زنگ زد بهم و گفت من علی هستم داشتم سکته میکردم صدام میلرزید پرسیدم
-خودتون؟
-بله خودمم با من کاری داشتید
-من… من….
-شما چی ؟چرا صداتون می لرزه؟حرفتونو بزنید
-نمی دونم چطوری بگم و از کجا شروع کنم؟
-از هر جایی که دوست دارید شروع کنید
-من سارا هستم!
– به جا نمیارم
-من همونی هستم که با دختر داییم و سامان باهم رفتیم بیرون
-اوه بله شناختم شما سارا خانومید
-بله
-خب کاری از دست من بر میاد که واسه شما انجام بدم
-نه
-خب پس عذر میخوام کاری داشتید زنگ زدین؟
-چطوری بگم من … من…. من به شما…
-راحت حرفتون رو بزنین بخدا گیج شدم
-من به شما علاقه مند شدم
-جدا پس من چقدر خوش شانسم
-شوخی میکنین؟
– نه جدی میگم

میشه یه خواهش ازتون بکنم
-بله بفرمایید
-میشه به سامان چیزی در این مورد نگید
-بله حتما ولی من لیاقت شمارو ندارم تازه میدونید من چند سال از شما بزرگ ترم
– بله میدونم
– خب حرفی ندارید
– نه
-باشه خب فعلا خدافظ
-خدافظ
وقتی تلفن رو قطع کردم ازسر شوق چند تا جیغ کشیدم خیلی خوشحال بودم مامانم اومد تو اتاق و گفت
-چیشد چرا جیغ کشیدی؟
-هیچی همینطوری
-دختر مگه دیوونه ای مگه تو فردا نباید بری مدرسه بگیر بخواب دیگه
-اره دیوونه ام چشم مامان جونم الان میرم میخوابم
– راستی دیوونه کی؟
مگه قراره دیوونه ی کسی باشم ؟
-بله دیگه
-نخیر از تنهایی دیوونه شدم
-من تورو نمیشناسم؟
-مامان بیست سوالیه؟
-نخیر الان دلیل جیغ کشیدن رو نمی پرسم چون دروغ تحویلم میدی هروقت
خواستی راستشو بگی بیا بگو
-چشم قربونت برم
وقتی مامانم رفت بیرون یاد حرفای خودم افتادم اون نصیحت هایی که به راحیل میکردم وقتی تمام اون حرفا اومد تو
ذهنم انگار پشیمون شدم انگار داشت حالم بهم میخورد از خودم از همه .کلی خودمو سرزنش کردم که چرا اینطور
شد از دوستی با علی پشیمون شدم تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنم و همین کارو هم کردم بعد از یه هفته دیدم
علی زنگ زد گوشی رو برداشتم
-الو بفرمایید
-سلام سارا خانم حال شما خوب هستین
– ممنون
-خبری ازتون نیست بی وفا منتظرت بودم
– علی اقا شرمنده اما باید بگم من پشیمون شدم من هیچ حسی دیگه نسبت به شما ندارم میشه خواهش کنم دیگه نه
من زنگ بزنم به شما و نه شما به من

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۰۹]
#کاش
#قسمت۱۴

اخه چرا من تازه به شما عادت کردم
-واقعا متاسفم ازتون خواهش کردم
-باشه هر جور میلتونه من نمیتونم اجبارتون کنم
-خب واقعا عذر میخوام که مزاحمتون شدم
-خواهش میکنم خوشحال شدم خدافظ
-خدا نگه دار
وقتی تلفن رو قطع کردم انگار سبک شده بودم انگار مثل یه پرنده شده بودم که تو اسمون اوج گرفته وای که چه
خوشحال بودم دیگه عذاب وجدان نداشتم خیالم اسوده بود ارامش داشتم هیچ دلهره ای نداشتم از اینکه اگه مامانم
یا بابام بفهمه دلهره نه از اینکه بخوان دعوام کنن دلهره از اینکه من خودم شرمندشون میشدم چون هیچ دلیلی نمی
دیدم که کار اشتباهمو با اون توجیه کنم غروبا که میشد کلی دلم میگرفت کلی تنها تر میشدم البته تا غروب درسای
مدرسم رو میخوندم و غروبم حوصلم سر میرفت از اون وقتی هم که مامانم رفته بود تو شرکت بابام استخدام شده
بود و به بابام کمک میکرد دیگه تنهای تنها بودم البته به تنهایی عادت کرده بودم یعنی دیگه تنهای رو دوست داشتم
چون بی وفا نبود چون تجربه اش کرده بودم چون هیچ عشق دروغینی توش نبود چون خدا هم تنها بود چون تو
تنهایی و خلوتم میتونستم گریه کنم و هیچ کس اشکامو نمی دید هر روز می رفتم کنار پنجره و به خیابون و پارک
کنار خونمون خیره میشدم خیلی پارک قشنگی بود چند بار شبا با مامان، بابا واسه پیاده روی میرفتیم و کلی خوش
میگذشت اما هیچ وقت تنها نرفته بودم امروز تصمیم گرفتم تنها برم پارک که حداقل حوصلم سر نره رفتم لباسامو
پوشیدم و بعد از پنج دقیقه که رسیدم پارک رفتم یه نیمکت که میتونستم به تمام پارک تسلط داشته باشم البته نه
اینکه بخوام فضولی کنم خیلی کنجکاو بودم ببینم مردم چیکار میکنن مردم که نه دختر پسرا ،چون تو پارک فقط
دختر پسرایی رو میدیدم که دست تو دست هم قدم میزدن وقتی اون دخترا رو میدیدم حالم از هر چی دختر بود
بهم میخورد حالم از خودم هم بهم میخورد که چطور میتونستن اون نجابتشون اون پاکیشونو به حراج بذارن مگه نه
اینکه گفتن دختر مثل مروارید میمونه که تو یه صدفه و با ارزشه پس چرا اینا قدر ارزششون رو نمیدونستن حداقل
اگه دوست میشدن ساده دوست میشدن نه اینکه دست بدن یا حتی روبوسی کنن وقتی اونا این کارارو میکردن من
خجالت میکشیدم نمیدونم پیش خودشون چه فکری میکردن که میذاشتم اینقدر راحت پسرا بتونن ازشون سوء
استفاده کنن مگه غیر از این بود که پسرا واسه ی ازدواج دنبال پاک ترین دخترها میگشتن حتی پسرایی که
خودشون هم با صدتا دختر بودن بر ای ازدواج یه دختری رو میخواستن که پاک باشه که نجیب پاشه یا به عبارت
خودمون دست خورده نباشه تو قران هم اومده که زن های پاک برای مردان پاک و زنان بد و غیر پاک برای مردان
غیر پاک و کثیف ترین مردان ، دخترا فکر نمیکردن که با این کارشون به همسر ایندشون خیانت میکنن اصلا اینا به
کنار زندگی خودشونو ## اب میکردن ممکن بود یه روز همین پسرا واسه ابرو ریختن دخترایی که باهاشون دوست
بودن به زندگی اینا لطمه
وارد کنن واسه چی درصد طلاق زیاد شده واسه چی یه زن و مرد با انکه یک سال هم زندگی نکردن به فکر طلاق
هستن بیشترش به خاطر همین دوستی های خیابونیه با اینکه من اطالعات زیادی نداشتم اما بالاخره از جاهای مختلف
شنیده بودم از تجربه های دیگران درس گرفته بودم نمیدونستم خودم هم یه روز گرفتار میشدم یا نه نمیدونستم
منم تا این حد حیا رو میذاشتم کنار و … خلاصه که کلی
حرص خوردم البته دیدن اونا هم واسم خنده دار بود اخه اونا می رفتن تمام اسرار خانوادشونو حتی دردها شونو به
اون پسرای بی ارزش میگفتن یاد یه بیت شعر افتادم تو دل خودم گفتم اگه خد ایی نکرده یه روز به این روز افتادم و
دوست پسرم
ازم پرسید درددل تو بگو بهش بگم : دانی که چرا راز دالن با تو نگفتم طوطی صفتی
طاقت اسرار نداری همون طور که تو فکر بودم و به اطرافم نگاه میکردم
-ببخشید خانم ساعت دارید؟
یه نگاه تمسخر امیز به سر تا پای پسره انداختم و جو ابشو ندادم و به کار خودم مشغول شدم با اینکه از این پسرای
سوسول نبود که یک کیلو ژل خالی کرده باشه تو سرش و شبیه این انسان های اولیه نبود اما خوشم نیومد جوابشو
بدم با اینکه خیلی شیک بود و معلوم بود لباساش همه مارک دار و گرون باشه اما خیلی محترم بود
دوباره پرسید
-خانم از شما سوال کردم ها ساعت دارید ؟
-نخیر ندارم اگه داشتم همون دفعه ی اول که پرسیدید جوابتونو میدادم
– خیلی ممنون
-چیه چرا وایسادی ماتت برده اگه سوالتو پرسیدی و جوابتم گرفتی بفرما راهتو بکش برو خونتون مامانیت دعوات
نکنه .چیه ؟خندت گرفت؟خنده دارم؟
– نه من غلط بکنم به دختر متشخص و با ادب و مهربونی مثل شما بخندم
– پس چرا خندیدی نکنه دیوونه ای؟
– نه همین طوری اخه ساعت رو دستتونه بعد دروغ میگین
– فکر کنین خرابه واسه کلاس گذاشتم رو دستم باشه
– ا کلاس داره مگه؟
-مزاحم نشو بفرما برو
-کجا برم؟
– به من چه برو قبرستون

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۰۹]
– اخه هیچ نیمکت خالی تو این پارک دیگه نیست
– به من چه مگه من شهردارم؟
از حرف خودم خندم گرفت پسره هم پشت سر من خندید تنها به این حرفم نخندیدم به خودم هم خندیدم مثل
روانی ها شده بودم بیچاره پسره هم هیچی نگفت خیلی مظلوم ومودب و با شخصیت بود در کل به حال من هیچ
فرقی نمی کرد
-خب خیلی خیلی عذر میخوام ببخشید مزاحمتون شدم البته ای قصد رو نداشتم رو چشمم الان میرم
-خواهش میکنم
– راستی از مهمون نوازیتون ممنون فکر نمیکردم اینقدرتهرانی ها مهمون نواز باشن
– حالا فکر کنین
– باشه فکر میکنم فعلا خدافظ
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۱۲]
#کاش
#قسمت۱۵

به سلامت
یه لحظه حرفاشو تو ذهنم مرور کردم یعنی چی که گفت خیلی مهون نوازید کاشکی همون لحظه میپرسیدم مسیر
راهشو دنبال کردم دیدم داره از مسیری که به طرف خونه ی ماست داره میره رفت تو ساختمونی که روبروی
ساختمون ما بود به خودم گفتم کنجکاوی به عبارتی فضولی دیگه بسه هوا داشت تاریک میشد منم بلند شدم و رفتم
خونه داشتم کلید مینداختم که از تو شیشه ی ساختمون که شیشه دودی بود پسره رو دیدم یعنی از تو شیشه مثل
اینه پشت سرم رو دیدم همون پسره تو پنجره ایستاده بود و داشت منونگاه میکرد سرمو برگردوندم و چشم تو
چشمش شدم و سرمو به حالت تمسخر امیزی تکون دادم.
بعد از پنج دقیقه که لباسمو عوض کردم ایفون زدن رفتم برداشتم دیدم مامان اینا هستن
-بله؟
– منم سارا
-ا سلام
-سلام عزیزم سارا جان امشب با بابات برنامه ریزی کردیم بریم رستوران حاضر شو بیا پایین
– باشه اومدم
وقتی رفتم پایین مامان و بابامو اول بوسیدم بعد اتفاقی چشمم خورد به خونه ی همون پسره دیدم بازم دم پنجره اس
خواستم دادبزنم ای پسره مگه بیکاری که هر دقیقه دم پنجره ای دیدم به من چه ربطی داره رفتم سوار ماشین شدم
و رفتیم رستوران کلی خوش گذشت وقتی برگشتیم خونه و میخواستم بخوابم رفتم تو اتاق مامانم اینا و دست مامانم
و بابامو بوسیدم بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زد بابام
منو تو اغوشش کشید درست مثل بچگی هام مثل اون وقتا که می خوردم زمین و میومدم گریه میکردم و بابام بغلم
میکرد و دلداریم میداد و با شکالات و بستنی گولم میزد مثل اون وقتا که راحت بودم مثل اون وقتا که هیچ دغدغه ای
نداشتم مثل اون وقتا که…
-سارا ، دختر بابا چیشده قربونت برم
-هیچی بابا جون
– جون بابا اگه چیزی شده بگو بخدا تحمل یه قطره اشکتم ندارم وقتی تو گریه میکنی انگار دنیا رو سرم خراب میشه
-خدا نکنه بابا بخدا هیچی نشده میخواستم بگم
– چی میخواستی بگی بگو هرچی باشه انجام میدم
– نه بابا چیزی نمیخوام فقط خواستم بگم من دختر خوبی واسه شما نبودم
خواستم بگم به شما افتخار میکنم خواستم بگم هیچ وقت من تنها نذارید بدون شما میمیرم
– این چه حرفیه میزنی سارا جان من و مادرت هم بدون تو می میریم برو بخواب به
این چیزا هم فکر نکن
– چشم بابا شب بخیر
– شب بخیر عزیز دل بابا
وقتی اومدم بخوابم خیلی سبک شده بودم خیلی خوشحال بودم از خدا خواستم که هیچ وقت پدر و مادرم رو از من
نگیره بعدشم خوابیدم و ساعت رو واسه مدرسه کوک کردم بلند شدم و حاضر شدم وسوار سرویس مدرسه شدم
رسیدم مدرسه .مدرسه بهم خوش میگذشت واسه همینم اوقاتش خیلی زود میگذشت وقتی اومدم خونه حدود دو
ساعت استراحت کردم بعد درسامو خوندم زنگ زدم مامان و بهش گفتم من میرم پارک و اونم حرفی نزد و قبول
کرد بعدش حاضر شدم که برم پارک وقتی رسیدم پارک دقیقا همون نیمکت دیروزی فقط خالی بود نشستم و مثل
دیروز به اطرافم نگاه میکردم یه جورایی هم به اون دختر حسودیم میشد دوست داشتم من جای اونا بودم درست
بود که پدر مادرم هیچی واسم کم نمیذاشتن اما احساس میکردم محبت پسرا یه چیز دیگس اما پیش خودم گفتم من
امسال خیلی برام مهمه سوم ریاضی هستم و باید فقط و فقط به فکر درسام باشم
-سلام
– بازم شما؟
– از من بدتون میاد
-نه اما خوشم هم نمیاد
– امروز که ساعت اوردید
– واقعا بازم اومدین ساعت بپرسین
– راستش نه! شما همیشه تنها میاید پارک
-از نظر شما اشکالی داره
-نه اصلا فقط باعث تعجبه
-چه چیزیش باعث تعجب شما شده
– به خدا به قصد بدی نمیگم اخه شما از نظرقیافه و از نظر مهربونی و چیزای دیگه از این دخترای عجیب غریب این
پارک کم ندارین پس چطور شده که تنها هستین
– اهان الان متوجه شدم یعنی هرکس یه خرده مهربونی و زیبایی داشت باید تنهاییشو با پسرای بی ارزشی که هرروز
با یه دخترن پر کنه؟
– به به افرین واقعا خوشم اومد خیلی جدی حرف میزنید اما همه ی پسرا هم که
اینطور نیستن
– پس شما قانع نشدید خب باید بگم دلیل دیگش اینه که من از پسرا زیاد خوشم نمیاد ببخشیدا اما بیشترشون مثل
روباه هستن یا مثل یه حیوون ناطق
– خب خودتون هم میگید بیشترشون پس همشون اینطور نیستن
– شاید
– خب میتونم رو نیمکتتون بشینم
-بشینید
– ممنون
– اقا پسر اگه سواالتونو پرسیدین دیگه حرفی نمیمونه
– نه همشو نپرسیدم باور کنین قصد بدی ندارم بخدا
– خب چه سوالی؟
– واسه چی با کسی دوست نیستید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۱۵]
#کاش
#قسمت۱۶

چون دوست ندارم
-یعنی تا حالا نشده هیچ پسری رو دوست داشته باشین نگین نه که باورم نمیشه
-خب حالا فکر کنین داشتم
– خب کجاس
-بیست سوالیه
– نه بخدا از سر کنجکاوی میپرسم
-چون اینجا نیست و منم دیگه باهاش رابطه ای ندارم
– چرا؟
– دلیلشو گفتم
– اخه اون که دلیل نبود
– خب دلیلش اینه که از خودم و از پدر مادرم خجالت میکشم با این همه محبتی که به من میکنن بخوام برم با پسر
دوست شم
-خب من بگم؟
– بگید
-من هم الان یه دخترو دوست دارم اما فکر کنم بدونم چطور ادمی باشه و واسه همینم میترسم بهش بگم دوسش
دارم چون میترسم از دستش بدم
– واسه چی
– خب ممکنه اون فکر کنه من بهش دروغ میگم
– خب اگه شما پیشنهاد دوستی بهش بدید معلومه که دوسش ندارین
– چرا ؟
-چون کسی که یه نفر رو دوست داره بهش پیشنهاد دوستی نمیده پیشنهاد ازدواج میده البته شما سنتون فکر کم کم
باشه فعال که بخواین به دختری پیشنهاد ازدواج بدین میفهمین که الان هیچ دختری حاضر نمیشه با یه پسر نوزده
بیست ساله اونم بیکار ازدواج کنه حتی اگه خودشم بخواد خانوادش نمیذارن
– خب میگین من چیکار کنم میترسم نگم و از دستش بدم
– نمیگم نگین برید بهش بگین من شمارو دوست دارم و برای ازدواج میخوام و بهش
بگین اگه حاضر باشه حتی خواستگاریش هم میرین
-یعنی قبول میکنه
– دیگه اونشو نمیدونم اگه راضی باشه و پای یه نفر دیگه در میون نباشه و باورش شه که شما میتونین خوشبختش
کنین شاید قبول کنه
– ممنون از راهنماییتون پس نظر شما اینه که این حرفا رو بهش بگم دیگه اره؟
– نمیدونم اما تنهاراهیه که به ذهنم میرسه
-پس واسم دعا کنین قبول کنه
-حتما ببخشید من دیگه باید برم دیر شده الان پدر مادرم از سر کار میان
فردا هم میاین
-معلوم نیست
-باشه
– راستی دیروز گفتین مهمون نوازید مگه شما مهمونید
– اره من اومدم خونه خواهرم واسه کنکور
-الان میخواید کنکور بدید
-اشکالی داره مگه من چند سالمه همش بیست سالمه چون سالای قبل قبول نشدم دیگه امسال دارم جدی درس
میخونم که قبول شم
-اهان ولی جواب سوال منو ندادید چرا اومدین تهران
-اخه خونه خودمون رو داریم از اول درست میکنیم تو خونه سرو صدا هست منم اومدم تهران خونه خواهرم درس
بخونم
– اهان الان جواب سوالمو گرفتم
– اما من هنوز جواب سوالمو نگرفتم
-مگه سوالی هم مونده
-اره
– چه سوالی؟
– ببخشید ساعت چنده
با این حرفش دو تامون زدیم زیر خنده وقتی میخندید قیافش خیلی جذاب و دوست داشتنی میشد معلوم بود هیچ
قصد بدی نداره واسه همینم بود که هم کلامش شدم یه نگاه به ساعتم انداختم و ساعتم رو به طرفش گرفتم که گفت
-ا دیروزم ساعت داشتین و گفتین ساعتم خرابه
-اره خب اونموقع فکر کردم قصد بدی دارین
-پس الان فکر میکنین قصد بدی ندارم
– فعال خدافظ
– خدافظ خیلی ادمو اذیت میکنین
به طرف خونه برگشتم وقتی میخواستم کلید بندازم یه لحظه که برگشتم دیدم پسره هم داره نگام میکنه و دم در
خونه ی خواهرش وایساده دستامو به علامت خدافظی تکون دادم و اونم با لبخند خیلی ملیحی دست تکون داد و
خدافظی کرد وقتی اومدم خونه بعد از ده دقیقه بابام اینا اومدن با وجودشون دیگه تنها نبودم دیگه حوصلم سر نمی
رفت وقتی باهاشون بودم کلی خوشحال بودم هر دقیقه کلی
میخندیدیم و کنار هم خیلی زندگی خوبی داشتیم بابام همیشه بهم می گفت سارا جان من دوست دارم تو خودت
عاقل باشی خودت خوب رو از بد تشخیص بدی دوست دارم بهت افتخار کنم و اگه روزی بشنوم کاری کردی که
باب میل من نبوده
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۰]
#کاش
#قسمت۱۷

واقعا از دستت ناراحت میشم وقتی شام خوردیم و کلی باهم حرف زدیم دیگه من رفتم تو اتاقم که بخوابم که فردا
واسه مدرسه زود بیدار شم اما وقتی رفتم تو رخت خوابم یه لحظه یاد اون پسره افتادم پیش خودم گفتم خوش به
حال اون دختره که همچین پسری دوسش داره
پسری که حتی میترسه بهش بگه دوسش داره که نکنه از دستش بده یعنی واقعا اینطور پسرایی هم وجود دارن با
همین فکرا خوابم برد
صبح هم طبق معمول رفتم مدرسه و برگشتم و مثل هرروز بعد از دو ساعت استراحت درسامو خوندم بازم دیگه
عادت کرده بودم که برم پارک واسه همین اماده شدم و رفتم پارک این دفعه اون نیمکت خالی نبود اما نیمکت
کناریش خالی بود رفتم رو اون نیمکت نشسته بودم انکار نیمکت شده بود همدم من انگار پارک شده بود یه وسیله
که من دیگه تنها نباشم دستامو گذاشته بودم زیر چونم و به کفش ام
خیره شده بودم و فکر میکردم بعد از نیم ساعت دیدم یه سایه یه نفر انگار سنگینی میکنه سرمو بالا کردم دیدم
همون پسره اس
-ا سلام شمایین
-سلام بله منم اجازه هست بشینم
-بله بفرمایید
-خب چه خبر؟
– هیچی
-امروز انگار وقتی از مدرسه برگشتین خیلی خسته بودین
– از کجا فهمیدین؟
-از ظاهرتون ،خیلی اشفته بودین من اتفاقی از پنجره دیدمتون
-اره یه خرده خسته بودم
– راستی چندمین؟
-سوم ریاضی
-پس من سه سال از شما بزرگ ترم
– بله
– میتونم بپرسم اسمتون چیه؟
– سارا
-چه اسم قشنگی
– ممنون واسم شما؟
– محمد
– اسم شما هم قشنگه
– مرسی
-خب ؟
– خب ،چی؟
هیچی همین طوری گفتم
-راستی دیشب خیلی به حرفاتون فکر کردم دیدم شما درست میگین اما من نمیتونم
– پس هنوز هم شک دارین که دوسش دارین
– نه اصلا با این که من چیز زیادی ازش نمیدونم اما واقعا دوسش دارم و واسه ازدواج هم میخوامش
-خب اقا محمد خان یه روزی چشم باز میکنی میبینی دختره پریده و کاراز کار گذشته ها ببینید من کی گفتم
-اگه شما پسری رو دوست داشتید میرفتین بگین ؟
– اره
با این حرفش یاد علی افتادم من دوسش داشتم اما زود گذر بود و اونموقعی هم که دوسش داشتم رفتم بهش گفتم
اما نمیخواستم به محمد بگم واسم پیش اومده نمیخواستم دیدش نسبت به من عوض شه
– جدی میرفتین بهش بگین؟
– معلومه که میرفتم میگفتم چون ممکنه از دستش بدم و بعد از اون ممکنه کسی رو دیگه به اندازه اون دوست
نداشته باشم
– خب سارا خانم من به شما علاقه مند شدم خیلی وقته حدود یک ماهه اما نتونستم بیام و زود تر بگم بخدا خجالت
میکشیدم شما اولین دختری هستین که اینطوری باهاش حرف میزنم من یک ماهه شما رو زیر نظر دارم
– من؟؟؟
– اره اما به خدایی که می پرستیمش قصدم ازدواجه
– اخه شما که چیزی از من نمیدونین
– پس دلیل میخواین اره
– نه اما
– به نظر من دوست داشتن دل میخواد نه دلیل
– من نمیدونم چی بگم واقعا
– اگه بهم بگید برو و دیگه نبینمت بخدا قول میدم دیگه پیدام نشه چون شمارو دوست دارم نمیخوام شما از دست
من ناراضی باشین و دوست دارم با هرکسی که بهش علاقه دارین باشین درسته خیلی ناراحت میشم اما بخاطر شما…
وقتی حرفاش تموم شد یه اهی کشید انگار یه بار سنگینی رو از دوشش برداشته بود چشم تو چشم هم شدیم اونقدر
نگاش کردم که دیدم یه دفعه اشک تو چشماش
حلقه زد بی اختیار گفتم
-محمد ، محمد با توام چرا داری گریه میکنی باور کن من لایق دوست داشتن تو نیستم تو لیاقتت خیلی بیشتر از من
تو خیلی پسر ساده دلی هستی لایق بهترین ها هستی نه من
-این چه حرفیه اگه تا الان نگفتم ترسیدم تو منو قبول نکنی
– خب من باید برم خونه
– نمیخوای جواب منو بدی
-جواب؟
– اره دیگه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۲]
#کاش
#قسمت۱۸

کمی مکث کردم و به چشماش خیره شدم چشما هیچ وقت به ادم دروغ نمیگفتن از نگاهش خیلی چیزا فهمیدم کمی
که ازش فاصله گرفته بودم بهش گفتم
– دوست دارم خدافظ فعلا
با این حرفم محمد با دستاش اشکاشو پاک کرد و یه لبخند مهربون بهم زد وگفت
-خدافظ
وقی اومدم خونه عذاب وجدان گرفتم ترسیدم بعد یه مدت که بهم عادت کرد بهش بگم من پشیمون شدم اما نه
واسه این مطمئن بودم که پشیمون نمیشم خواستم قضیه رو برای مامانم تعریف کنم اما نتونستم یعنی روم نشد طبق
معمول مثل هرشب تو یه ساعت معین رفتم خوابیدم و مثل همیشه چند ساعتی رو تو مدرسه بودم ومیومدم خونه
امروز که از مدرسه تعطیل شدم دم در مدرسه محمد رو دیدم از تعجب سر جام خشکم زد بچه که از کنارم رد
میشدن میگفتن اوه اوه اون پسره رو نگاه که تو ماشینه عجب خوشگل ه یکی دیگه میگفت خوش به حال دوست
دخترش اون یکی میگفتن بیا بریم تورِش کنیم اما من به خاطر هیچ چیزش که بهش گفتم دوست دارم این همه
دختر میخوان باهاش دوست شن چرا اومده بود سراغ من تازه با اون حرفایی هم که من روز اول به اون زدم هرکس
به جای اون بود پشت سرشم نگاه نمیکرد همون طور که بهش خیره شده بودم و بچه ها هم وایساده بودن که ببینن
بالاخره این دوست پسره کیه چند تا بوق زد و دست تکون داد که برم منم بی اختیار به طرفش رفتم انگار یه نفر منو
به طرف محمد میکشوند از
خودم خجالت کشیدم با اون حرفایی که به بچه ها زده بودم الان دیگه پیششون ضایع میشدم همه هم میدونستن من
تک بچه ام و برادر ندارم که حداقل بگم برادرمه.
وقتی رفتن سوار ماشینش شدم دوستم صدام زد
– سارا
سرمو برنگردوندم که بهش نگاه نکنم داشتم از خجالت اب میشدم بغض گلوموگرفته بود دوباره صدام زد
-سارا!!!
-محمد گفت سارا دوستت انگار کارت داره چرا جوابشو نمیدی؟
-بله؟
-دیدی به حرفم رسیدی
سرمو انداختم پایین راست میگفت به حرفش رسیده بودم همون حرفی که میگفت اگه عاشق بشی نمیتونی کاری
کنی
– اقا محمد خان تورو خدا زودتر از این جا برو
– باشه چشم
وقتی کمی رفتیم اونور تر بغضی که داشت خفه ام میکرد ترکید و زدم زیر گریه
محمد زد رو ترمز و گفت چیشد چرا داری گریه میکنی ؟
– هیچی
– میدونم از دست من ناراحتی ببخشید بخدا نمیدونستم ناراحت میشی وگرنه نمی
اومدم
نه بخاطر این نیست
– پس چیشده
– هیچی چیزی نشده
– خب چرا گریه میکنی توروخدا گریه نکن به خدا تحمل ندارم اشکامو پاک کردم و بهش به دروغ گفتم هیچی
امروز نمرم کم شد واسه همون دارم گریه میکنم حرف احمقانه ای زدم
– دختر بلد نیستی دروغ از این رایع تر بگی خودم از این به بعد برات کلاس دروغ گفتن میذارم که خوب دروغ
بگی
– نه دروغ گفتم معلم از کلاس بیرونم کرد و گفت دیگه تو کلاس راهت نمیدم
– باشه باور کردم اما از این به بعد نگو واسه چی گریه میکنی چون به جای اینکه ادم دلش بسوزه خندش میگیره
– اصلا نمیخوام بگم مگه زوره اصلا دوست داشتم گریه کردم تو چیکار داری
– -باشه سارا خانم من که چیزی نگفتم قبول کردم
– براچی اومدی دم مدرسه نگفتی دوستام با معلمام میبینن ابروم میره
– اهان منتظر همین حرف بودم
– خب براچی اومدی از من اجازه گرفتی که اومدی
– خب ببخشید دفعه ی اخرمه که بدون اجازه ی شما کاری رو انجام میدم قول میدم تو دلم بهش گفتم قربونت برم
که اینقدر مظلومی و صبور
– بخشیدی سارا خانم
– اینقدر نگو سارا خانم اسممو تنها صدا بزنی راحت ترم
– باشه هرچی تو بگی حالا بخشیدی
– نمیدونم باید فکرامو بکنم ببینم میتونم ببخشمت یا نه؟
– خب تا تو فکراتو میکنی میخوای بریم یه رستوران
– نه بابا همین مونده من مامانم زنگ میزنه خونه اگه خونه نباشم نگران میشه اگه میشه منوبرسون خونه
– باشه هرچی تو بگی
توراه هر دو ساکت بودیم که محمد بالاخره سکوت رو شکست و گفت راستی تاریخ تولدت چندمه
– هفت اسفند
– چه جالب من هفت شهریورم
– سارا یه سوالی بپرسم؟
– بپرس
– قول میدی راستشو بگی
– اره قول میدم
– از سر دلسوزی با من دوست شدی
– نه
– یعنی واقعا دوسم داری
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۵]
#کاش
#قسمت۱۹

خجالت کشیدم مستقیم بهش بگم اره البته از یه طرف دیگه هم خیلی مغرور بودم حتی اگه روم هم میشد هیچ
وقت نمیگفتم اره . یاد یه جمله افت ادم که میگفت سکوت علامت رضایته واسه همین هم ترجیح دادم سکوت کنم
– سارا با توام تو رو خدا بگو برام مهمه
– حالا حتما باید بگم
– اره باید بگی
– من سکوت میکنم
– خب بگو دیگه میخوام بدونم یعنی چی که سکوت میکنم
– حتما باید خودمو کوچیک کنم پیشت خب اگه دوست نداشتم که حاضر نمیشدم بیام سوار ماشینت شم
– این ماشین خواهرمه
– حالا هر چی منظورم اینه که حارر نمیشدم با تو تو یه ماشین بشینم تو نمیدونی سکوت عالمت رضایته
– خیلی دوست دارم
خیلی طول نکشید که رسیدیدیم دم خونه ازش خدافظی کردم و اومدم خونه اونروز مخصوصا نرفتم پارک با اینکه
مطمئن بودم محمد منتظرمه نمیدونستم چرا حوصله ی رفتن به پارک رو نداشتم روز ها میومدن و میرفتن و من و
محمد باهم دوست
بودیم هر روز میومد دم مدرسه ام دیگه برام عادی شده بود دوست ام میگفتن سارا دوست نشدی ،نشدی اخر با یه
نفر دوست شدی که جبران اون یکی ها شد وقتی از خوشگلی و خصوصی ات محمد تعریف میکردن حرصم درمیومد
احساس میکردم میخوان از من بگیرنش دو ماه از دوستیمون میگذشت و من هرروز خیلی بیشتر از قبل به محمد علاقه
مند میشدم واقعا پسر خوبی بود یه روز که اومده بود دم مدرسه دنبال من پیاده بودیم با اینکه دو ماه با هم دوست
بودیم هیچ وقت حتی اتفاقی هم دستمون به هم نخورده بود پسر پاکی بود اونروز که اومده بود دنبالم گفت
-سارا یه چیزی میگم نه نگو
-تا ببینم چی هست
– نه دیگه بگو باشه
-خب باشه حالا چی هست؟
– میای یه کم بچه بازی در بیاریم
– مثال چیکار کنیم
-بیا تک تک زنگ این خونه هارو بزنیم و فرار کنیم
– برو ببینم مگه دیوونه ایم
-جون محمد اذیت نکن دیگه
– چی میگی محمد میدونی اگه بگیرنمون به جرم مردم ازاری چی کار میکنن
-کی میخواد مارو بگیره؟
-به هر حال نه ، من میترسم
-گفتم جون من
– از دست تو
خب اولین زنگ رو که زدم تو زود فرار کن
با محمد زنگ ده تا خونه رو زدیم و فرار میکردیم وای که چقدر خندیدیم تا حالا تو عمرم اونقدر نخندیده بودم
-زنگ در این خونه رو میزنیم دیگه اخریشه زنگ دهمین خونه رو زدیم وپا به فرار گذاشتیم که من از وسط راه پام
گیر کرد به یه سنگ و با شدت خوردم زمین و صورتم اونقدر به اسفالت کشیده شد که احساس کردم صورتم اتیش
گرفت وبعدش زدم زیر گریه و همون جا پخش زمین شدم محمد برگشت و با دیدن من شکّه شد به طرفم اومد
– سارا چی شد بلند شو خودتو لوس نکن
– نمیتونم پام،پام شکسته
– گریه نکن توروخدا قلبم داره می ایسته محمد نمیتونم پامو تکون بدم
– جون محمد شوخی نکن
– دیوونه مگه مریضم میگم نمیتونم پامو تکون بدم میفهمی همون طور که به پهلو بودم خودمو صاف کردم که
صورتم از رو اسفالت برداشته شه که محمد با دیدن صورت من داد زد
-یا اما زمان سارا چیکار کردی با خودت
-چیشده؟
-صورتت!
– صورتم چیشده؟
– هیچی چیزی نشده
-اینه رو از تو جیبم برداشتم و به صورتم میخواستم نگاه کنم که محمد اینه رو از دستم گرفت داد زدم اینه رو بده
وگرنه از همین الان باید دور اسم منو خط بکشی اینه رو داد دستم وقتی صورتمو دیدم از قیافه خودم وحشت کردم
عصبانی شدم و
داد زدم.
– نگاه کن دیوونه نگاه کن با این بچه بازیت چیکار کردی حالا من چیکار کنم ها بگوچیکار کنم؟
– سارا ببخشید غلط کردم بچگی کردم
– میگم چیکار کنم میگی غلط کردم صورتم به جهنم مامانم نمیگه کی افتاده بود دنبالت که این بلا سرت اومده
– خودم میام همه چی رو به مامانت اینا میگم
– نمیخواد از این لطف ها بکنی میدونی اگه بابام بفهمه چیکارت میکنه
– اشکال نداره حقمه شماره گوشی مامانتو بگو
– خفه شو یه کلمه هم حرف نزن برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت
– سارا چی فکر کردی ها فکر کردی من میخواستم اینجوری شه حلالم میگی همین طوری اینجا بذارمت و برم باشه
میرم خدافظ محمد داشت میرفت البته نه اینکه بره فقط میخواست بهم بفهمونه که همش تقصیر
اون نبوده دیدم اون سر ظهر کسی جز محمد تو خیابون نیست داد زدم
-محمد کجا؟
به طرفم برگشت و گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۸]
#کاش
#قسمت۲۰
اخه چرا اینطوری اذیتم میکنی باور کن تو زندگیه منی و حتی تحمل یه لحظه ناراحتی تو ندارم پس این کارارو با من
نکن توروخدا
– حالا یه ماشین بگیرمن برم خونه
-مگه دیوونه ای نکنه پات شکسته باشه یه ماشین می گیرم بریم بیمارستان
– اخه اگه مامانم اینا تو رو ببینن چی؟
– ببینن ! همه چی رو بهشون میگم
– چی میگی بابام اول تورو میکشه بعد منو
– خب چیکار کنم؟
– بگو این دختر شما تو خیابون داشت از خیابون رد میشد که یه ماشین با سرعت داشت رد میشد دختر شما خواست
ماشین بهش نزنه وسط خیابون دوید که پاش گیر کرد به جدول و افتاد
– ماشالا عجب مخی این همه حرف رو چطور برنامه ریزی کردی
– باشه ؟
– باشه حالا صبر کن ماشین بگیرم
بعد از دو دقیقه محمد یه ماشین گرفت و برای اولین بار مجبور شد به من دست بزنه و منو بلند کنه بهم گفت سارا
ببخشید مجبورم بعد از چند دقیقه رسیدیم بیمارستان دکترا زود پامو گچ گرفتن و بعد از چند دقیقه مامانم و بابام
رسیدن بابام که همون اول اون ورم صورتمو دید حول کرد مامانم هم بدتر ، کلی دستپاچه شده بودن
-سارا چیکار کردی با خودت هان چیشده چرا حرف نمیزنی میگم چیشده
– هیچی چیزی نشده؟
-هیچی نشده پس این چه ورمیه میگم چیشده
-خوردم زمین
-به من دروغ نگو کی افتاده بود دنبالت که خوردی زمین
-کسی نیفتاده بود دنبالم
تا این حرفو زدم محمد اومد تو اتاق و گفت بله خانم راست میگن و همون قضیه ای که من گفتم تعریف کنه همونو
گفت مامانم اینا هم خداروشکر قبول کردن مامانم جلو محمد کلی ضایع کرد و محمد هم یواشکی از حرفای مامانم
میخندید
– اخه دختر تو راه رفتن هم بلد نیستی تو کی میخوای بزرگ شی یه نگاه به هم سن وسالای خودت بنداز
– خب ببخشید
– چی رو ببخشم اومدی بیرون باید بذارمت کلاس ، از رو چهار دست و پا تمرین کنی تا راه رفتن یاد بگیری
– ا مامان یعنی چی
– راست میگم دیگه این چه بلائی سر خودت اوردی
– حالا خیلی خوشگل بودم، حالا که چیزی نشده محمد دید جرّوبحث ما تمومی نداره گفت
-ببخشید خانم اگه کاری با من ندارین من برم
@nazkhatoonstory








لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1277




رمان آنلاین کاش قسمت ۱تا۱۰


رمان آنلاین کاش قسمت ۱تا ۱۰

رمان:کاش

نویسنده:مریم میرزایی

 

#کاش
#قسمت۱

زود باش دیگه اماده شو سارا خانم
-باشه چقدر هولی
-اره هولم نمی بینی ؟
-بله دارم میبینم اما میشه بپرسم چرا؟
-واسه محض ارا خب معلومه دیگه دیوونه میخوام عشقمو ببینم
-اوه اوه تند نرو پیاده شو باهم بریم،عشقتون! اون معشوق بیچاره کی هست حالا
-خیلی نامردی سارا خانم اصلا حالا که اینطور شد خیلی هم دلش بخواد مگه من
چی کم دارم؟خوشگل نیستم که هستم جذاب نیستم که هستم پولدار نیستم که
هستم خالصه که همه جورشو هستم
-نه بابا یه کم بیشتر تحویل بگیر مشتری شیم
-فروشی نیستم
-جنس بنجول بیخ ریش صاحبشه
-اسارا!خیلی بدی
-شوخی کردم قربونت برم حالا این بار نسبت اقای خوشبخت کی هست؟
-اقای سامان مرودستی
-ببخشید اقای چی چی دستی؟
-سارا، جون من مسخره بازی در نیار
-خب ببخشید دیگه چه چیزایی ازش میدونی؟
-نوزده سالشه خوشگل وخوشتیپم هست خلاصه ایده اله ایده ال
-یعنی هرکس این خصوصیات رو داشته باشه از نظر شما ایده اله
-اره دیگه مگه من چی میخوام
-واقعا من چقدر خوشبختم که همچین دختردایی روشن فکر و باشعوری دارم البته
ال نسبت شماها
-خیلی هم دلت بخواد تونستی مثل منو پیدا کن
-والا جن هم صدسال بگرده مثل شما پیدا نمیکنه چه برسه منه ادمیزاد
-اه سارا چقدر حرف میزنی اماده ای یا نه ؟
-بله اماده ام مگه من مثل شما یک ساعت وایستم جلو اینه و ارایش کنم میدونی
از نظر روانشناس ها این یعنی چی؟
-یعنی چی؟
-یعنی تو از خودت بدت میاد . شخصیت و خودتو باور نداری و میخو ای خودتو پشت یه نقاب که خودت نیستی
پنهون کنی یعنی تحت فشاری اگر دقت کنی وچند تا زن رو باهم مقایسه کنی اونایی که همیشه با ارایش زننده میان
بیرون اعصاب درست حسابی ندارن اما اون دسته دیگه برعکس هستن اونا تو یه خانواده ی اروم هستن و به اندازه
ی کافی محبت دیدن، به اندازه ی کافی بهشون توجه شده
که دیگه نیازی به توجه مردم غریبه ای که حتی نمیشناسنشون هم نداشته باشن یعنی کمبود داری به زبون خودمون
عقده داری عزیزم یعنی عقده ای هستی . نه ، ازشوخی گذشته تو هیچ کدوم از اینا نیستی به نظر من تو برعکس اینا
هستی تودیوونه ای، تو خوشی زده زیر دلت ، اخه دختر مگه تو چی از خوشگلی کم داری
؟مگه از محبت کم دیدی؟
-برو بابا چه ربطی داره من اگه ارایش میکنم فقط واسه اینه که خوشگل شم
-واسه چی میخوای خوشگل شی؟
– واسه اینکه زیبایی رو دوست دارم
-قربونت برم ما همه دختریم همه ی دخترا دوس دارن زیبا باشن اصال زن یعنی زیبایی ،ظرافت اما به چه قیمت ، به
قیمت بدبخت کردن خودمون ما خودمونیم که باعث میشیم مردا راحت بتونن از ما استفاده کنن یه نگاه به جنس های
خارجی بنداز همه ی جعبه های وسایلشون از دستمال کاغذی گرفته تا چمیدونم همه ی وسایلشان از عکس زنا
واسه فروششون استفاده میکنن یعنی ما اینقدر بی ارزش شدیم که عکس مارو روی یه دستمال کاغذی چاپ میکنن.
-سارا جان شما پاک، شما اسمونی ، شما پاستوریزه حالا حاضری یا نه؟
-بله چند بار بگم حاررم دیگه
-سارا ؟
-بله؟
-توروخدا دعا کن بیاد شماره بده
-نه بابا،! من بیام دعا کنم که یه پسر بیاد به شما شماره بده؟
-اره مگه چیه ارزو برجوانان عیب نیست
-ماشاالا کم نمیاری باشه من دعا میکنم
-ماشاالا کم نمیاری باشه من دعا میکنم
-حالا چرا اینقدر تند راه میری
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۴]
#کاش
#قسمت۲

ن تندراه نمیرم شما اهسته میای وای سارا دارم لحظه شماری میکنم
-خاک بر سرت با این قیافه ی تابلوی شما هر خنگی هم ببینه متوجه میشه و اسه
شماره اومدی چه برسه اقا سامان تون
-راست میگی سارا؟
-نه شوخی میکنم راحیل
-وای سارا مغازش تو همین پاساژه من نمیشه از د اخل دستمو در از کنم بگم اینه تواین پاساژ فقط یه مغازه lcd
فروشی هست اونم سامان توشه
-باشه فهمیدم اما صدای بوم بوم قلبتو دارم میشنوم
– نخیر اگه منظورت اینه که ذوق زده هستم باید بگم سخت در اشتباهی خانم
-شما راست میگی
-سارا اوناهاش ،اوناهاش
-خب دیوونه براچی دست دراز میکنی دید
-الهی فداش شم
-خاک عالم ،فدای این خیابونی ها شی
-نگو توروخدا دلت میاد؟نگاه کن چقدر مظلومه
-اره ماشااهلل مظلومی و سر به زیری ازش میباره کم مونده با چشاش ادمو بخوره
-اقا اصلا به تو چه؟
-به من ربطی نداره ولی دیوونه الکی خودتو واسه اینا کوچیک نکن ارزش ندارن
-این فرق میکنه
-جالبه دوستای منم با هرکی دوست میشن میگن این با بقیه فرق میکنه
-بابا گیریم که مثل همه باشه واسه سرگرمی خوبه دیگه
-اخه حیف تو نیست میخوای وقتتو صرف اینا کنی سرگرمیتو صرف کلاس کن
-با کال۵س که هستم
-جدی میگم برو کلاس گیتار ،کلاس نقاشی ،کلاس زبان این همه سرگرمی هست بعدشم اونا واسه شما ، سرگرمی
نیستن بلکه شما واسه اونا یه سرگرمی یا یه بازی هستین شما اشتباه فکر میکنین تنها کسی هم که همه چیزشو از
دست میده اول ما دختراییم مثل پاکیمونو ،غرورمونو وبالا تر از همه ارزش و شخصیتمون رو
-مادر بزرگ این همه نصیحت بلدی چرا تا حالا رو نکردی
– وقتی به حرفم رسیدی اون موقع میای میگی سارا کاشکی اونموقع به حرفت گوش میکردم
-یه لحظه خفه شو سارا داره میگه بیاین طبقه بالایب پاساژ
-نری ها
-چی میگی تو ، من این همه تو خماری این نبودم که اخرشم ازش شماره نگیرم
– تو حرف حالیت نیست من اینجام برو زود بیا
عد از چند دقیقه که راحیل رفت من رفتم پشت ویترین یه ساعت فروشی و به ساعتا نگاه میکردم یه ساعت نظرمو
جلب کرد خیلی قشنگ بود رفتم داخل مغازه
که ببینمش
-سلام
-سلام خوش اومدین بفرمایید
-ببخشید میشه اون ساعتی که پشت ویترینه اولین ردیف رو بیارین
-چندمی ؟
-اولین ردیف دومین ساعت اونی که روش نگین داره
-ببخشید اینو فروختیم قراره بیان ببرنش اما اگه بخواین تا هفته ی اینده واستون
میارم
-نه ممنون من خونمون این جا نیست تا فرد ا دیگه میریم تهران خب ببخشید ممنون خدافظ
اومدم از مغازه بیام بیرون که
-ببخشید خانم!
-بله بفرمایین ؟
-این شماره ی منو داشته باشین شاید بیشتر باهم اشنا شدیم
-هنوز اونقدر بی ارزش نشدم که با شما اشنا شم
همین رو که گفتم پسره سرش رو اندخت پایین وتنها حرفی که زد این بود
-شرمنده واقعا ایول، تا حالا دختری مثل شما ندیدم
-خدافظ
-سارا خانم کجا بودی ؟
-بابا رفتم این مغازه ساعت قیمت کنم
-کلک رفتی ساعت قیمت کنی یا پسره رو تور کنی ؟ اخی معلومه که رعایت کرده اشکال نداره دوستای من به بهانه
این پسره هر روز میان و ازش ساعت میخرن دریغ از یه نگاه از طرف پسره
نخیر مگه من مثل شماهام که خودمو خراب کنم اینا ارزش منو ندارن
-سارا از این اخلاقت بدم میاد خیلی مغروری
– اصلا هم مغرور نیستم دیوونه منظور من این نیست که خوشگلم یا فقط من ادمم منظورم اینه که اونقدر بی ارزش
نیستم که با یه مشت پسر دوست شم که فقط ازم
سوءاستفاده کنن وگرنه من نه خوشگلم نه خوشتیپ البته خد ارو شکر میکنم به اندازه ی خودم همه چیز دارم
-باشه بابا، خدای فلسفه چینی
-حالا میخوای بگی چیشد ؟ یا باز فلسفه بچینم ؟
-هیچی دیگه فقط شماره رو ازش گرفتم و اومدم
-باشه حاال رضایت میدین بریم خونه؟
-شما مادر بزرگ بنده اید هرچی شما بگین
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۵]
#کاش
#قسمت۳

خب پس رضایت میدی
به طرف خونه ر اه رفتیم تو راه راحیل خیلی خوشحال بود انگار دنیا رو بهش داده بودن راستی چه لذتی داشت که با
یه پسر حرف بزنی چه لذتی داشت که دو طرف فقط با دروغاشون هم دیگه رو فریب بدن من دختر انچنان مذهبی
نیستم و هیچ کدوم از دوستام هم باور نمیکردن من دوست پسر نداشته باشم اما ظاهرم با باطنم کلی فرق میکرد
حجابم معمولی بود وقتی دوستام میگفتن اگه عاشق بشی چیکار میکنی ؟
بهشون میگفتم : عاشق نمیشم میگفتن : یاد این حرفت باش میگفتم :یادم میمونه و خدارو شکر تا الان یادم بوده
-الو سلام
– سلام بفرمایید
-من… من
-شما چی
-نمیشناسید
-شرمنده باید بشناسم
-من راحیلم همونی که چند ساعت پیش بهش شماره دادید
-اوه بله شناختم خوب هستین شما؟
-ممنون شما خوبین؟
-شما خوب باشین منم خوبم
-میشه یه درخواستی کنم ؟
– شما ده تا درخواست کن
-میشه اینقدر شما، و بفرماید، نگید راحت صحبت کنید
– رو چشمم هر چی شما بگی اطاعت میشه
-خب یه سوال ؟
-بی ادبیه بگم بگو ، اما خودت گفتی راحت حرف بزنم خب بپرس
-اینقدر خودتو لوس نکن حالا سوالم ؟ :قصدت از شماره دادن به من چی بود؟
-هیچی والا قصدی نداشتیم فقط دیدیم زیاد میری میای گفتیم دلتون رو نشکنیم بیایم شماره بدیم
-من؟
– نه شوخی کردم ، همین طوری ! خوشم اومد ازت راحیل و سامان کمی درباره ی خودشون حرف زدن و بعد از
اینکه راحیل حرف زدنش تموم شد پرسیدم :
-خب اقاتون چی میگفتن؟
– هیچی سلام رسوندن
-اوه بله سلامت باشن
-مسخره بازی درنیار سارا باور کن خیلی خوشحالم
-خب حالا اونقدر ارزش داشت که خودتو کوچیک کنی؟
– من خودمو کوچیک نکردم بله ارزشش رو داشت
خدا کنه ! ماکه بخیل نیستیم راستی راحیل ما فردا قراره بریم تهران
-سارا پس من با کی برم بیرون؟
-پس شما دلت واسه من تنگ نمی شه دلت واسه سامان تنگ میشه
-نه بخدا دلم واست تنگ میشه
-چاره ای ندارم اما فعال اول تابستونه دوباره میایم چیزی که زیاده وقت
-باشه
اون شب بعد از شام بابای راحیل گفت حاررشید بریم پارک
-راحیل داد زد اخ جون پارک
-نگاش کن توروخدا انگار یه صد سالی هست نرفته پارک
-برو بابا من که به خاطر پارک نمیگم من به خاطر پسراش میگم
-راحیل نذار بیام یکی بزنم تو گوشت کر شی ها
راحیل مثل بچه ها اومد دستاشو حلقه کرد دور گردنم وخودشو لوس کرد وگفت
-اخه چرا سارا جونم؟سارا یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی
-نه بگو
-احساس میکنم دیگه دوسم نداری احساس میکنم منو بی ارزش میبینی احساس میکنم همش میخوای بهم توحین
کنی
– نه قربونت برم من غلط بکنم به تو توحین کنم یا باهات لج کنم بعدشم دیگه هیچ وقت این حرفو نزن تو و اسه ی
من خیلی با ارزشی و منم مثل خو اهر نداشتم دوست دارم به خدا. و چون دوست دارم نمیخوام ارزشت رو پایین
بیاری اخه فدات شم ارزش و شخصیت تو خیلی بالاتر از این حد که بخوای با پسر حرف بزنی و فکر قشنگت رو
واسه این طور ادما مشغول کنی من خوبیتو میخوام اگه واسم مهم
نبودی هیچ وقت واسم مهم نبود با کی رابطه د اری با کی دوستی پیش خودم میگفتم به من چه من چیکار دارم بذار
هر کاری دوست داره انجام بده بخدا دوست ندارم یه لحظه ناراحت بشی وببینم که ابروت رفته
-سارا یه چیزی بهت بگم
-بفرمایید؟
-تو بهترین دختر عمه ی دنیا هستی سارا خوب ادمو قانع میکنی اما من دیوونم چون دارم خودمو گول میزنم سارا
جونم قول میدم اگه باسامان قهرکردم با هیچکس دیگه دوست نشم خدایی اگه این حرفارو مامانم اینا به من میزدن
قبول نمیکردم
-چرا؟
-چون اونا با دعوا میگن ،چون اونادلیلی ندارن فقط میگن حرف زدن با پسر گناهه همین از بچگی هر خطایی کردم
بهم میگفتن راحیل دیگه خدا دوست نداره هر کار اشتباهی میکردم میگفتن خدا دوست نداره یادمه یه بار به مامانم
گفتم پس خدا منو دوست نداره منم دوسش ندارم مامانم گفت این چه حرفیه میزنی منم بچه بودم نمی فهمیدم
بخاطر همین به مامانم گفتم وقتی کسی منو دوست نداره پس چرا من باید حرفشو گوش کنم منم دوسش ندارم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۶]
#کاش
#قسمت۴

وقتی بزرگتر شدم فهمیدم من فقط خدارو اینطوری بهم معرفی کردن که خدا یه کسی هست که بنده هایی رو که
خودش افریده دوست نداره اخه این چه خالق یا سازننده ای بود که ساخته های خودشو
دوست نداشت اما وقتی بزرگتر شدم فهمیدم مادر پدرا واسه بچه هاشون این باور رو درست میکنن و بچه هم
درکش میکنه
-اره این اشکال رو اکثر پدر مادرا دارن اما ما خودمون وقتی بزرگتر میشیم به اشکالامون پی میبریم پس خوبه دیگه
اشکال اونا رو ادامه ندیم البته اون ا هم
تقصیری ندارن کسی نبوده که بهشون اموزش بده
-وقتی رفتیم پارک راحیل بهم گفت
-سارا میای بریم قدم بزنیم
-اره بریم
-سارا یه سوال ازت بپرسم
-بپرس
-بعضی وقتا بهت شک میکنم پیش خودم میگم چطور ممکنه که یه دختر اینقدر بی احساس باشه اخه چرا تو تا حالا
به کسی علاقمند نشدی؟
-راحیل خیلی حرفت خنده دار بود مگه شده احساس نداشته باشم مگه شده عاشق نشده باشم این حرفت یعنی
اینکه من انسان نیستم ما زنیم مثل مردا که نیستیم احساس نداشته باشیم تو فکر کردی من عاشق نشدم برعکس
من هز ار بار عاشق شدم اما به خودم تلقین کردم که وقت واسه عاشق شدن خیلی زیاده وقت واسه این کارا زیاده ما
باید الان فقط وفقط به ایندمون فکر کنیم همین وبس الان ما داریم سرنوشت خودمون رو تعیین کنیم پس بهتره
جوری زندگی کنیم که بعد ه ا پشیمون نشیم وحسرت نخوریم بله راحیل خانم منم عاشقم اما میدونم عشقم و اسه
این خوبه که بذارمش درکوزه ابشو بخورم
-کلک عاشق کی؟
-نه الان منظورم اینه که منم قبلا عاشق بودم
-حاال عاشق کی؟
-یه بنده خدا
-خب کی؟
-بگم نمیشناس هروز میومد دم مدرسه و میدیدمش اتفاقا اومد شماره هم داد
-خب؟
-هیچی دیگه ازش متنفر شدم
-وا دیوونه ای تو چرا؟
-به خاطر اینکه من کسی ر و که دوست داشته باشم اگه بیاد شماره بده یا همش بیفته دنبالم ازش متنفر میشم دست
خودمم نیست
-خیلی عجیبی
-ما اینیم دیگه

حالا افتخار میدی بریم یه دور کشتی صبا سوار شیم
-بریم
با راحیل رفتیم کشتی صبا سوار شدیم راحیل گفت
-سارا اون پسره که وایساده اونجا باباش پولدارترین مرد ایجاست
-بهش میخوره
-ازکجا فهمیدی؟
-اخه اونموقع که ما اومدیم دم ماشینش وایساده بود داشت سیگار میکشید
– بعد تو چون داشت سیگار میکشید گفتی پولداره – نه خره از ماشینش فهمیدم
– باورکن خیلی باهوشی
-حالا تو هی مسخره کن
-سارا همه دخترا یعنی ارزوشونه که این ارمین یه نیم نگاه حتی بهشون بندازه
-خیلی احمقن من تره هم واسه این فکلی خورد نمیکنم
-ازبس خری تو
-شما نمی فهمید ، پول خوشبختی نمیاره باور کن این اگه کره مالیش خوب نبود هر دختری که میرسید بهش پا
میداد اون موقع قضیه برعکس میشد
– ازدست تو سارا
– خب میگی چیکار کنم برم خودمو تیکه پاره کنم جلوش که بیاد شماره بده
– تجربه را تجربه کردن خط است دخترای دیگه همین تجربه رو کردن شما تجربه
نکن چون بی محلت میکنه
-خب خدارو شکر حالا بیا بریم دیگه
-یه چیزی میگم نه نگو توروخدا بیا ازکنار این ارمین رد شیم
-من از کنار این معتاد رد شم باید کفاره بدم
-بدبخت کجا معتاده خدایی خوشگل نیست توروخدا راستشو بگو
-خوشگل هست که هست مبارک مامانش
-حالا میای بریم رد شیم فقط یه چیز سارا این قیافت خیلی مغروره کسی ببینه
میگه این دختره از دماغ فیل افتاده
-اینکه دیگران راجب من چه فکری میکنن به من مربوط نیست من که نمیتونم برم بگم میشه راجب من اینطور
فکرنکنین ؟مردم خیلی حرفا میزنن اما من دوست دارم در برابر کسایی که برام مهم نیستن مغرور باشم من عقایدم
رو عوض نمیکنم
-خوب بلدی ادمو خفه کنی
-قصدم این نبود
-خب هرجور دوست داری از اینجا رد شو فقط بیا از این طرف رد شیم
-فقط به خاطر تو
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۷]
#کاش
#قسمت۵

عاشقتم به مولا
-ما بیشتر
-همین حرفات منو کشته
خب حاضری؟
مگه داریم میریم جنگ؟
-ازجنگم بدتره خب بیا دیگه
با راحیل به طرف پسره رفتیم البته منظورم اینه که با راحیل از اون طرفی رفتیم که پسره اونجا بود هردو مون ساکت
شده بودیم که
-خانم مانتو مشکی افتخاراشنایی میدین
-سارا تورو میگه
-نخیر با من نیست
-به به چه اسم قشنگی سارا خانم حالا سارا خانم افتخار اشنایی میدین ؟
– اوال اسم منو به اون زبون کثیفت نیار دوما در حد من نیستی
سوما برو کنار میخوام رد شم
– عاشق همین غرورت شدم تا شماره رو نگیری نمیام کنار
– -سارا دیوونه شماره رو بگیر خره بهتر از این نمیتونی پیدا کنی ها
– دوستتون راست میگه
– دوستم غلط کرد با شما تا دادو بیداد نکردم بیاید کنار
– -بهتون نمیخوره اهل دعوا باشید
– -حاال که می بینی میخوره
– بابا اینقدر ناز نکن شماره رو بگیر دیگه ،من تاحاال به کسی اینقدر التماس نکردم ا پشیمون میشی ها
– نه انگار تو زبون ادمی زاد حالیت نیست اینو گفتم و با پا رفتم رو پاش و از کنارش ردشدم بعد داد زد :
-کاری میکنم دیوونم شی
– به همین خیال باش بچه خوشگل با این حرفم همه ی دور وبرم زدن زیر خنده حتی خودشم خندش گرفت با اینکه
معنی حرفم این بود که برو بابا بچه سوسول و بی عرره
-راحیل کلی بهم فحش داد و اعصابمو خورد کرد
-راحیل من از کن ارش رد شدم حالت تهوع بهم دست د اد چه برسه بخو ام باهاش دوست شم
– شماره رو میگرفتی من میبردم میدادم دوستام و واسشون کلاس میذاشتم
– اخه اینم کلاس داره
– تو نمیفهمی بله خیلی هم کلاس داره
– خب دیگه امری؟تمبری؟
– نه دیگه ولی سارا اینجا بمونی کلی معروف میشی ها
– اره حتما با این پسره و با اون ساعت فروشه
کدوم ساعت فروشه ؟
– هیچ کدوم
– نه جون من
– بابا هیچ کدوم
– نکنه ساعت فروشه هم بهت پیشنهاد داده جون راحیل دروغ نگو
– اره اونم امروز بهم پیشنهاد داد
– سارا جدی میگی ؟
– بله
– خب تو چی گفتی؟
– چی باید میگفتم؟گفتم هنوزاونقدر بی ارزش نشدم که با شما اشنا شم بعد گفت
ببخشید و گفت تا حاال دختری مثل شما ندیدم
– وای سارا تو مهره ی مار داری
– ما اینیم دیگه
– ا بابام داره صدامون میکنه فکرکنم میخوایم بریم
– پس بدو بریم
سریع به طرف ماشین رفتیم خواستیم سوار ماشین شیم که راحیل گفت:
-سارا ارمین داره میفته دنبالمون
-بذار بیفته هیچ غلطی نمیتونه بکنه
-سارا شماره رو ازش میگرفتی میترسم
-خره از چی میترسی اینطور ادما فقط حرف میزنن
-نه سارا تو هنوز اینو نشناختی
-چرا اتفاقا ازاین جور ادما زیاد دیدم
-ببین کی به حرفم میرسی اخه دیوونه این تا حالا حتی به خوشگل ترین دخترم محل نداده حالا تو واسش ناز میکنی
البته نمیگم تو خوشگل نیستی منظورم اینه که به هر دختری محل نمیده
-به من چه؟ من خوشم ازش نمیاد
رسیدیم دم خونه راحیل اینا ، اونم دقیقا اومد تو کوچه اما بابای راحیل متوجه نشد منو راحیل اخر از همه رفتیم تو
چون راحیل گفت بذار ما اخر بریم شاید این بیاد از کنارمون رد شه و چیزی بگه وهمینم شد وقتی از کنارمون رد شد
گفت
-ببین سارا خانم فکراتو بکن اگه خواستی به این شماره زنگ بزن البته به نفعته زنگ بزنی وگرنه یه روزی زندگی تو
از هم میپاشونم که حتی فکرشم نمیکنی
-برو بابا بی شخصیت معتاد ، شمارت هم بذار تو جیبت که حتی افتخار نمیدم بیام ازت بگیرمش بای واسه همیشه
-خودت خواستی
با راحیل رفتیم تو خونه راحیل اونشب مخم رو خورد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۷]
#کاش
#قسمت۶
سارا اگه بیاد یه بلائی سرت بیاره چی؟
– کی ؟فردا ساعت ۵صبح ؟، عزیزم اونموقع ما دیگه تهرانیم و اونم دیگه یادش میره یه شبی یه دختر سنگ رو
یخش کرده
-پس ارزو میکنم که فردا برین چون میترسم
-من که خودم از هیچ چیز نمی ترسم اصلا هم بهش فکر نمی کنم
-تو کله خری بخدا
-خب دیگه بریم بخوابیم و لطفا همه چیزو همین جا خاکش کن و دیگه درموردش حرف نزن
-باشه پس شب بخیر
-شب بخیر
-ا سارا سامان پیام داده
– خب چی گفته
-نوشته اون سارا خانومتون چه غوغایی کرد امشب
– مگه اونم اونجا بود؟
-نمی دونم حتما بوده که نوشته دیگه
-یعنی اینقدر خبر مهم بوده که همتون دارین این طوری بزرگش میکنین
-سارا جان میگم طرف پولدار ترین مرد یه بچه دو ساله هم نیست که نشناسدش
خیلی هم طرف ادم خوبیه و همه دعاش میکنن
– اینا واسه من نمیشه دلیل
-اقا جون اصلا شما بگیر بخواب من اشتباه کردم بیدارتون کردم
-دیگه از این اشتباه ها مرتکب نشو
-رو چشمم شب بخیر
شب بخیر
تمام شب رو فقط چشمامو گذاشتم رو هم و یه لحظه هم نخوابیدم خودمو نمی تونستم گول بزنم اگه اون طوری
راحیل رو نصیحت نکرده بودم و کلی واسش صغری کبری نبافته بودم میرفتم ازش شماره میگرفتم با اینکه تو همون
نگاه اول ازش متنفر شدم فقط واسه کلاسش خب مگه من جوون نبودم منم دلم میخواست منم میخواستم اینطوری
دل خودمو خوش کنم ولی یه چیزم بود ما که اینجا نبودیم سالی یه بار هم همدیگرو نمیدیدیم پس واسه چی باید
ازش شماره میگرفتم اما پشیمون شده بودم با این حال بازم اگه ببینمش دوباره ازش شماره نمیگیرم خلاصه که
مامانم بهم گفته بود ساعت پنج صبح میایم دنبالت که بریم تهران واسه همین سعی کردم زودتر بخوابم
-خب دیگه باید بگم فعلا خدافظ راحیل جونم
-سارا دلم برات تنگ میشه
– منم همین طور ولی خب مجبورم تازه قضیه دیشب هم که افتاد
-ترسیدی ها
-نه بابا مگه دیوونم اینو گفتم یه حرفی زده باشم
بله تو که راست میگی دیگه معطلتون نمیکنم بهم زنگ بزن
-باشه خدافظ
-خدافظ
وقتی از راحیل خدافظی کردم کلی ناراحت بودم بغض گلومو گرفته بود وقتی باهم بودیم حوصلمون سر نمی رفت
خیلی باهم صمیمی بودیم هیچ رازی نبود که بین منو راحیل باشه از همه ی کارای هم خبر داشتیم من دو روز از
راحیل بزرگ تر بودم از بچگی یعنی از یک سالگی تو تهر ان بزرگ شدم و اونم ساوه من خیلی دوست داشتم اونجا
زندگی کنم زندگی تو تهران برام یک رنگ و کسل کننده بود مخصوصا این که تک بچه هم بودم دیگه تو اون خونه
دیوونه میشدم ،گاهی وقتا به دوستام حسودیم میشد حتی به راحیل چون اونا تنها نبودن خواهر داشتن ، برادر داشتن
اما من تنها بودم البته خدارو شکر با مامانم خیلی راحت بودم وبه خاطر همینم بود که تا حاال سعی نکردم هیچ پسری
جای مادرم رو بگیره البته واسه هیچ کس اینطوری نبود منظورم این بود چون مامانم کلی بهم محبت میکرد و منطقی
باهام حرف میزد و درکم میکرد دیگه به محبت هیچ پسری نیاز نداشتم پدرم هم همین طور بود اما هیچ وقت
نتونستم باهاش راحت حرف بزنم تازه بابام خیلی بیشتر از مامانم بهم محبت میکرد حتی همیشه وقتی میومد بوسم
میکرد بهم میگفت سارا دختر نازم،دختر بابا ، عزیز بابا خجالت میکشیدم احساس میکردم دیگه بزرگ شدم خدایی
خیلی مهربون بودن وبهم اعتماد داشتن اگه یه وقت دیر میومدم خونه داد و بیداد
نمیکردن چرا دیر اومدی کجا بودی خیلی راحت حرفامو باور میکردن منم هیچ وقت از اعتمادشون سوء استفاده
نکردم یعنی نمی تونستم ، از خودم شرمم میشد که با وجود این پدر و مادر به خودم اجازه بدم که فریبشون بدم و
بهشون دروغ بگم همیشه به دید یک دوست بهشون نگاه کردم اونا هم همین طور .خالصه اون شب وقتی رسیدیم
خونمون ، خیلی خسته بودم رفتم لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم
یاد راحیل افتادم یهو دلم براش تنگ شد من و راحیل از نظر قیافه تقریبا شبیه هم بودیم اما ازنظر من راحیل قشنگ
تر بود و یه خرده چاق تر البته نه چاق بدترکیب بهتره بگم استخوان بندیش درشت بود تنهایی تو تهران برام عذاب
اور بود اما بعد دو روز مامان بزرگم اومد تهران خیلی خوشحال شدم پیش خودم برنامه ریزی کردم اگه مامان بزرگ
۲هفته بمونه تهران تا دو هفته تنها نیستم تو اون مدتی که بود خیلی خوشحال بودم با هم میرفتیم پارک و کلی
جاهای دیگه اما دوهفته خیلی زود سپری شد و مامان بزرگ گفت دیگه باید برم کلی اصرار کردم گفتم توروخدا یه
هفته دیگه بمون
-سارا تو هم با من بیا بریم
-نه مامانم اینا نمیذارن
-اونا با من
-اخه مزاحمتون میشم
-پاشو ببینم چه تعارف میکنه واسه من
-قربونت برم
-حالا پاشو برو تلفن رو بیار تا زنگ بزنم بابات
-اخ جون
مامان بزرگ شماره ی بابا رو گرفت و زنگ زد بابا بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد گفت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۸]
#کاش
#قسمت۷

اجازه صادر شد شما میتونی بامن بیای تهران
-جدی میگی
-اره عزیزم
– الهی فداتون شم بخدا فکر اینکه دوباره بخوام تنها شم داشت دیوونم میکرد
-دختر مگه ۷۱ سال نیست اینجا زندگی میکنی
-چیکار کنم به اینجا عادت نکردم
-به به سارا خانم کیف جمع کردی به سلامتی کجا تشریف میبرید
– ساوه
-با اجازه ی کی
-بابا جونم
-پس من چی
-شما هم میخوای بیای؟
-نه من تنها میمونم راستی وقتی تنها میشم دیگه با کی دعوا کنم
-با بابا
-اخه نمیتونم باباتو بزنم اما تورو چرا
-اره جون خودت اگه بزنیم هم دلم نمیسوزه مامانی بخدا این جا دیوونه میشم تنهام
– بفرما فریبا این بچه تنهاست یه خواهر یا یه برادر واسش بیار گناه داره طفلکی
-مامان جون سر پیری و معرکه گیری دخترم وقت شوهرشه برم بچه بغل کنم
-مگه چیه
-نه مامان بزرگ منم دوست ندارم خواهر برادر کوچیک تر داشته باشم اگه بزرگ بودن یه حرفی
-حقا که مادر و دخترید
– خب مامان بزرگ من کیفم امادس
-پس بعد از نهار میریم فرودگاه
-باشه
سلام راحیل خانم
-سارا تویی
-نه پس فکر کردی کیم
-بگو شمارتو درست دیدم و تو خونه مامان بزرگی
-بله شمارم رو درست دیدی و من خونه مامان بزرگم
-اخ جون من الان میام اونجا خوب موقعی اومدی
-چرا
-حالا میام برات تعریف میکنم
-باشه من منتظرتم تا نیم ساعت دیگه بیا
باشه
بعد از بیست دقیقه راحیل اومد رفتم راحیلرو بغل کردم اونقدر قربون صدقه ی هم رفتیم که مامان بزرگ گفت
-بسه بچه ها مگه چند ساله همدیگرو ندیدین
-واسه من که یه قرن گذشت واسه راحیل رو نمیدونم
-واسه منم همین طور
همراه هم به طبقه ی بالا رفتیم اونجا خالی بود فقط زمانی که مهمون داشتن اونجا پر میشد
– راحیل خانم قرار نبود شما به من زنگ بزنی دیگه نه؟
شرمندم به خدا یادم رفت بی خیال الان که کنار هم هستیم
-خب چی میخواستی بگی
-هیچی
-تو تلفن گفتی یه چیزی میخوام بهت بگم
-اهان خوب شد یادم انداختی
– میگی یا نه ؟
-خوب موقعی اومدی
-چرا؟
-واسه اینکه قراره با سامان برم بیرون
-چطوری؟کجا؟
-با ماشین بریم بگردیم
– خب چه ربطی به من داره ؟
-خب شما هم با ما میای
-برو بابا رو من حساب نکن
-توروخدا
-عمرا
-سارا اگه تونیای منم نمیرم بعد اگه نرم سامان باهام قهر میشه
-خب به جهنم
-سارا من دوسش دارم میفهمی
-در کل به من ربطی نداره
-جهنم دیگه با من حرف نزن
اون شب تا دیر وقت با راحیل قهر شده بودم مامان بزرگ از اینکه ما باهم حرف نمیزدیم تعجب کرده بود بعدش
کلی با خودم فکر کردم دیدم خوب نیست این همه مادر بزرگ بازی در بیارم راحیل یه بار از من یه چیز خواسته بود
خوب نبود قبول نکنم اخرشب وقتی میخواستیم بخوابیم
-راحیل؟
-با من حرف نزن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۲۹]
#کاش
#قسمت۸

اما خواستم بگم باهات میام
– وای سارا جدی میگی
-خب اره
مرسی بهت قول میدم هیچ اتفاقی نیفته
-امیدوارم
-خب دیگه بخوابیم؟
-بخوابیم شب بخیر
-شب بخیر بهترین دختر عمه ی دنیا
ساعت یک نصفه شب بود ومن هنوز خوابم نبرده بود از فردا میترسیدم استرس داشتم فقط از خدا خواستم یه کاری
کنه فردا به خوبی بگذره کلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه خوابم برد صبح وقتی بیدار شدم ساعت دو بعد از ظهر
بود راحیل وقتی دید من بیدار شدم اومد پیشم و گفت
-بالاخره بیدار شدی بابا چقدر میخوابی
-ببخشید دیشب دیر خوابم برد
-راستی ساعت پنج با سامان قرار گذاشتم
-باشه چیکار کنیم
-خب من میرم حمام اومدم نهار میخوریم یواش یواش حاظر میشیم که بریم میشیم که بریم
– باشه
وقتی راحیل اومد حارر شدیم و به مامان بزرگ گفتیم میریم موسسه زبان راحیل مامان بزرگ هم گفت برید اما زود
برگردین
-مواظب باشین نزنین یه نفر کار دستمون بدین
-ما که کار دستتون نمیدیم ماشینه کار دستتون میده سارا خانم
-ماشاالا چقدر بامزه اید شما
-راستی سالم سارا خانم
-اقا سامان من سلام کردم شما نشنیدید
-من واقعا عذر میخوام سارا خانم تقصیر این علی بیشعوره دیگه جو گیر شده
-ا سامان خان داشتیم؟
– بله که داریم چه معنی داره در مقابل دو تا خانم متشخص شما با سرعت دویست برونید؟
-اقا چشم من اروم رانندگی میکنم
-ممنون
– خواهش میکنم سارا خانم شما دستو بفرمایید از شما دستور از سامان اطاعت بالاخره ماکه یه دونه دوست دختر
بیشتر نداریم باید هوای دختر عمش رو داشته باشیم دیگه
-لطف میکنید
-راستی شما دو تا مانتوهاتون رو عوض کنین قاطی نمیشین
واسه چی
-اخه خیلی شبیه هم هستین
-نمیدونیم چرا همه میگن ما شبیه هم هستیم اما ما اصال به هم شباهت نداریم
-بی خیال الان میای مارو میزنی اشتباه کردم راحیل خانم
بعد از چند دقیقه علی راننده ماشینه یه جا نگه داشت و رفت پایین منم دیدم سامان و راحیل میخوان با هم حرف
بزنن از ماشین اومدم بیرون و رفتم کمی اونورتر پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که راحیل صدام زد رفتم سوار شدم و
برگشتیم همون جایی که سوار شدیم علی گفت مسافران محترم سفر خوشی رو برای شما ارزومندیم
– خدافظی کردیم و با راحیل از ماشین پیاده شدیم وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ پرسید :
-دخترا کجا بودین چرا اینقدر دیر اومدین؟
-هیچی کلاس طول کشید منم یواش تو گوش راحیل گفتم
-اره کلاس پسر بازی طول کشید
-خب میخوای بگم ؟
-مسخره نشو بیا بریم لباسامونو عوض کنیم
-بچه ها سریع لباساتونو عوض کنید بیاید پایین شام حاظره
-باشه مامان بزرگ
به راحیل گفتم
-راحیل دفعه ی اخرته که باهاش میری بیرون
-به تو چه ؟
-باشه از ما گفتن بود
-از ما هم نشنیدن
-هر جور میلته
– پس دیگه واسم نصیحت نمیکنی چون دیگه دوسم نداری
-راحیل بخدا اگه میدونستم حرفامو گوش میکنی حاظر بودم یه سال هر شبانه روز واست حرف بزنم واست نصیحت
کنم اما فایده نداره کو گوش شنوا؟
-افرین خوب کاری میکنی حالا بیا بریم شام بخوریم که روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره
-بریم
– راحیل گوشیت داره زنگ میزنه
-بیارش
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم اعصابم ریخت بهم راحیل پرسید؟
-کی بود چرا یه دفعه بهم ریختی ؟
-هیچی مامانم بود گفت حاظر باش فردا میایم دنبالت گفت ما یه روز اونجا می مونیم بعدش میایم تهران
-وا چرا مگه تو یک روز بیشتر نیست اومدی
– مامانم گفت میخوایم بریم کیش
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۳۱]
#کاش
#قسمت۹

خب خوش به حالت این ناراحتی داره
-بابا اعصابم از کارای مامانم بهم میریزه من میدونم دیگه نتونسته یک روز تحمل کنه بابامو مجبور کرده بریم کیش
تا به این بهانه بیاد دنبال من که خودش تو تهران تنها نمونه
-بیچاره حق داره تنهاست
-میدونم اما بخدا منم تنهام کی دلش به حال میسوزه؟
بعد از شام با راحیل رفتیم طبقه بالا و به مامان بزرگ گفتیم اگه کاری داشتین صدامون بزنین
-باشه
– همون طور که از پله ها میرفتیم بالا به روزای تنهایی که در انتظارم بود فکر میکردم راحیل زود تر از من رفته بود
بالا اومدم از برم تو اتاق که راحیل پشت در وایساده بود و یه دفعه منو ترسوند و تا دید من نزدیک بود سکته رو
بزنم شروع کرد به خندیدن
-مرض دیوونه نزدیک بود سکته کنم نمیگی خطرناکه
– اولا: وای مامانم اینا یکی یه دونه خل و دیوونه دوم ا:ما از این شانسا نداریم که تو سکته کنی سوما:خواستم یه کم
جو عوض شه
بله چقدرم عوض شد
– تولیاقت نداری کسی باهات شوخی کنه
– راحیل بخدا اصلا حوصله ندارم
-تو کی حوصله داشتی خانم
– به کی بگم من تهر ان رو دوست ندارم زندگی تو اونجا برام عذاب اوره راحیل چیکار کنم
– اخی عاشق شدی میدونم
– برو گمشو دیوونه تو ادم نیستی که باهات درد دل کنم
-نه خدایی شوخی کردم اخه دیوونه همه ارزوشونه خونشون تهران باشه تو ارزوی اینجا رو داری همینه دیگه تا الان
فکر میکردم فقط خودم نمی فهمم اما الان شک ندارم که تو از من نفهم تری
– خوبه خودت هم قبول داری
– یه لحظه حرف نزن سامانه
– واقعا که مارو بگو با کی داریم میریم سیزده بدر
-الو سلام
– سلام عزیزم چطوری
– مرسی تو خوبی
– خوبم
– چه خبر
– هیچی داشتم با سارا دیوونه بحث می کردم
– درباره ی؟
-خانم دوست نداره بره تهران
چرا؟
– میگه از تهران متنفرم
-نمیدونم چی بگم واقعا
– بی خیال تعجب نکن دیوونه است
– راستی یه سوال؟
– چی؟
– سارا رفیق داره
-اوه تا دلت بخواد
– زیاد بهش نمیاد اخه خیلی مغروره
– اهان منظورت پسره؟نه بابا دوست پسر نداره
– میخوای با علی رفیقش کنم
– علی کیه؟
– راننده ماشینه دیگه یه لحظه صبر کن بهش بگم
– سارا سامان میگه با علی رفیق میشی
– علی کدوم لاغریه؟
– امروز سوار ماشینش شدیم
– ولم کن دلت خوشه ها
– سامان ،سارا میگه دوست نمی شم
– باشه خب مزاحمت نشم کاری نداری
-نه!
– راستی فردا میای بازار دیگه؟
-اره
– باشه خب فعال خدافظظ
-خدافظ
– راحیل من میرم بخوابم
-باشه شب بخیر نامرد خانم مثلا قرار بود بیدار بمونیم
– بخدا چشمام باز نمیشه
– باشه بچه مامانی شب بخیر
– شب بخیر
به راحیل دروغ گفتم اصلا خوابم نمی اومد میخواستم با خودم خلوت کنم میخواستم فکر کنم حالم بد بود نه اینکه
حالم بد باشه یه حال عجیبی پیدا کرده بودم بی قرار بودم نمیدونم چرا و واسه کی ؟تخت من کنار پنجره بود پرده
رو کشیدم کنار و به اسمون چشم دوختم .اسمون اینجا پر ستاره بود برعکس اسمون تهران بود .با نگاه کردن به
ستاره ها یاد خیالات مردم قدیم افتادم اینکه میگفتن هرکسی یه جفت داره و از روی ستاره ها میشه تشخیص داد اما
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲٫۱۰٫۱۷ ۲۰:۳۲]
#کاش
#قسمت۱۰

من جفتی نداشتم یعنی کسی رو نداشتم که بهش فکر کنم شاید به قول راحیل منگل بودم اما من نیازی به پسر
نداشتم من که کمبود محبت نداشتم من که خانوادم همه ی حرفامو گوش میکردن پس نیازی به پسر نداشتم. البته
این تنها دلیلی نبود که با پسر نباشم دلیل دیگه اش این بود که دوست نداشتم به خانوادم خیانت کنم اگه یه روز می
فهمیدن چی؟باید چی جوابشو نو میدادم باید میگفتم کمبود محبت داشتم باید میگفتم کسی نبود حرفامو گوش کنه
باید میگفتم کمبود همه چی دارم چی باید میگفتم؟البته خودم هم متنفر بودم که بخو ام حرفامو یا درد و دلامو به یه
پسر بگم که اخرشم بره مسخره ام کنه بگه این دختره رو ## کردم یا بگه دختره خیلی ساده بود الان دیگه نزدیک
ترین کس ادم به درد و دل ها گوش نمیده چه برسه به یه
پسر غریبه که معلوم نیست خانوادش کیه؟ هرچی بیشتر میخواستنم یا بهتره بگم سعی میکردم واسه خودم توجیه
پیدا کنم پیدا نمیشد فقط باعث میشد بیشتر از خودم خجالت بکشم بعد از یک ساعت پلکام سنگینی میکرد چشمامو
بستم و خوابیدم طبق معمول ساعت دو بعد از ظهر بیدار شدم وقتی بیدار شدم راحیل هنوز
خواب بود یه دفعه یاده افتاد که دیشب منو ترسوند خواستم تلافی سرش در بیارم که دیدم دلم نمیاد این وقت
صبح یه پارچ اب یخ روش خالی کنم اروم دستمو کشیدم رو گونش که بیدار شد
-سلام صبح بخیر چه عجب زود بیدار شدی سارا خانم
-اگه ناراحتی برم بخوابم
-نه توروخدا غلط کردم
-خب نمیخوای بری صورتت رو بشوری
-چرا الان میرم راستی کسی به گوشی من زنگ نزد
-نه مثال کی؟
-سامان دیگه
-نه
– خب من میرم دستشوی اگه زنگ زد بگو چند دقیقه دیگه زنگ بزنه
-باشه حالا چرا اصرار داری زنگ میزنه
-اخه قرار بود ساعت دو زنگ بزنه
-باشه
وقتی راحیل رفت دقیقا یک دقیقه بعدش سامان زنگ زد
-الو
-الو سلام
-سلامم خوبی؟
-ببخشید من سارام راحیل الان نیستش اینجا شما چند دقیقه دیگه زنگ بزنید
-به به سارا خانم حالتون خوبه شرمنده به جا نیاوردم
-خواهش میکنم
-سارا خانم میتونم یه سوال بپرسم؟
-بله حتما بفرمایید؟
چرا از من بدتون میاد
-من از شما بدم نمیاد کی گفته؟
-کسی نگفته از رفتارتون و حرفاتون معلومه
-حاال ما فرض میکنیم من از شما بدم میاد چه فرقی به حال شما میکنه؟
-فقط میخوام دلیلشو بدونم
-من رفتارم با بیشتر پسرا اینطوریه
-اینطوری میترشید ها
-شما نگران من نباشین
– نه شوخی کردم اما باور کنین من با بقیه ی پسرا فرق می کنم من واقعا به راحیل علاقه مند شدم و اگه بخواد میام
خواستگاریش
– مارو سیاه نکنید ما خودمون زغال فروش سر کوچمون هستیم
-باور کنین راست میگم
-باشه اصلا این چیزا بهم ربطی نداره
– باشه خب خواهش میکنم حداقل دیدتون رو نسبت به من عوض کنید امیدوارم بتونم بهتون ثابت کنم
– منم همچنین
-خب هروقت راحیل اومد بگید به من زنگ بزنه وبگید من ساعت پنج منتظرشم
-چشم حتما
-خیلی ممنون خدافظ
-خدافظ
-ا سارا خانم داشتی با کی حرف میزدی
-مرده شورتو ببرن نمی تونستی دو ثانیه زود تر بیای سامان بود
-خب چی چیا گفت ؟
-هیچی گفت بهت بگم بهش زنگ بزنی و ساعت پنج منتظرته
-ایول ساعت پنج عشقمو میبینم
-نگاهش کن انگار ده ساله ندیدتش
-باور کن صدبارم ببینمش انگار که اصلا ندیدمش
-خوش به حال سامان حالا خدای راحیل تو واقعا قصدت ازدواجه
-خب اگه بیاد خواستگاریم اره
-داری میگی اگه بیاد پس بهش اعتماد نداری اگه بهش اعتماد نداری پس چطور میخوای باهاش ازدواج کنی
-باز زد تو جاده خاکی اصلا نمیخوام باهاش ازدواج کنم واسه سرگرمی باهاش رفیق شدم
-خب باشه من دیگه هیچی نمیگم بیا بریم ناهار بخوریم
@nazkhatoonstory

 

 

 








لینک کوتاه: http://nazkhatoonstory.gertoop.com/?p=1274